چهارشنبه  -  ۱۷. شهریور ۱۳۸۹  -     
یادداشتها خودكشي سيــــــــاسي

نظر شما


کد امنيتی
بازخواني عکس

PDF چاپ نامه الکترونیک
يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۱۱

mir2

 

خودكشي سيــــــــاسي

تحليل جبهه‌هاي فرهنگي در گفت‌وگو با استاد ميرباقري

منبع: ویژه نامه روزنامه ایران-رمز عبور 3

 

حجت الاسلام ميرباقري را همه با فرهنگستان علوم و مخصوصاً نظريه لم بومي يا اسلامي مي‌شناسند. شايد مهمترين كوشش وي مربوط به تحول فلسفه اسلامي در جهت شيعي شدن از يك سو و عملي شدن از سوي ديگر باشد. در ادامه گفت‌وگويي را مي خوانيم كه نمونه‌اي از تلاش ايشان براي فهم فلسفي مسائل روز است.

 

چرا در تحليل ماجراي پس از انتخابات به سراغ مباحث نظري مي‌رويد؟

زيرا صرف در نظر آوردن مستندات جاري، درك كاملي از وقايع مهم تاريخي ارائـــه نمي‏دهد؛ چه، فاقد نگـــرشي جامع از منظر فلسفه تاريخي و به صورت ماهواره اي است.

بايد جريان تاريخ را ببينيم تا بتوانيم دريابيم اين انتخابات در روند انقلاب چه جايگاهي دارد. عوامل پيدايش انقلاب اسلامي و همچنين ماجراي اخير،فوق عوامل روان‏شناختي و جامعه‏شناختي است و تنها در يك نگرش فلسفه‌ تاريخي قابل تحليل است.

 

آيا باور داريد عوامل غيرفرهنگي در وقايع گذشته مدخليتي نداشت؟

وقتي مي‌گوييم اختلافات فرهنگي و شكاف‌هاي ايدئولوژيك به پيدايي حادثه منتهي شد، بدان معنا نيست كه نقش ساير عوامل را ناديده ‌گيريم، يعني هواي نفس‌و فتنه‌گري‌ اشخاص، گروه‌ها ، قدرت‌ها و حتي

قدرت هاي بيگانه نيز در اين حادثه مؤثر بود ولي در اين تحليل به آنها نمي‏پردازيم زيرا موجب غفلت از زيربناي مشكلات محسوب مي شود. در حالي كه پرداختن به مسائل زيربنايي غبار را كنار مي زند، چه بسا در فضاي شفاف بسياري از حوادث مشابه اتفاق نيفتد.

 

مي توانيم از همان تقسيم بندي مشهور شما استفاده كنيم؟

در نگاه كلان سه قرائت از اسلام در بين مسلمان‌ها وجود دارد يكي قرائت سكولاريست‌هاي مسلمان؛ البته آنها طرفداران زيادي در دنياي اسلام ندارند. جبهه دوم طرفداران مدرنيته اسلامي هستند؛ كساني كه تجدد را قبول كرده يا لااقل وجه‌هايي از تجدد را پذيرفته اند، هر چند آن را فاقد اخلاق و معنويت قابل ‌قبول مي‌دانند ومايلند تركيبي از معنويت و اخلاق اسلامي با دستاوردهاي تجدد بسازند. ايده‌آلي كه براي دنياي اسلام ارائه مي‌دهند ايجاد يك ژاپن اسلامي است كه پيشرفت و توسعه‌ ژاپن را توأم با اخلاق و معنويت اسلامي داشته باشد. جبهه سوم، طرفداران تمدن اسلامي هستند كه معتقد به مدنيتي متمايز با جريان تجدد است؛ ادعا

مي كند اسلام مي‌تواند تمدن جديدي را مبتني بر فرهنگ، معنويت، اخلاق و ايدئولوژي خويش بنا گذارد.

 

چرا تقسيم خود را بر گستره جهان اسلام اعمال مي كنيد به جاي آنكه بر ايران متمركز شويد؟

اين سه گرايش ايدئولوژيك در درون دنياي اسلام وجود دارد و اختصاص به ايران هم ندارد، اما در ايران برخورد آنها با هم شفاف‏تر است، شايد بتوان گفت در مرحله اي هستيم كه مي بايست يك بار براي هميشه تكليف چنين شقاقي را مشخص كرد چون موضوع

مسئله اي مبتلا به اسلام است و از كل آن سخن مي گوييم و چون در ايران حل و فصل خواهد شد در ايران تمركز مي كنيم .

 

انقلاب 57 نتيجه جهاد كدام گروه بود؟

امام(ره) پرچمدار تفكر سوم بود و مقام معظم رهبري نيز همان راه را ادامه مي دهد. خطبه بيست و ششم خرداد نشان از همين انديشه بود.

 

اين سه جريان چگونه در عرصه عمل از يكديگر جدا مي شوند؟

آنها درچند مورد اختلاف دارند: نگرش به اسلام، نگاه به غرب، تحليل انقلاب اسلامي، دشمن شناسي و درك تقابل‌هايي كه با انقلاب اسلامي هست . بنابراين در الگوي ساخت ايران هم با هم متفاوتند و به دنبال آن در تدبير كل جامعه‌ اسلامي نيز مسيرهاي جدايي را خواهند پيمود؛ اين 3 استراتژي، 3 نگرش اصولي و 3 خط مشي جدا در مواجهه با مسائل دارند؛ البته سكولاريست‏هاي مسلمان و طرفداران مدرنيته اسلامي در عمل به هم نزديك و گاه يكي مي‌شوند، بسيار مي بينيم كه در ادبيات علمي و ادبيات مديريتي به هم نزديك مي‏شوند و يك مسير را طي مي‌كنند؛ گر چه در مباني و فهم اسلام و انقلاب اسلامي و جريان قدرت در جهان تحليل هاي متفاوتي دارند؛ در يك كلمه نقطه‌ اشتراك هر دو در ليبراليسم و مدرنيزاسيون است.

 

در اين مورد مثالي بزنيد؟

امروزه ايران يكي از كشورهاي تأثيرگذار در موازنه‌هاي جهاني است و كسي انكار نمي‌كند. مثلاً وقتي رئيس جمهور، خبري را اعلام مي‌كند رسانه ها با حساسيت زيادي دنبال مي كنند. واضح است اگر كشور ضعيفي بوديم كاري با ما نداشتند. ببينيد چقدر از مغولستان و بلژيك و چاد سخن مي گويند . حال تفاوت سه موضع نسبت به مأموريت‌هاي جهاني ايران روشني بخش است. سكولارها مي‌گويند ما هيچ مأموريت جهاني‌ نداريم! هزار عنوان عقب‌افتادگي نيز بار ما مي‌كنند كه يعني يك كشور عقب‌افتاده مثل ما، در مقابل پيشرفت و توسعه غرب چه مي‌تواند كرد. ديدگاه دوم هم به نسبتي همين طور است. مي‌گويند مأموريت جهاني تنها اين است كه يكي از اقمار جامعه‌ جهاني شويم و تعامل كنيم. اما ديدگاه سوم مي‌خواهد كشوري نمونه‌، متمدن و مذهبي بسازيم، مي‌خواهد از مبارزان عالم دفاع كنيم، بسيجيان عالم را راه بيندازيم و قله‌هاي عالم را فتح كنيم و به سمت عصر ظهور حركت كنيم.

نگاه اول و دوم گر چه با هم اختلاف دارند ولي در عمل جايي كه مي‌خواهند الگوهاي كلان را طراحي كنند، (حتي در الگوي توسعه) نظريه دوم به نظريه اول گرايش پيدا مي‌كند و در آن منحل مي‌شود. هر دو در درازمدت طي يك تقابل و تعامل فرسايشي به نفع جريان تجدد عقب‌ مي نشينند و همه عرصه‌ها را واگذار مي‌كنند و يك حضور حداقلي را در اين ميدان‌ها مي‌پذيرند و قانع مي‌شوند.

 

به نظر مي رسد خيلي زود به پايان مصاحبه رسيديم.يعني حرف آخر را همان اول زديد. ولي اجازه دهيد موضوعات را يك به يك مقايسه كنيم تا دريابيم از كجا و چگونه به اين سرانجام دچار مي شوند؟

يكي از اختلاف نظرها در اسلام شناسي است، سكولاريست‌هاي مسلمان با صراحت اعلام مي‌كنند اسلام يك دين معنوي حداقلي مربوط به حوزه‌ حيات فردي و زندگي شخصي است؛گاه با تحليل‌هاي عرفاني آن را هم نسبي مي‌كنند. اسلام را ديني سياسي كه بتواند مدعي سرپرستي حيات اجتماعي بشر و ايجاد يك تمدن نوين باشد، نمي دانند، بلكه تنها مي تواند زندگي باطني و فردي انسان‌ها و يك نوع معنويت فردي را مديريت كند. يعني ديني حداقلي در اخلاق، اعتقادات و فقه. حتي حدود فقه كنوني را جزو اسلام نمي‌دانند؛ احكام اجتماعي اسلام را ذيل نظر بعضي از فيلسوفان غرب، اجزاي بالعرض اسلام مي‌دانند و به تعبير ديگر جملات معترضه‌ در متن دين قلمداد مي كنند؛ مي‌گويند اگر هم در زمينه‌هاي اجتماعي از اسلام حرفي مي‌بينيد، مربوط به فرهنگ رايج زمانه‌ خودش يعني فرهنگ قبيله‌اي است و فقط به كار تدبير جامعه‌ قبيله‌اي مي آيد. سپس به صراحت ادعا مي‌كنند پيامبر اكرم (ص) در اين امور هيچ ويژگي و امتيازي ندارند، علوم متداول ايشان ناشي از فرهنگ اجتماعي است و تحت تأثير جامعه صدر اسلام است و احياناً در خيلي جهات هم خود را از نبي اكرم (ص) داناتر مي پندارند، لذا حق خويش مي‌دانند كه سخن جديدي در برنامه‌ريزي اجتماعي داشته باشند و بگويند اين راه حق است! با قاطعيت مي‌گويند، حتي اگر اين احكام در قرآن آمده باشد مطالبي بالعرض اسلام‌اند و بالذات نيست، اصل اين حرف در فلسفه «هگل» است .

جالب است كه در مدح حضرت شعر هم مي‌گويند ولي سرآخر اسلامي در حد انديشه‌ها و عرفان مولوي عرضه مي‌كنند؛ بعضي انسان‌‌شناسي مولوي را جامع‌تر و اصولي‌تر از آن چيزي مي دانند كه در قرآن عرضه شده! اين را در لابه‌لاي كلمات شان مي‌توان ديد. گمان مي كنند حيات اجتماعي بشر عرصه ديانت و به تعبير من عرصه‌ خداپرستي نيست، عرصه‌اي است كه انسان بايد خود تصميم بگيرد؛ در واقع عقلانيت خود بنياد ابزار همين كار است.

 

نگاه دو گروه ديگر نسبت به اسلام چيست؟

آنها اسلام را سياسي و اجتماعي مي بينند اما در نگاه به غرب اختلاف دارند از اين رو براي فهم نظر ايشان نسبت به اسلام و غرب مي بايست بر روي رابطه پيشنهادي با غرب تأمل كرد.

 

بيشتر توضيح دهيد؟

طرفداران مدرنيته اسلامي اسلام را دين سياسي و مجاز به ورود در حوزه حيات اجتماعي مي دانند.همچنين غرب را يكپارچه مثبت نمي دانند، اصلاً آن را نه سيستمي بلكه مانند جزايري از هم مستقل مي‌بينند؛ لذا باور كرده اند مي‌توان اخلاق غرب را از تكنولوژي‌اش جدا كرد، يا ساختارهاي اجتماعي‌ و روش مديريت اش را از ارزش‌هايش جدا كرد؛ ايشان غرب را در لايه‌هاي رويين خلاصه مي‌كنند، بنابراين معتقدند مي‌شود غرب را تجزيه كرد، آنگاه تكنولوژي و توسعه به مفهوم غربي را با اخلاق و معنويت اسلامي تركيب نمود؛ اصطلاح ژاپن اسلامي از همين خيال برخاسته .

مدرنيست هاي مسلمان براي اسلام حكومت قائلند، اما نه حكومتي حداكثري كه تمدن جديدي را مبتني بر فرهنگ جديد در مقياس جهاني بنا كند! تا مستلزم تكنولوژي، عقلانيت و ساختارهاي جديد باشد. اين نگاه از همان آغازي كه تعامل جدي بين غرب مدرن و دنياي اسلام برقرار شد به وجود آمد. سال‌ها غرب در ابعاد مختلف و از جمله سياسي، علمي و تكنولوژيك اقتدار داشت و كم كم از مرزهاي جغرافيايي عبور كرده و فرهنگ و نظام‌اش جهاني شد. در اين دوران از بعضي مثل سيد جمال حرف‌هايي مي‌شنويد مثل:

در غرب اسلام را ديدم اما مسلماني نبود و اينجا مسلماني هست و اسلام نيست» كه عجيب است.اين همان نگاهي است كه الآن هم عده‌اي دارند.

اما نگاه امام (رض) به غرب مثبت نيست؛ طرفداران تمدن اسلامي كليت جريان غرب را منفي مي‌دانند؛ نه اينكه هيچ عنصر مثبتي در غرب نيست! در كاخ فرعون هم حضرت آسيه هست، بلكه معتقدند جهت كلي اين تمدن باطل است؛ زيرا آن را به صورت يك منظومه و سيستم و داراي لايه‌هاي عميق مي‌بينند. اين را در بعضي آثار امام از همان دوره‌اي كه در جواب «اسرار هزار ساله»، كشف‌الاسرار را نوشتند مي‌بينيد؛ گاهي از كل تمدن غرب به بت پرستي مدرن تعبير مي‌كنند؛ نظام‌هاي اجتماعي آنها را تحقير مي‌كنند و حمله‌هاي زيادي به دو نظام سرمايه‌داري و سوسياليست روا مي دارند. نگاه گروه اول و دوم از سر فريفتگي است كه عامل استعمار مدرن محسوب مي شود، كسي مثل «تقي‏زاده»‌ كه مي‌گويد نجات ما در غربي شدن از مغز سر تا نوك پا است، لازم نيست جاسوس باشد! او كاردار فرهنگي غرب است و اگر كشور را دست او بدهيد به غرب تحويل مي‌دهد.

نگاه سوم راه سعادت بشر را انحلال در جريان تجدد نمي‌داند، بلكه حاكميت بر تجدد و تسخير آن را به نفع اسلام مي‌داند.

 

به نظر مي رسد شما هنگام بحث از نظر مدرنيست هاي مسلمان درباره اسلام، اسلام شناسي و غرب شناسي آنها را يك كاسه مي كنيد. آيا درست حدس زده ام؟

يك كاسه نمي كنم ولي نگرش آنها به غرب تابعي از اسلام شناسي آنهاست. در غرب نيز آباء كليسا سعي كردند كلام مسيحي را به نفع هماهنگي با مدرنيته تغيير دهند. وقتي اعتقاد به غيب و نقش انبيا در جهان، كمرنگ شود ديگر براي اسلام چيزي بيشتر از يك معنويت فردي يا ارشاد لساني براي ديگر ملل باقي نمي ماند. اين را هم در نظر بگيريد كه كلام و فقه و عرفان امروزي براي ايجاد حكومت جهاني اسلام كافي نبود. اين امام (رض) بود كه از ظرفيت كلام و فقه و عرفان، افقي براي ولايت اسلام گشود. به هر حال مدرنيست هاي اسلامي هنگام تبيين رابطه ميان عقل و وحي، علم و دين و همچنين فلسفه و دين دچار پارادكس مي شوند.

 

سكولارها غرب را چگونه مي بينند؟

نگرش آنها به غرب كاملاً مثبت است، همين‌ها كه به انقلاب اسلامي حمله مي‌برند كه مثلاً در فتنه اجتماعي ساخته و پرداخته‌ دشمنان، چرا به يك عده بي‌حرمتي شده (كه نبايد بشود و ما هم به اين معتقديم). امريكا را علي رغم اينكه هفت سال است به عراق آمده و يك ميليون و 200 هزار انسان را زير چتر خود و با برنامه‌ريزي خود به كام مرگ برده، يك تمدن حق مي‌دانند كه اخلاق انبيا در آن جريان پيدا كرده است.

نگاه‌ آنها به غرب سيستمي است، كل ابعاد تمدن غرب را با هم مي‌بينند و به راحتي مي‌فهمند كه نمي‌شود غرب را تجزيه كرد و درون آن اخلاق اسلامي قرار داد. همچنين لايه‌هاي باطني اين تمدن را خوب مي‌شناسند، مي‏فهمند پشت آن يك عقلانيت بسيار پيچيده است، دانشگاه و آكادمي‌هاي عظيم و ارزش‌هاي فرهنگي خاص است كه همان بنيان ليبراليسم و ناسيوناليسم و اومانيسم و در يك كلمه سكولاريسم است يعني مي‌دانند ريشه اين تمدن سكولاريسم، لايه‌ بعد آن عقلانيت مدرن و لايه بعد هم ساختارهاي اجتماعي و محصولات مدرن است. مي‌گويند اخلاق تمدن همين است، اخلاق ديني مربوط به زندگي فردي و حوزه‌ باطني انسان است. حتي مناسبات زن و مرد در اسلام را مناسب جوامع قبيله‌اي مي دانند و نوع نكاح و تشكيل خانواده و رابطه بين زن و مرد و عفاف و حجاب و عاطفه را اخلاق نابالغ مي شمارند، اخلاق بالغ را اخلاقي متناسب با توسعه تكنولوژي قلمداد مي كنند و ما را به اخلاق غربي حواله مي دهند.

 

اين 3 نگرش در تحليل انقلاب چگونه پيش مي‌روند؟

سكولاريست هاي مسلمان، انقلاب اسلامي را تا جايي حق مي‌دانند كه حداكثر يك حركت ملي عدالتخواهانه باشد، يعني نظام خود را از پادشاهي به يك نظام دموكراتيك تغيير دهد. ساير ادعاهاي انقلاب اسلامي را ناحق مي‌دانند و تصريح مي‌كنند، از همان اول صادر كردن انقلاب بي‌معنا بود. همين‌ها وقتي اصل ولايت فقيه در قانون اساسي تصويب شد تصميم گرفتند كه مجلس خبرگان را منحل كنند، آنها همين ملي‌ مذهبي‌ها بودند.

مدرنيست هاي مسلمان، انقلاب اسلامي را انقلابي مي‌دانند كه فراتر از حوزه ملي است، در داخل مي‌خواهند جمهوري اسلامي بسازند ومدعي هستند مي خواهند در خارج موازنه را به نفع اسلام تغيير دهند، اما در تعامل و در همكاري با غرب، نه در مبارزه با آن؛ نه اينكه مبارزه كند تا قله‌هاي كليدي عالم را فتح كند تا كلمه‌ لا اله الا‌الله در جهان طنين اندازند نه مثل امام كه مي‌گفت : تا ظلم هست مبارزه است و تا مبارزه هست ما هستيم، تا پرچم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌اللـه بر همه قلل رفيع عالم برافراشته نشود مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستيم، مي‌گويند بايد با غرب تعامل كنيم تا آنها از ما اخلاق و معنويت بگيرند و ما از آنها توسعه، پيشرفت، علم، تكنولوژي، فناوري و عقلانيت مدرن و ساختارهاي جديد را بگيريم.

اما ديدگاه سوم به اسلام يك نگاه حداكثري دارد، معتقدند كه حكومت حكم اولي اسلام و مطلقه است؛ نه فقط براي معصوم ولايت كلي مطلقه قائلند، بلكه براي فقيه هم ولايت مفوضه مطلقه قائلند؛ اسلام را در شريعت خلاصه نمي‌كنند، باطن دين كه توحيد و بعد هم خلافت است را مي‌بينند؛ تحقق اسلام را نه فقط به جريان شريعت بلكه به تحقق خلافت الهي مي‌دانند. مي‏گويند وقتي جامعه‌ اسلامي مي‌گردد كه خلافت الهي در جامعه جريان پيدا كند و مديريت اسلامي شود؛ البته شريعت هم اجرا شود.

 

حال مي توانيم تفاوت آنها در دشمن شناسي را در نظر آوريم؟

سكولارها غرب را اخلاقي مي دانند، دشمني را توهم مي‌پندارند و ما را دشمن تراش فرض مي كنند. گروه دوم به تعامل اعتقاد دارند ولي گروه سوم ديگر گونه مي‌انديشند. شنيده‌ايد كه امام (رض) روزهاي اول حركت به آقاي عسكراولادي فرمودند كه مي‌خواهيم سه قدم برداريم، اگر هستيد بياييد و اگر نيستيد كناربرويد! 1. بايد در كانون اقتدار شيعه يا وطن جغرافيايي شيعه (يعني ايران) يك دولت اسلامي تشكيل بدهيم.

2. بايد در جهان اسلام بيداري اسلامي ايجاد شود و هويت اسلامي در مقابل هويت غرب احيا شود. احياي اين هويت است كه به احياي مجدد تمدن اسلامي و به برخورد تمدن‌ها ختم مي‌شود. هانتينگتون خوب مي‌فهميد كه مي‏گفت دوره‌ برخورد تمدن‌هاست و نه دوره پايان تاريخ .

 

به نظر شما مأموريت ما در سطح بين‌المللي چيست؟

ايجاد بيداري معنوي از سنخ معنويت توحيد در جامعه مادي فعلي. گرايش به معنويت توحيدي در جهان معادلات جهان مادي را به هم مي‌ريزد، اين به معناي ايجاد شكاف ايدئولوژيك در قلب غرب است كه دارد اتفاق مي‌افتد. موج گرايش به معنويت توحيدي و موج گرايش به اسلام در غرب، از مخاطراتي است كه غرب را تهديد به فروپاشي از درون مي‌كند. نگاه امام (رض) اين است كه انقلاب اسلامي يكي از مراحل حركت جبهه حق به سمت عصر ظهور است؛ مأموريتي هم كه براي انقلاب اسلامي قائلند در قدم اول ايجاد جمهوري اسلامي و نه يك حكومت دموكراتيك است. رها شدن از چنگال دموكراتيك به مراتب سخت‌تر از رها شدن از چنگال پادشاهي است، فتنه‌هاي دموكراسي نيز سنگين‌تر از فتنه‌هاي سلطنت و پادشاهي هستند، ليبرال دموكراسي و ساختارهاي آن بت‌پرستي مدرن در جهان است؛ نبايد آن را با ساختارهاي كهنه مقايسه‌ نمود. دموكراسي، كفر شرح صدر يافته است لذا من با اين تقسيم‌بندي‌ها كه دموكراسي را در طبقه تجدد و سلطنت را به سنت مي‌برند مخالفم، شما حق و باطل داريد و هر دو هم گذشته و آينده دارد. اين سنت و تجددي كه آقايان مي‌گويند هر دو در جبهه‌ باطل است، هم برده‌داري سنت بوده، هم سلطنت سنت است، سنتي است؛ كه تجددش دموكراسي مي‌شود و هر دو باطل هستند؛ اين كفرِ شرح صدر يافته است و آن كفر بسيط است.

 

راهبرد شما در ابعاد داخلي چيست؟

ما بايد اين نبرد فرهنگي را مديريت كنيم. آنها براي بسط اسلام سازشكار تلاش مي‌كنند و ما نيز در مقام دفاع از اسلام تمدن سازهستيم. شبكه سازي و ايجاد گفتمان‌هاي هم سو، به ما ياري مي رساند. دانشگاه و حوزه و همچنين عرصه عمومي هر كدام به شكلي مي بايست مورد توجه قرار گيرد.توجه داشته باشيد فقط منفعلين نيستند، متحجريني كه باور به پيشرفت معارف اسلامي ندارند نيز مي توانند روند انقلاب را كند كنند. دعوت، سنت اسلام است.

 

يعني هنوز بايد به مخالفين اجازه فعاليت سياسي دهيم؟

ما نمي توانيم از حضور آنها چشم بپوشيم . بهتر است بر اساس يك منطق جذب حداكثري ايشان را مشاركت دهيم منتهي در چارچوب مديريت نظام.

 

اما آنها عملاً ازمرز فعاليت سياسي به تخلف سياسي عبور كرده اند و قانوناً مجرم شناخته مي شوند؟

ائتلاف مدرنيست هاي مسلمان و سكولارها دشوار مي نمايد . مشكلاتي كه در دولت توسعه سياسي براي هاشمي ايجاد شد نشانگر همين واقعيت است. از اين رو هم از آن سو (به خاطر فقدان پايگاه واقعي) و هم از اين سو (بر اساس رأفت اسلامي) امكان اصلاح وجود دارد. به نظرم انقلاب ظرفيت تكامل و يارگيري دارد.

 

آيا نبايد در اين مسير تفاوتي ميان مجرم و نگاه داران حدود قانوني و حريم مردم قائل شد؟

طبيعي است كه وقتي كسي از قواعد بازي خارج شود مردود گردد. بعضي دست به خودكشي سياسي زدند. سران مشاركت و كارگزاران و مجاهدين انقلاب آراي مردم را به بازي گرفتند و از امكانات و حتي اعتبار هم‌حزبي هاي خود سوءاستفاده كردند. آنها به موزه سياسي ايران سپرده شده اند و افراد معتبر در اين جريان ها بايد زودتر نمايندگان ديگري انتخاب كنند.

 

در مناقشات سال گذشته گاه كار به جاي دردناكي مي كشيد . فاصله اي ميان تهديد امنيت اجتماعي با تهديد منافع ملي و امنيت ملي وجود دارد، تجمع معترضين طبيعي است ولي بارها افراد سياسي دست به اقداماتي زدند كه فارغ از اعتقاد به اسلام و يا حتي نظام، امنيت و منافع ملي را تهديد مي كرد. چگونه گروهي به چنين سرنوشتي دچار مي شود؟

از نقطه نظر روانشناسانه مي‌توان از هواي نفس و بداخلاقي و حتي گاه خيانت حرف زد ولي من در اينجا نظرگاهي فرهنگي را برگزيده‌ام. آنها منافع ملي را به گونه ديگري تعريف مي كنند و مثلاً تبديل شدن به كره جنوبي را مطلوب مي دانند. وقتي امام راحل حكم به مرتد بودن سلمان رشدي داد برآشفته و وحشت زده شدند. فكر مي كنند كه بايد حكومت را به دست بگيرند تا يك مالزي بسازند. زماني يكي از همين اشخاص «ماهاتير محمد» را با «موسوي» مقايسه

مي كرد؛ در نظر نمي‌گيرند كه مالزي نيز در سايه اقتداري ايجاد شد كه امام(رض) به اسلام بازگرداند. «فوكوياما » در جايي بحران اقتصادي غرب را در اثر شكست ايدئولوژي غربي دانسته بود. اين ايدئولوژي از نهضت امام(رض) زخم خورده است. وقتي نفسانيت و عقلانيت غربي كه نفسانيت و عقلانيت آنها هم هست تهديد مي شود، مي ترسند. مبارزه زحمت دارد و شجاعت مي خواهد.

 

 
feed-image RSS مطالب