|

حرکت تکاملی هنر و هنرمند در حوزه دین گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین سید مهدی میرباقری (رئیس فرهنگستان علوم اسلامی) به بهانه دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما و اهالی هنر، با رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی)
1ـ خصلت های ضروری هنرمند
احساسي كه هنرمند از پديدهها دارد بايد جلوتر و عميق تر و لطيف تر از ديگران باشد تا با اين سه خصوصيت بتواند در مقام احساس ديگران را دستگيري كند. هنرمند بايد احساسات ديگران را هم به بلوغ برساند.
رهبری احساسات اجتماعی از سوی هنرمندان
رهبري احساسات اجتماعي تا حدود زيادي در دست هنرمندان است. هنر ابزاري است در خدمت هنرمند كه ميتواند از طريق آن به احساساتي كه قبلا تجربه كرده است بُعد اجتماعي بدهد؛ و به ديگران منتقل بكند و در آنها احساس نوعي همدلي اجتماعي ايجاد كند. اين يكي از خصوصياتي است كه هر هنري ميبايست داشته باشد. اين را هم ميدانيد كه رهبري عواطف و احساسات اجتماعي به منزله رهبري قلوب و بسيار مهم است. اگر كسي بتواند اين كار را بكند در واقع وساطت در فيض يا خداي نكرده واسطه در بسط ظلمت پيدا ميكند. شايد حضرت امام (ره) آنجا هم كه شهادت را هنر معرفي ميكنند – شهادت هن مردان خداست- همين است. شهيد آن كسي است كه با فعل خودش احساسات اجتماعي را به بلوغ عبوديت و بندگي، گذر از دنيا و توجه به مسائل مهمتر سير ميدهد.
هنر، ابزار اقامه و جهت دهی به عواطف اجتماعی
احساسي كه شما در مخاطب ايجاد ميكنيد ـ كه خداي متعال ذوق آن را داده است ـ چند تا خصوصيت بايد داشته باشد. خصوصيت محوري آن اين است كه بايد در نهايت، تولي و تبري را رشد بدهد؛ يعني هنر بايد ابزار بسط تولي و تبري باشد؛ قلوب را نسبت به يك جبهه متعلق و دلداده و نسبت به جبهه ديگر متنفر كند. هنري كه فقط بسط محبت ميدهد يك جانبه است و براي پردازش رشد جامعه كافي نيست. همچنين هنري كه فقط نفرتها را رشد بدهد براي پرواز جامعه كافي نيست. بايد هردوي اينها را بتواند بسط بدهد. خود هنرمند بايد اول احساسي در اين وادي پيدا كند، بعد به اين جبهه اي از احساس كه در وجودش پيدا ميشود بعد اجتماعي بدهد و ديگران را هم در آن احساسات شريك كند. به تعبير ديگر احساس خودش را اقامه كند. هنر ابزار اقامه عواطف اجتماعي در جهت خاص است.
نكته ديگر اين كه بر همين اساس هنر بايد بتواند به عواطف اجتماعي جهت بدهد. آن جهت هم اين است كه آن تولي و تبري محوري را كه شرط اصلي كمال، بلوغ عواطف انساني، حساسيتهاي انساني و حالات قلبي انسان است و به تعبير ديگر محور همه ملكات اخلاقي است در همه جا بسط دهد؛ يعني هنر او هيچ كجا منفصل از آن احساس مركزي نباشد و قدرت داشته باشد همه چيز را به آن محور (تولي و تبري مركزي كه همان محبت به خداي متعال و بغض نسبت به اعداي الهي است) برگرداند. در يك قدم در تجسد، به محبت به اولياي الهي و بيزاري از دشمنان محوري آنها تبديل ميشود؛ يعني هيچ كجا نبايد شعر شما فارغ از اين دو كلمه يعني كلمهي حق و كلمهي باطل باشد ايجاد نوعي بسط و گرايش نسبت به حق و تبري نسبت به دشمنان او.
رسالت هنرمند در يافتن مصاديق تاريخی تولی و تبری
بعضي از هنرمندان در مورد محبت وجود مقدس اميرالمومنين و نفرت جبهه مقابل خوب ميتوانند صحبت كنند، نقش ایفا کنند و یا بنویسند و بخوانند، اما همين كه تنزل پيدا ميكند ديگر نميتوانند حرف بزنند؛ يعني ديگر نميتواند همان موضوع را در جريان تاريخي حق و باطل تنزل و بسط بدهند. به نظر ميرسد از خصوصيات هنرِ پيشرو اين است كه بتواند عاطفههاي اصلي را در مصاديق تاريخي خودش بسط بدهد؛ اگر هنرمند بتواند هنرش را خوب تجلي دهد، توانسته است راجع به هر موضوعی هنرنمائی کند و رسالت هنري خودش را ايفا نمايد. بنابراين بايد بتوانيم آن را به مقولههاي تاريخي و اجتماعي بسط دهيم. وقتي هم كه ميخواهيم بسط دهيم، قاعدتا بايد بتوانيم به مقولههاي كلان اجتماعي بسط دهيم. به عنوان مثال ـ با صرفنظر از فنون و هنرهاي ادبي ـ سينماي سلطه و جرياني كه از طريق هاليوود و امثال آنها هدايت ميشود، يا سينمايي كه شهوات مادي را بسط ميدهد، الان در مقياس جهت گيريهاي جهاني بروز پيدا كرده است. سينمايي كه ميخواهد مخاطب خودش را به موضع گيري خاصي بكشاند، جنگ سوم را (به اصطلاح خودشان جنگ اسلام و تجدد، اسلام و جريان مدرنيته) موضوع قرار ميدهد و بعد هم عاطفههاي جهاني را به سمت نفرت نسبت به اسلام و اميدواري نسبت به جريان تجدد و محور آن يعني آمريكا پيش ميبرد. بنابراين هنرمندي كه وارد اين وادي ميشود و در اين وادي كار هنري ميكند، خودش به يك نقطه احساسي رسيده است كه ميتواند اين احساس را در رفتار هنري خود متجسد كند. در نتيجه از طريق همان ابزار هنري كه القائات غير مستقيم دارد مخاطب را نسبت به مسائل كلاني كه غفلت داشته است هوشيار و حساسيت هايش را بيدار ميكند. كسي كه پاي اين فيلم مينشيند احساس ميكند كه موجي از مثلا جريان ترور و تروريسم كور در جهان از طرف تمدن رقيب برپا شده است؛ و در اين موج ترور كور عاطفه، رحم و عقلانيت وجود ندارد. تكيهگاهي هم كه ميتوان به آن تكيه كرد و نقطه اميد و اتكاست، جريان غرب و به خصوص پنتاگون و امثال آن است. حالا شما ببينيد اين هنرمند كجا و آن هنرمند نوع اول كجا؟ ببينيد درك اين دو تا چقدر با هم تفاوت دارد. هر دو كار هنري ميكنند؛ هر دو هم بر موج احساسات مخاطب خودشان سوار ميشوند؛ و يك ميل و يا نفرتي را ايجاد ميكنند، سبز ميكنند، رويشي در او ايجاد ميكنند، اما اين در چه مقياسي و آن در چه مقياس. يا فرض كنيد وقتي احساسات اجتماعي را به دست اولي بدهيد و بگوييد رهبري كن، فيلمهايي ميسازد كه در حد رفتار اقشار و مناسبات آنها با يكديگر است. حاصل آن نيز اين است كه برخوردهاي سنتي يا مذهبي بين اقشار را به يك قاعده تبديل كند.
بنابراين خصوصيتي كه هنرمند بايد داشته باشد، قدرت بسط دادن آن نقطه مركزي و قدرت تعالي دادن آن به مصاديق بزرگ در مقياس جهاني و در مقياسهاي كلان اجتماعي است. و اينكه بتواند آن افقها را سير كند و قاعدتاًٌ بايد بتواند روح مخاطب خودش را وارد فضاها و افت و خيزهايي كند و در پايان هم يك فرودگاهي را براي او در نظر بگيرد. البته نه در احساس او طمع خام ايجاد كند و نه احساس اورا مايوس كند، بلكه بايد بتواند در او حركت ايجاد كند و طمع خام را از او بگيرد.
2ـ الگوهای دينی در زمينه هنر
ابوحمزه مخاطب را از كجا تا كجا ميبرد. حالا تعبير هنر هم در اينجا تعبير قاصري است. واقعا تجلي آن احساس معصوم(ع) توام با آن شهودي كه در وسعت هستي دارد، انسان را در امواجي از احساس، متحول و متبدل ميكند و يك فرودگاه امني هم در آخر آن دارد. مثلاً اگر به كسي كه قله دماوند را نميشناسد و فقط يك چيزي از آن شنيده است يا فكر ميكند كه قله دماوند كه رفتني نيست، بگويند اين چهار شاگرد را به قله برسان، از همان اول آنها را خسته ميكند. يا اگر راهشان بياندازد، اولين تپه ماهوري كه رسيد ميگويد اين همان دماوند است؛ چون نه دماوند را ديده و نه فهميده كه چه الزاماتي دارد، ولي امام سجاد(ع) آدم را در فراز و فرودها، در احساس خطرها، امنيتها، تنهاييها، غربتها درك از جلال و جمال حق، درك از ضعفها و واماندگيهاي خودش، رحمت او در نقطه ي اوج احساس، اميد، قرب و مطالبه كه آدم احساس ميكند همآغوش خداست و واقعا ميتواند خدا را در بغل بگيرد همراهي ميكند؛ او همه چيز را از خدا ميخواهد «اللهم اغفر لحينا و ميتنا شاهدنا و غائبنا» چه احساسي در آدم موج ميزند وقتي يك رحمتي را حاضر ميبيند كه ميشود از اين رحمت همه عالم را سيراب كرد. يك تنه ميخواهد از رحمت خدا مثلا سقايي بكند. در همان حال ميبينيد لسان دعا عوض ميشود «اللهم مالي كلما قلت قد صلحت سريرتي و ...» ببينيد از كجا آدم را به كجا ميبرد. اين آدمي كه در اوج وصال است را يك دفعه متوجه ميكند كه نه اين خبرها نيست. اگر اين تحول را در آدم ايجاد نكرده باشد چرا اين حرفها را بگويد؟ چرا اين دعاها با اين فرازها شروع بشود. «كلما قلت لصلاه بين يديك ...» در اين صورت آدم از اول ميگويد اين راه اصلا رفتني نيست. حضرت ابتداء شروع به بيان ضعها ميكنند طوري كه آدم از اول متوجه ضعفها نيز ميشود. شايد ديگر اصلا گناهي كردهام كه پروندهام بسته شده است بعضي روايات دارد كه آدم يك گناهي ميكند كه ميگويند: در خير بسته شد هركاري هم بكنيد ديگر پرونده تو را بستيم. نكند كه مرا ترك كردي، نكند كه با بطالين نشستيم. حضرت در فرازهاي بعد راه حلها را پيشنهاد ميدهند و ميفرمايند اگر اين مشكلات هست، راهحلهاي آن هم اين است؛ اينها را به خدا بگو و با همين درميان گذاشتن مشكلات خودت را رفع كن. اين نگاه كه اين فضاهاي بزرگ و لايتناهي را پيشروي انسان باز ميكند، فضايي است كه اگر امام سجاد(ع) نگويد اصلا آدم معني آن را نميفهمد.
«الحمدالله الذي و كلني اليه فاکرمنی و لميکلنی الیالناس...» اين افقها را پيش روي انسان باز كردن آن هم در فضايي كه فضاي احساس و موج برداشتن روح و رشد است، و بعد هم اينها را در امواجي حركت دادن، بعد هم به يك ساحل امن رساندن، كار هر كسي نيست. شما در اين دعا فرودگاهي داريد «اللهم اني اسئلك ايماناً تباشر به قلبي و يقيناً...» هركسي نميتواند آدم را در آنجا بنشاند. اگر غير از معصوم باشد آدم را پرواز ميدهد، بعد وسط هوا رهايش ميكند. حالا يا مرغها او را ميخورند يا هنگام فرود آمدن به سرعت او را به زمين ميزند؛ يا به اصطلاح وقتي ميخواهد خيزهايي بردارد، امكان پرواز بعدي را غير ممكن ميكند. بنابراين بايد با يك لطافت مخاطب را در اوج، فراز و فرودها بياوريد؛ آخر هم در يك جاي امن اين تحولات را سامان پذیرد.
3ـ جايگاه خيال در امر هنر
نکته ديگر اين است که جايگاه خيال در بسط دادن چيست و چقدر بايد اين خيال را بسط داد. اگر در معرفت شناسي (هم روان شناسي معرفت و هم فلسفه معرفت) كه از آن بحث شده است كه خيال چه كاره است، و چطوري قبض و بسط پيدا ميكند، و چقدر ميتوان آن را قبض و بسط داد، دقت شود. و بعد توجه كنيم كه براي رسيدن به يك هنر صحيح چقدر بايد از قوه خيال مدد گرفت؟ جايگاه خيال كجاست؟ جايگاه عقلانيت كجاست؟ جايگاه حضور ايمان كجاست؟ سوم سؤال فقهي آن است كه چقدر مجاز هستيم از خيال استفاده كنيم؟ خيال در چه افقهايي حق دارد وارد شود؟ مثلاً در ساحت ربوبي اصلا خيال نبايد وارد شود. «كلما من يستمع اوهامكم في ادق المعاني و هو مصنوعكم» مردود است. اصلاً جايي براي خيال نيست كه انسان راجع به خدا با خيالش شعر بگويد. بنابراين يك ساحتهايي است كه عقل ما اجازه ورود به آنجا را ندارد چه برسد به خيال از نظر ساحت. حتي در توصيف اميرالمومنين هم شما حق نداريد به هيچ وجه خيال را بياوريد. اين اصلا يك ساحتي است كه در آنجا هر چه خيال ما ترسيم كند غير از اميرالمومنين است. اسم اعظم الهي است. خيال ما به آن دست نمييابد. مقام و ساحتي است كه «كنه معرفتي بالنورانيه معرفت الله و معرفت الله معرفتي» عنقا شكار كس نشود دام بازگير، اصلا خيالات ما به آنجا راه پيدا نميكند.
بايد معين شود كه در معرفت شناسي جايگاه خيال كجاست و تحت كدام قوه عمل ميكند؟ نسبت آن با عقلانيت، احساس و حس چيست؟ نسبت آن با شهود چيست؟ نسبت آن با قلب و با ايمان چيست؟ ظرفيت نگارگري آن نسبت به حقايق چقدر است؟ به نظر من اين يك بحث تخصصي است كه به طور جدي بايد وارد شد و هم بحثهاي عقلاني و هم نقلي آن را تمام كرد.
منبع: 598 |