حجت الاسلام و المسلمین مصطفی جمالی
ارائه شده به همایش عاشورا، انقلاب اسلامی، انتظار / تهران، دانشگاه امام صادق علیه السلام
مقدمه
عاشورا، انقلاب اسلامي و ظهور آخرين حجت حق سه نقطه عطف در تاريخ بشري است كه هر يك متناسب با ظرفيت ارادههاي تاريخساز ظهور و بروز و سهم تأثيري خاص در تكامل جامعه بشري داشته و خواهد داشت. بررسي عمق تأثير اين حوادث در حيات بشري آنگاه امكان پذير است كه تمامي روابط آن حادثهها (روابط تأثيرگذار و تأثيرپذير) بررسي گردد، مخصوصاً روابط حاكم بر جامعة زمان تحقق آن حادثهها و روابط پيشين و روابط پسيني كه روي هم رفته بستر پيدايش آن حادثهها گرديدهاند.
به ديگر سخن در تحليل يك موضوع اجتماعي بايد تمام ارتباطات آن موضوع اجتماعي با ساير موضوعات ملاحظه گردد و الا با ارائه تحليل انتزاعي از موضوع قطعاً نميتوان تحليلي جامع از آن ارائه داد. براين اساس يك موضوع يا حادثه اجتماعي علاوه بر اينكه با ديگر موضوعات اجتماعي در ارتباط ميباشد، با حركت جامعه در بستر تاريخ هم در ارتباط است و براين اساس هر گونه اعتقادي نسبت به نحوه حركت جامعه در بستر تاريخ، خود منشأ تحليلي خاص از موضوعات و حوادث اجتماعي ميگردد.
اينكه حركت جوامع در بستر تاريخ را معلول عوامل مادي دانسته ويا حركت آنها را معلول اختيار انسانها (اختيار دنياپرستي يا خداپرستي) تأثير اساسي در تحليل موضوعات اجتماعي خواهد داشت.
بنابراين جهت تحليل حوادث بزرگ تاريخي همچون عاشورا، انقلاب اسلامي و ظهور منجي و نحوة ارتباط اين حوادث در يكديگر نيازمند فلسفه تاريخ جامع و دقيقي ميباشيم كه بالطبع هر فلسفه تاريخي، خود مبتني بر مبادي و مباني هستيشناسانه خاصي بوده و در اين راستا تدوين فلسفه تاريخ شيعي ضرورتي اجتنابناپذير ميباشد.
اين مقاله درصدد آن است كه ابتدا به صورت اجمالي نگاهي جامع به موضوعات و مسائل فلسفه تاريخ داشته باشد و سپس مبتني بر فلسفه تاريخ شيعي، جايگاه، و سهم تأثير اين سه حادثه بزرگ تاريخي در حركت تكاملي جامعه بشري در بستر تاريخ را بررسي نمايد.
فصل اول: فلسفه تاريخ
1 ـ تعريف فلسفه تاريخ
در باب تاريخ و دانشهاي مرتبط با آن سه نوع علم و دانش مطرح است، تاريخ نقلي، فلسفه علم تاريخ و فلسفه نظري تاريخ كه اين سه از لحاظ موضوع، مسائل، روش و غايت تمايز دارند. (ميرمحمدي، بهار 84، ص 35) منظور از فلسفه تاريخ، همان فلسفه نظري تاريخ است كه به دنبال شناخت علل تحولات و تطورات جامعهها از مرحلهاي به مرحله ديگر و شناخت قوانين حاكم بر آن تطورات و تحولات است. به ديگر سخن «فلسفه تاريخ، بر خلاف تاريخ علمي، علم به «شدن» جامعههاست نه علم به «بودن» آنها و نيز بر خلاف تاريخ علمي، مقوم تاريخي بودن فلسفه تاريخ، اين نيست كه به زمان گذشته تعلق دارد، بلكه اين است كه علم به جرياني است كه از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آينده كشيده ميشود، زمان ظرف اين گونه مسائل نيست، بلكه بعدي از ابعاد آنهاست (مطهري، 1378، ص 70 ـ 77) براين اساس فيلسوف تاريخ در فلسفه نظري تاريخ در صدد فهم معنا و هدف تاريخ، محرك و مكانيسم حركت تاريخ و آغاز و انجام تاريخ است (نوذري، 1379، ص 24 ـ 25)
در تعريف دقيقتر «فلسفه تاريخ علمي نظري است كه به تحليل و تعليل تاريخ به مثابه كليتي فراگير و منسجم و مبتني بر روابط قاعدهمند ميپردازد، به گونهاي كه نتايج آن معطوف به كاركردهاي عيني ات و در آن سؤالاتي همانند علل پيدايش و تكامل تاريخ و مراحل آن، آغاز تاريخ و فرجام آن، نقش خالقيت و ربوبيت الهي و نيز ارادههاي انساني در پيدايش و تحولات تاريخي، جبهه بندي و مرزبندي اصلي و فراگير درون تاريخ و عوامل و ريشههاي آن و ... مورد بحث و بررسي قرار گرفته و پاسخ مييابند.(ميرباقري، 1382، ص 10).
مفهوم ديگر فلسفه تاريخ، فلسفه تحليلي يا انتقالي تاريخ (فلسفه علم تاريخ) است كه در آن علم تاريخ [نه خود تاريخ] همچون يك موضوع مورد بحث قرار ميگيرد و تواناييها و ناتواني هايش تشريح و تبيين ميشود (نوذري، 1379، ص 24)
2 ـ ضرورت فلسفه تاريخ
تاريخ ازجهات گوناگون همواره مورد توجه افراد و جوامع بشري بوده است چرا كه بشر همواره با توشه پربار تاريخ، به حركت خود ادامه ميدهد و همين امر راز سفارش مولاي متقيان اميرالمؤمنين(ع) در وصيت خود به امام حسن(ع) است:
«پسرم درست است كه من به اندازه پيشينيان عمر نكردهام اما در كردار آنها نظر كردهام و در اخبارشان انديشيدم و در آثارشان سير كردم تا آنجا كه گويا يكي از آنان شدهام، بلكه با مطالعة تاريخ آنان، گويا از اول عمر تا پايان عمرشان با آنان بودهام، پس قسمتهاي روشن و شيرين زندگي آنان را از دوران تيرگي شناختم و زندگاني سودمند آنان را با دوران زيانبارش شناسايي كردم، پس از هر چيزي مهم و ارزشمند آنان را و از هر حادثهاي زيبا و شيرين آن را براي تو برگزيدم و ناشناختههاي آنان را دور كردم». (نهج البلاغه، نامه شماره 31)
پرواضح است كه تنها نقل تاريخ به تنهايي نميتواند به بسياري از سؤالات و نيازهاي فردي و اجتماعي يا نيازهاي معرفتي پاسخگو باشد. به ديگر سخن اگرچه سطحي از عبرتآموزي از تاريخ در سايه تحليل حوادث تاريخي و شناخت و تحليل آنها صورت ميگيرد. اما تنها در سايه شناختِ تبيين و قوانين حاكم بر تاريخ، كشف فرآيند حركت تاريخ و شناخت اهداف و محركهاي تاريخ، يك شخص يا يك جامعه ميتواند به موقف تاريخي خود اشراف پيدا كرده و طرحي براي حركت آينده خود داشته باشد. براين اساس در طراحي استراتژي و اهداف توسعة يك جامعه و در مهندسي ابعاد مختلف توسعه اجتماعي، داشتن فلسفه تاريخ خاص ضرورتي اجتنابناپذير است. البته علاوه بر اين ضرورت اجتماعي، دستيابي به فلسفه تاريخ، ضرورتي معرفتي هم دارد يعني در باب توسعه و تكامل ديگر معارف اعم از معارف ديني و علوم تخصصي همچون جامعه شناسي، علوم سياسي و ... فلسفه تاريخ سهم تأثير بالايي و به طور قطع هر گونه نگاه به فلسفه تاريخ ميتواند به عنوان يكي ازمبادي علوم (پيش فرض) در فرضيه سازي علوم مختلف نقش آفريني داشته باشد.
البته ذكر اين نكته در اين جا لازم است كه متأسفانه با همة اهميتي كه فلسفه تاريخ دارد در اين حوزه با فقر منابع شديدي مواجه ميشويم، مخصوصاً منابعي كه به زبان فارسي انتشار يافته و بالخصوص منابعي كه به تبيين فلسفه تاريخ براساس آموزههاي غني شيعي پرداخته باشند.
3 ـ روششناسي فلسفه تاريخ
تدوين فلسفه تاريخ با دو روش مختلف امكان پذير است. يك روش، روش عقلي است كه تكيه بر خرد و انديشه دارد و تنها از منطق و استدلال عقلي در فرايند مطالعه و پژوهش بهره ميگيرد كه نوعاً در كتب فلسفه تاريخ تنها اين روش به عنوان روش تحقيق در تدوين فلسفه تاريخ معرفي ميشود، اگرچه بعضي ديگر علاوه بر بهره برداري از روش نقلي، امكان استفاده از روش استقرايي و تطبيقي و مطالعة تجربي تمدنها و پديدههاي تاريخي را جهت رسيدن به فلسفه تاريخ پيشنهاد ميدهند (ميرمحمدي، 1384، ص 42) . اما به نظر ميرسد به جهت ويژگي خاص موضوعات و مسائل مطرح در فلسفه تاريخ و عدم احاطه ذهن و وجود انساني نسبت به وجود گستردة تاريخ تنها كساني ميتوانند نگاهي جامع به كل تاريخ، قوانين و سنن حاكم بر حركت تاريخ را عرضه كنند كه خود حاكم بر تاريخ باشند.
لذا تنها منبع راهگشا در تدوين فلسفه تاريخ، منابع جامع و كامل ديني ميباشد و بالطبع روش تحقيق در اين منابع، روش فقاهتي است كه درحوزههاي علميه مرسوم است. اگرچه در باب تكامل اين فقاهت بايد بررسي شود كه آيا فقاهت موجود كه در استنباط احكام تكليفي به كار ميآيد، همان را ميتوان در استنباط احكام توصيفي ـ كه موضوعات و مسائل مطرح در فلسفه تاريخ از اين سنخ ميباشند ـ استفاده نمود يا بايد اين فقاهت، توسعه و تكامل پيدا كرده و ظرفيت استنباط اين گونه مسائل را داشته باشد؟
براساس اين نگاه مشخص ميگردد كه مقيد شدن فلسفه تاريخ به قيد شيعي هم از منظر روش و هم از منظر مباني و مبادي حاكم بر فلسفه تاريخ قابل توجيه ميباشد.
4 ـ مباني حاكم بر فلسفه تاريخ
منظور از مباني، مهمترين مسائل اساسي در تدوين فلسفه تاريخ ميباشد كه هرگونه ديدگاهي در اين مسائل اصلي، وجود چنين علمي و يا نحوه جهتگيري و ساماندهي و تحليل مسائل آن را تحت شعاع خود قرار ميدهد.
1/4 ـ واقعي (نه اعتباري) بودن تاريخ
سخن از فلسفه تاريخ آنگاه معنا پيدا ميكند كه براي تاريخ جداي از حقيقت افراد و حقيقت جامعه، حقيقتي مجزا و قابل بررسي قائل شويم.گروهي در اعتبار و اصالت تاريخ دچار ترديد و بر آن بدبيناند. لذا براي تاريخ نه قوانين و سنتي قائل هستند و نه آن را قابل سرپرستي و ولايت ميدانند و طرح هر گونه هدف و غايتي را براي حركت تاريخ بي معنا ميدانند. به ديگر سخن براساس اين انديشه اگرچه حوادث تاريخي هر يك مسبوق به عللي جزئيه هستند، اما اينكه بتوان قائل به يك ضابطة كلي براي حركت آن شد، بي معنا ميباشد و لذا تاريخ يك سلسله امور تصادفي و اتفاقي است كه تحت قاعده و ضابطهاي كلي در نميآيد (مطهري، 1369، ص 13 ـ 12) اما در مقابل اين نظر، نظريه اصالت تاريخ است كه معتقد است همچنانكه جامعه به نوبه خود مستقل از افراد، طبيعت و شخصيت دارد و به اقتضاي طبيعت و شخصيت خود عمل ميكند و شخصيت جامعه عين شخصيت افراد نيست بلكه از تركيب و فعل و انفعال فرهنگي افراد، شخصيتي واقعي و حقيقي به وجود ميآيد و اين شخصيت حقيقي ضابطه و قوانين خاص خود را دارد، تاريخ و تحولات جوامع در بستر تاريخ هم خود مشمول قوانين و سنن حاكم بر تاريخ ميباشند. (مطهري، 1378، ص 9).
بررسي اين دو ديدگاه مجال ديگري را ميطلبد ولي في الجمله ميتوان با مرور آيات قرآن به راحتي پي برد كه قرآن كريم در سايه ذكر حوادث تاريخي، در پي ارائه سنن حاكم بر حركت جوامع در بستر تاريخ ميباشد؛ سنني كه ثابت و تغييرناپذير است. «فهل ينظرون الاسنه الاولين فلن تجد لنسة تبديلاً ولن تجد لسنة الله تحويلا (فاطر، 43) و لازمة قانون و ضابطه داشتن، قائل شدن به وجود حقيقي تاريخ ميباشد.
البته در كنار اين مسئله حقيقي يا اعتباري بودن تاريخ، مسئله ارزش تاريخ هم مطرح است كه گروهي با نگاه بدبينانه معتقدند كه اگرچه در مقام ثبوت بتوانيم قائل به حقيقي بودن تاريخ شويم اما در مقام اثبات ما با تاريخي در ارتباط هستيم كه به دليل اغراض و اهداف شخصي، گروهي؛ نژادي، گرايشات مذهبي، ملي و وابستگيهاي اجتماعي و .. اصلاً قابل بررسي نميباشد.
در مقابل، ديدگاه غالب در مسئله اينست كه معتقد به ارزش داري تاريخ ميباشد كه بررسي اين دو ديدگاه خود مجال ديگري را ميطلبد (رجوع شود به مطهري، 1369، ص 134 ـ 124)
2/4ـ مسبوق به عوامل بودن حركت تاريخ
مسئله مهم ديگر در فلسفه تاريخ «محرك تاريخ» است بدين معنا كه حركت تاريخ به كمك نيروي محرك و عوامل خاص صورت ميگيرد؛ يعني علل خاصي جامعهي بشري را به پيش ميراند و از مراحل گوناگون عبور ميدهد. طرح نظريههايي در زمينه معرفي محرك تاريخ همچون نظريههاي نژادي، جغرافيايي، قهرمانان، اقتصادي، مشيت الهي، فطرت و .. در اين راستا ميباشد.
3/4 ـ تطور تاريخ و غايت مندي آن
مسئله فلسفه تطور تاريخ غير از مسئله محرك تاريخ است (مطهري، 1369، ص 15). در مسئله تطور تاريخ، فيلسوف تاريخ بدنبال آن است كه خط سير خاصي را براي تحولات تاريخ بشري ترسيم كند. به عبارتي بعضي علاوه بر بررسي محرك تاريخ به دنبال كشف عامل تحول تاريخ ميباشند؛ «افرادي مثل ماركس دنبال اين ميگردند كه كاري نظير كاري كه داروين انجام داده، انجام دهند. ميدانيم فرق داروين به عنوان يك زيستشناس عادي در اين جهت بود كه او دنبال تطور ميگفت ميخواست فلسفه تطور انواع را به دست بياورد و اينكه اساساً چه قانوني اين تطور صورت ميگيرد. (مطهري، 138، ص 17).
ارائه تئوريهايي همچون تئوريهاي خطي و تكاملي (تئوري اگوست كنت و تئوري تالكوت پارسونز، ماركس، فرانسيس فوكوياما)، تئوريهاي ادواري (تئوري ابن خلدون، تئوري توين بي، تئوري سوروكين) در راستاي تبيين همين مسئله ارائه شده است.
البته توجه به اين نكته لازم است كه هنگامي ميتوان سخن از فلسفه تطور تاريخ به ميان آورد كه اولاً: تاريخ به عنوان يك موجود واحد شخصي مدنظر قرار ميگيرد و نه تنها به عنوان ظرف تطورات اجزاء و افراد تشكيل دهندهي تاريخ، كه در اين صورت، سخن از عامل تطور كل تاريخ بي معناست. شايد توجه به همين معنا است كه مرزي ميان جامعه شناسي تاريخي كلان با فلسفه نظري تاريخ قابل ترسيم ميگردد( كافي، 1384، ص 54)
ثانياً: قائل به«اصل غايت» و معنا داشتن تاريخ شويم. ارائه طرح و الگوي مشخص براي تاريخ و تبيين محركها و مراحل تطور تاريخ، آن را معنا دار يا «معقول» ميگرداند و منظور از معناداري به غايت داشتن است و در سايه همين غايت داري است كه تاريخ، آينده معلومي پيدا ميكند برخلاف نظريه كساني همچون كارل پوپر كه اعتقاد به آينده معلوم تاريخ را باطل ميداند. (كارل پوپر، 1350، ص 11 ـ 10)
4/4ـ تأثير فلسفه خلقت بر فلسفه تاريخ
مسئله مهم و محوري ديگر در تدوين فلسفه تاريخ توجه به تأثير مبادي و پيشفرضهاي هستيشناسانه در تحليل و بررسي موضوعات و مسائل مطرح در فلسفه تاريخ ميباشد.
«اينكه طبيعت تاريخ چه طبيعتي است، آيا طبيعت اصلي تاريخ، فرهنگي است يا سياسي است يا اقتصادي است يا مذهبي است يا اخلاقي است و بالاخره آيا طبيعت اصلي تاريخ، مادي است يا معنوي و يا طبيعتي مزدوج است. از مهمترين مسائل مربوط به تاريخ است. تا اين مسئله حل نگردد شناخت ما از تاريخ، شناخت صحيح نخواهد بود (مطهري، 1385، ص 84) و حل اين مسئله در گرو تبيين هستي شناسانه ما از اين عالم دارد به اين كه آنچه در اين عالم واقعيت دارد فقط امور مادي ميباشند، اصالت با ماده ميباشد، يا اينكه در ماوراء اين طبيعت خدا و عوالم ديگري وجود دارد كه تدبير اين عالم هم از آن مجرا صورت ميگيرد؟ نظريه ماديت تاريخي ريشه در مكتب ماترياليسم دارد كه ماده را اصل و اساس عالم ميداند و در مقابل الهيون مبتني بر مباني توحيدي خود ديدگاهي ديگري در اركان و نحوه تطور و تكامل تاريخ دارند.
5 ـ اركان فلسفه تاريخ
هر گونه نظريه پردازي در باب فلسفه تاريخ، علاوه بر روشمندي و مبتني بودن آن بر مباني مطرح شده، ميبايست مبتني بر اركان خاصي باشد. به ديگر سخن هر ديدگاهي در باب فلسفه تاريخ، ميبايست مشتمل بر موضعگيري خاص در باب مسائل زير باشد:
ـ عوامل حركت تاريخ
ـ خطوط كلي تاريخ
ـ مراحل تطور يا تكامل تاريخ
ـ پايان حركت تاريخ
ـ سنن و قوانين حاكم بر حركت تاريخ
تبيين هر يك از اركان در ذيل بررسي ديدگاه فلسفه تاريخ شيعي خواهد آمد.
فصل دوم:فلسفه تاريخ شيعي
پرواضح است كه ارايه يك نظريه جامع در باب فلسفه تاريخ شيعي خود تحقيقي بنيادي ميباشد كه بررسي ابعاد آن تنها در صورت يك برنامه پژوهشي مستمر و در سايه انجام تحقيقات ژرف و متعدد «نظري، كتابخانهاي و ميداني» همراه با روش خاص امكان پذير است؛ مخصوصاً كه با نبود پيشينة تحقيقاتي در اين زمينه با فقر شديد منابع روبرو ميباشيم. همچنين تحقق اين امر مخصوصاً در اين مقطع از تاريخ ضرورتي اجتناب ناپذير است. چرا كه تبيين حركت، برنامههاي توسعه و يا مهندسي تمدن اسلامي تنها در سايه داشتن نظريهاي جامع در باب فلسفه تاريخ شيعي امكانپذير ا ست.
لذا نگارنده با وقوف به عظمت كار، به صورت اجمالي به بعضي از اركان اين نظريه اشاره ميكند و شايد اين اجمال بتواند بستري مناسب در نظريهپردازي پيرامون اين مسئله ايجاد كند.
[1]
1 ـ جريان ربوبيت حضرت حق در تكوين، تاريخ، جامعه مهمترين اصل اساسي در تدوين فلسفه تاريخ شيعي توجه به جريان توحيد ربوبي حضرت حق در تمامي هستي است. همانگونه كه خداي متعال خالق و قيوم عالم تكوين است (توحيد ذاتي) رب و پرورش دهنده عالم است، همه موجودات، موجودات فقري هستند «انتم الفقراء الي الله» (فاطر، 15) و نيازمند به سرپرستي مدام حضرت حق ميباشند و تكامل آنها، تابع ربوبيت حضرت حق ميباشد. ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي» (طه، 50) «براين اساس نميتوان عالم را مكتفي به ذات دانست و از درون جوشش مادي سخن گفت و تكامل عالم را براين اساس تحليل نمود. اصولاً ماده نميتواند براي خود كمالي خلق كند چرا كه هم اصل ماده و هم كمال آن، مخلوق ذات باري تعالي است و علي الدوام به ربوبيت حضرت حق محتاج است و همين ربوبيت است كه عالم را به سمت كمال خويش هدايت ميكند (ميرباقري، 1381، ص 11)
جريان ربوبيت حضرت تنها به تكوين عالم منحصر نيست بلكه حركت تاريخ و جامعه انساني هم تابع ربوبيت اوست و اين امداد الهي است كه شامل حركت تمامي جوامع كفر و ايمان ميگردد «كلاً نمد هولاء و هولاء و ما كان عطاء ربك محظورا» (اسراء/ 20)
به ديگر سخن براساس تفكر اسلامي و شيعي همانگونه كه تمامي گستره هستي جلوه جريان اراده حضرت حق و ظهور اسماء جمال و جلال الهي است، آغاز و انسجام عالم و تمامي حوادث تاريخ سراسر آيات عظمت الهي و مسير تحقق اراده الهي است.
2 ـ عوامل حركت تاريخ در تحليل عوامل تأثيرگذار بر حركت تاريخ بايد نگاهي جامع به اين عوامل داشت و نبايد نگاه تك عاملي داشت؛ لذا نظريههاي نژادي، جغرافيايي، قهرمانان اقتصادي، وحتي نظريه الهي (به معناي طرح اراده مقدس الهي به عنوان تنها عامل حركت تاريخ) نظريههاي صحيح نميباشند. بلكه بايد نگاه مدلي و سيستمي به عوامل و محركهاي تاريخ داشت كه بالطبع تنها براساس اين نگاه امكان سخن از سنجش نسبتها و تعيين سهم تأثير هر عامل در حركت تاريخ فراهم ميگردد. در اينجا تنها به بعضي از عوامل اساسي اشاره ميگردد و تنظيم مدل خاص در اين حوزه مجال ديگري را ميطلبد.
1/2 ـ نظام اراده ها اگرچه اساس تكامل عالم به اراده الهي بازگشت ميكند اما اراده انسان هم دراين تكامل حضور دارد. به ديگر سخن جريان تكامل عالم يك جريان جبري مشحص و تنها متقوم به اراده حضرت حق نميباشد. بلكه اراده حضرت حق به اين تعلق گرفته است كه جريان تكامل تاريخ محصول نظام ارادهها باشد و بالطبع در اين نظام ارادهها سطوحي از اراده مطرح است كه هم عرض هم نيستند وهر يك جايگاه و سهم تأثير خاصي دارند. «هرچند اراده انساني خود مخلوق خداي متعال است ولي تعين تصميم گيري و جريان ارادة تابع فاعليت انسان است و به همين جهت است كه مسئوليت انسان معني دار ميشود. در نظام فاعليت، سهم اراده به «ولايت، تولي، تصرف» تعريف ميشود، يعني ولايتي از طرف خداي متعال هست و ما تولي به آن ولايت پيدا ميكنيم، آنگاه متناسب با اين تولي قدرت تصرف پيدا ميكنيم. به تعبير ديگر، وقتي به اراده خداي متعال (اراده ربوبي) تولي پيدا ميكنيم، ولايت الهي در ما جاري ميشود و ما تصرف و نيابت و خلافت ميكنيم. (ميرباقري، 1385، ص 21)
در باب نظام اراده توجه به دو نكته اساسي لازم است:
اولاً: در شكل دهي تاريخ، سه نوع اراده، «انساني، اجتماعي و تاريخي» حضور دارند.
اگرچه ظهور مستقيم و اصلي اراده انساني در تكامل خود فرد مطرح است و براساس همين جريان اراده است كه طاعت و عصيان شكل ميگيرد اما همين ارادههاي تك تك انسانها، هم در تحقق طاعت و عصيان اجتماعي و هم در طاعت و عصيان تاريخي حضور دارد و دو مسير بندگي و طغيان را شكل ميدهند.
اراده اجتماعي، سطح ديگري از ارادههاي انساني است كه از تقوم ارادههاي انساني در يك جامعه شكل ميگيرد و اراده بزرگ اجتماعي را درست ميكند. در سايه همين اراده اجتماعي است كه دو جامعه كفر و ايمان شكل ميگيرد.
علاه بر ارادههاي فردي و اجتماعي، سطح ديگر اراده، اراده تاريخي است كه از تقوم ارادههاي اجتماعي در طول تاريخ شكل ميگيرند و در سايه اين ارادههاي تاريخي است كه دو جريان تاريخي طاعت و عصيان قابليت طرح پيدا ميكند. البته در اين دو جريان تاريخي جريان طاعت بر محور اراده انبياء و اولياء الهي(عليهمالسلام) شكل ميگيرد و در مقابل محور معصيت و طغيان هم اولياء طاغوت و نار است. «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون» (بقره، 257)
ثانياً: در جريان هر سطح از ارادهها و در تقوم اين سه سطح به يكديگر بايد توجه به نظامندي آنها داشت. در حوزه اراده انساني، نظام اراده انساني مطرح است بدين معنا كه انسان در وجود خود و در مسير حركت خود ظهور و بروز متفاوتي پيدا ميكند. اراده انسان هم در در حالات روحي حضور دارد كه اخلاقش حول اراده او شكل ميگيرد و حساسيتهاي روحي و اوصافش به نسبت به اراده اش بر ميگردد و همچنين اراده اش در شكل دهي نظام انديشه ونظام فكري اش تبلور ديگر پيدا ميكند و در آخر نظام رفتاري او ظهور ديگري از اراده انساني است.
در حوزه جامعه هم نظام ارادههاي اجتماعي مطرح است، ارادههاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي، در سه سطح، «خرد، كلان و توسعه» متقوم به يكديگر منجر به پرستش اجتماعي خاصي ميشوند.
ارادههاي تاريخي هم متقوم به يكديگر و نظامند ميباشند ارادههاي انبياء الهي متقوم به يكديگر روي هم جبهه تاريخي حق را شكل ميدهند كه محور آن اراده نبي اكرم(ص) و ائمه نور عليهم السلام ميباشند. «نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر» (كافي، ج 8، ص 242) و در مقابل ارادههاي اولياء نار متقوم به يكديگر جبهه كفر را شكل ميدهند «و عدونا اصل كلّ شر و من فروعهم كل قبيحٍ و فاحشه» (اصول كافي، ج 8، ص 242).
2/2 ـ پرستش عامل مهم ديگر در حركت تاريخ، كيف پرستش انساني در سه حوزه پرستش «فردي، اجتماعي، تاريخي» است. به ديگر سخن نظريههاي رايج مادي در فلسفه تاريخ معتقدند كه مبدأ پيدايش تحولات اساسي در جامعه بشري و حيات انساني و تمامي تمدنها جز روابط توليدي وتغيير آن نميباشد ـ آنچنانكه در نگاه ماترياليسم تاريخي مطرح است ـ و يا توسعه رفاه و صنعت محور شكل گيري امواج حيات تاريخي بشر ميباشد، امواجي همچون كشاورزي، صنعت و فراصنعتي. (الوين تافلر، موج سوم ) اما براساس نگاه توحيدي انسان نسبت به اصل پرستش و خضوع از هيچ ارادهاي برخوردار نيست و انسان فطرتاً پرستشگر آفريده شده است، هيچ مخلوقي نيست كه بگويد من حركت نميكنم يا حركتم بدون پرستش و خضوع است. حركت حتماً تابع تعلق و ارادهاي خاص است. به ديگر سخن نميتوان انسان را خالي از پرستش و حركت معنا كرد اما در اين چارچوب ميتواند به انتخاب كيفِ پرستش بپردازد و به بت پرستي يا خداپرستي روي آورد.
از طرفي پرستش جز به تولي و ولايت و تبري و اِعراض معنا نميشود. پرستش الهي يعني جريان ولايت حضرت حق در همه شئون حيات و تولي تام در همة حوزههاي حيات و اعراض و تبري از داخل شدن در حوزه ولايت غير خدا و خروج از حوزه ولايت الهيه.
براين اساس عامل محوري در حركت و شكل گيري هدايت «انسان، جامعه و تاريخ» جريان پرستش است و بر همين اساس است كه انسان مؤمن و كافر، جامعه توحيدي و جامعه مادي و دو جبهه تاريخي حق و باطل شكل ميگيرد. به ديگر سخن مبدأ پيدايش جامعه بر محور پرستش است و تنها بر اين محور است كه ارادهها در يكديگر حضور پيدا ميكنند و به يك اراده بزرگ اجتماعي و تاريخي منجر ميشوند. جامعهها شكل ميگيرند و سپس به صورت حلقات به هم پيوسته در يك زنجيره بزرگ تاريخي، تبلور مييابند و دو زنجيره تاريخي در دو قالب ايمان و كفر شكل ميگيرد.
از نگاهي ديگر پرستش گاه به صورت فردي صورت ميگيرد بدين معنا كه انسان در مقابل حضرت حق خشوع و خضوع كامل پيدا ميكند و به دنبال جريان اراده حضرت حق و ولايت او درتمامي حوزههاي حيات خود (حالات روحي، ذهني و رفتارهاي عملي) ميباشد «حتي تكون اعمالي و اورادي كلهم ورداً واحد و حالي في خدمتك سرمدا» (مفاتيح الجنان، دعاي كميل).
مرتبه دوم پرستش، پرستش اجتماعي است. در سايه تقوم ارادهها و نفوذ و حضور ارادهها در يكديگر ارادههاي بزرگ جمعي شكل گرفته و فعاليتهاي اجتماعي به سرانجام ميرسند و در سايه تقوم اراده هاست كه علم و صنعت و تمدن شكل ميگيرد. محور شكلگيري اين نظام ارادهها، تعلق اجتماعي است كه اين تعلق اجتماعي (و به پذيرش اجتماعي رسيده) همان مفهوم پرستش اجتماعي است. هر جامعهاي يك تعلق محوري و پرستش اجتماعي دارد و براساس اين تعلق اجتماعي نظام ارادهها و بالطبع ابعاد مختلف اجتماعي سامان مييابد و طرح دو جامعه توحيدي ومادي معنا مييابد.
مرتبه سوم پرستش، پرستش تاريخي است كه انسان در اين پرستش تاريخي هم ميتواند در تاريخ انبياء حضور پيدا كند و تولي به ولايت آنها داشته باشد و همه را قبول كند و نسبت به همه تعلق داشته باشد «لا نفرق بين احد من رسله» (بقره / 285) و هم ميتواند جذب جامعه كفر شده و پيروزيهاي كفر را دوست داشته باشد و توسعه تمدن مادي را بخواهد كه در اين صورت او در اعظم اراده هايش طاغي علي الله است و به نسبت در همه معصيتهاي تاريخ شريك است
[2].
3/2 ـ درگيري دو جبهه حق و باطل براساس جهتگيري نظام ارادهها و اختيار كيف پرستش خاص، دو جامعه توحيدي و مادي و دو جبهه تاريخي حق و باطل شكل ميگيرد و اين دو جريان دايماً در حال اشتداد ميباشند. هر نظامي چون هست و ميخواهد باشد به دنبال رشد و گسترش خويش است و اين رشد خواهي و گسترش طلبي در حدي محدود و در مرزي محصور نميگردد. نظام الهي اين گسترش طلبي را طالب است چرا كه حاكميت حضرت حق را در همه جا و براي همه ميخواهد و دستيابي به هر كيفيت زمينه ساز اقامة كلمه حق وپرستش خداوند متعال در زمين را ضروري ميداند و گذر از امتحان سخت تر وابتلاء سنگين تر را به دليل گسترده شدن امكان طاعت و يا طغيان براي وصول به عزت و قرب پروردگار را مغتنم ميشمارد و اين را نه تنها عقلاً ميخواهد كه به دليل نقل آنرا ميطلبد كه : «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم» (انفال / 60) جبهه كفر نيز خواهان اين گسترش است كه شدت عشق به دنيا، لذائذ مادي و تداوم آنها و استفراغ دائمي در تمتعات دنيوي جز بدين وسيله ممكن نميگردد و لذا نظام كفر همواره در طول تاريخ به دنبال مديريت واحد مادي در سراسر جهان و تاريخ است.
بر اين اساس حيات جبهه كفر و جبهه اسلام در طول تاريخ در گرو محو ديگري است و اين نقطه درگيري دو نظام كفر و ايمان است و همين درگيري، عامل اساس در شكل گيري تاريخ بشري است.
براين اساس «از نظر قرآن مجيد، از آغاز همواره نبردي پيگير ميان گروه اهل حق وگروه اهل باطل.ميان گروهي از تراز ابراهيم و موسي و عيسي و محمد(ص) پيروان مؤمن آنها و گروهي از تراز نمرد و فرعون و جباران يهود و ابوسفيان وامثالهم برپا بوده است. هر فرعون، موسايي در برابر خود داشته است «لكل فرعون موسي» در اين نبردها و ستيزها، گاهي حق و گاهي باطل پيروز بوده است؛ ولي البته اين پيروزيها و شكستها بستگي به يك سلسله عوامل اجتماعي، اقتصادي و اخلاقي داشته است . در قرآن به نقش به اصطلاح مرتجعانه «ملاء و مترقين» و «مستكبرين» و نقش حق طلبانة «مستضعفين» تصريح شده است. در عين حال از نظر قرآن، آن جهاد مستمر پيش برندهاي كه از فجر تاريخ وجود داشته و دارد، ماهيت معنوي و انساني دارد، نه مادي و طبقاتي» (مطهري، 1378، ص 49)
3 ـ تكامل تاريخ مهمترين انگاره در فلسفه تاريخ شيعي حركت تكاملي تاريخ بشري است.
در باب نحوه حركت تاريخ بشري نوعاً با دو دسته تئوري مختلف روبرو هستيم يك دسته تئوريهاي خطي و تكاملي كه براساس اين نظريهها تاريخ همواره به سوي تكامل در حركت است و هر چه زمان بگذرد، جامعه انساني به سعادت و كمال نزديك تر ميشود و در نهايت به جامعه آرماني ميرسد. تئوريهاي فيلسوفان تاريخي همچون آگوست كنت، تالكوت پارسونز، هگل، ماركس، فوكوياما و ... با حفظ تعريف خاص هر يك از مراحل تكامل و جامعه آرماني، مبتني بر اين نگاه ميباشند.
در مقابل دسته ديگري ازتئوريها هستند كه معتقدند كه جوامع در سير به سوي آينده مسير دايرهاي، موجي يا جريان تكراري دارند، يعني جامعه بشري در دايرهاي از تكامل، پيشرفت و انحطاط سير ميكند، از نقطهاي شروع و دوباره به موقعيت اول باز ميگردد. فيلسوفاني همچون عبدالرحمن ابن خلدون، توين بي و سوروكين و.. معتقد به دوران يا ادواري بودن حركت تاريخ هستند.
براساس آموزههاي قرآني و روايي شيعي علاوه بر پايان خوش تاريخ، حركت كلي جامعه بشري هم حركتي تكاملي است كه تحليل اين تكاملي بودن با تئوريهاي تكاملي ارائه شده تفاوت جوهري دارد.
تحليل تكاملي بودن حركت تاريخ از ديدگاه فيلسوفان مسلمان با تعابير متفاوت بيان شده است كه نوعاً ناظر به يكديگر ميباشند. از ديدگاه علامه طباطبايي «اين حركت و تكامل براساس قانون هدايت عمومي صورت ميگيرد، به موجب قانون هدايت عمومي ـ كه در همه انواع آفرينش جاري است. ـ نوع انسان به حكم ضرورت به نيرويي (نيروي وحي و نبوت) مجهز است كه او را به سوي كمال انسانيت و سعادت راهنمايي ميكند و بديهي است كه اگر اين كمال و سعادت براي انسان ـ كه زندگي اش زندگي اجتماعي است ـ امكان وقوع نداشته باشد، اصل تجهيز، لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد. اين امر نه تنها يك قانون عمومي است، بلكه خواست ونياز خود انسان نيز ميباشد. (علامه طباطبايي، 1374، ص149) از ديدگاه استاد شهيد مطهري «در فطرت وگوهر تاريخ، حركت تكاملي وجود دارد. بر حسب بينش انساني، تاريخ مانند خود طبيعت به حكم سرشت خود، متحول و متكامل است؛ حركت به سوي كمال، لازمة ذات اجزاي طبيعي و از آن جمله تاريخ است وطبيعت تاريخ، نه يك طبيعت مادي محض، بلكه مانند طبيعت فرد انسان، طبيعتي مزدوج است از ماده و معني ... تحول و تكامل تاريخ، تنها جنبه فني و تكنيكي و ابزاري و آنچه بدان تمدن نام ميدهد، ندارد؛ گسترده و همه جانبه است، همه شئون معنوي و فرهنگي انسان را در بر ميگيرد و در جهت آزادي انسان از وابستگيهاي محيطي و اجتماعي است» (مطهري، 1378، ص 36)
شايد بتوان براساس نكات پيشين از زاويه ديگري تكاملي بودن حركت تاريخ را تبيين نمود.
[3] بيان گرديد كه تاريخ همواره صحنه درگيري جبهه حق و جبهه باطل است كه در اين درگيري چه در جبهه حق و چه در جبهه باطل همه ارادهها يكسان، يكنواخت وهم عرض نيستند. بلكه در هر دو جبهه بعضي از ارادهها، ارادههاي محوري در كل تاريخ هستند و كل تاريخ را تحت تأثير خود قرار ميدهد. در جبهه حق انبياء و اولياء الهي را داريم كه محور حق در طول تاريخاند و باقي ارادهها به اشتداد و قوت اين ارادهها در مسير بندگي قرار ميگيرند. در جبهه مقابل هم ارادههايي وجود دارند كه محور جريان كفر در عالم هستند همچنانكه شياطين به عنون محور استكبار محسوب ميشوند وحتي برخي شياطين انساني هم محور شرارت در طول تاريخ هستند، چنانكه خداي متعال ميفرمايد: «و كذلك جعلنا لكل نبي عدواً لشياطين الانس و الجن» (انعام/ 112)
حال در اين درگيري مدام بايد به اين نكته اساسي توجه نمود كه محور كل در دو جبهه حق و باطل يكسان نيستد، بلكه در كل عالم خلقت و تاريخ، حتماً محور كل در جبهه عبوديت و حق بر محور كل در جبهه باطل غلبه دارد و ارادههاي منفي در نهايت منحل در ارادههاي مثبت ميشوند، يعني حركتهاي منفي آنها خود به اشتداد قرب عالم ختم ميشوند.
راز اين مطلب هم در اين است كه اولياء الهي مخصوصاً ائمه نور عليهم السلام علاوه بر ولايت تكويني، ولايت تاريخي مطلق دارند و آنان مجاري جريان ربوبيت حضرت حق ميباشند و اگر همه عالم مظهر ربوبيت حضرت حق ميباشند، همه هستي تحت ولايت ائمه نور عليهم السلام و بر سبيل و مشيت آنان حركت ميكنند و آنان متناسب با ظرفيت تولي، عالم را قدم به قدم به سمت قرب حضرت حق پيش ميبرند و اگر شيطنتي هم در سايه امداد تكويني حضرت حق رخ ميدهد (كلاً نمد هولاء و هولاء) منتجه آن اشتداد تكامل جبهه حق ميگردد. به عنوان مثال، جبهه باطل در برابر سيد الشهداء(ع) صف آرايي كرده و شيطنت و گناه كرده و سياهي خود را هم به اوج رسانده است ولي آيا اين شيطنت كه در جبهه باطل صورت گرفته منتهي به ظهور يك عبوديت بالاتر در جبهه حق نشده است؟
البته در تبيين حركت تكاملي تاريخ نبايد نگاهي دنيايي و ظاهري و انتزاعي به حوادث داشته باشيم و نبايد با نگاه ظاهري به كميت زماني، مكاني مثلاً بعضي از شرور عالم، رأي به حركت انحطاطي تاريخ در بعضي از مقاطع بدهيم؛ بلكه با نگاه باطني و كلنگر ميتوانيم ادعا كنيم كه «حركت كلي تاريخ مثبت است و حركت مرحلهاي تاريخ را هم به اين معنا ميتوانيم مثبت بدانيم يعني بگوييم در مقابل هر شيطنت، عبوديتي در جبهة ولي خدا اتفاق ميافتد، مثلاً در همان لحظهاي كه سقيفه وارد ميدان شده و مشغول معصيت عظيم است يك عبوديت و اخلاص و سجودي هم از اميرالمؤمين(ع) در حال انجام است كه مبدأ نورانيت همه ملك و ملكوت ميباشد. اين سجده بر آن معصيت غالب است ولو آنكه در جلوه دنيايي چنين پنداشته شود كه آن معصيت غلبه ميكند! اگر سجده اميرالمؤمنين در همان لحظه غالب نبود، شكست قطعي حضرت حق روي ميداد. اگر ولي خدا را محور كل بدانيم و اساس درگيري را ميان ولي خدا و اولياء طاغوت ببينيم حتماً جبهه حق در همه لحظات پيروز است و درمتن خلقت نيز كمال واقع ميشود» (ميرباقري، 1382، ص 24)
4 ـ مراحل تكامل تاريخ به طور يقين يكي از مشكلترين مسائل در تبيين فلسفه تاريخ شيعي تبيين مراحل تكاملي تاريخ بشري است. متأسفانه همچنانكه در باب فلسفه تاريخ شيعي كار تحقيقاتي جدي براساس آموزههاي ديني صورت نگرفته است، در اين مسئله هم خصوصاً نه تنها تحقيق و تبيين روشني صورت نگرفته و بلكه در تبيين مراحل تاريخي بشر نوعاً دانشمندان اسلامي و مؤمنين در دام تحليلها و تئوريهاي مادي ارائه شده در موضوع نحوه تكامل هستي يا مراحل تكامل وجودي انسان و جامعه انساني افتادهاند كه به تعبير سيد شهيدان اهل قلم از مشهورترين اين تئوري ها، تئوري ترانسفورميسم در تكامل تدريجي است كه مبتني بر تحليل داروينيستي از نحوه تكامل زنجيره وراثتي انسان از ميمون تاكنون ميباشد (آويني، 1383، ص 182)
مشكل عمده تحليلهاي مادي اين است كه تنها براساس شاخصهاي مادي وظاهري، انسان و جامعه انساني و تحولات آن را تعريف و تحليل نمودهاند و لذا ميبينيم كه در اينگونه تحليلها نه تنها از حضرت حق و جريان ولايت و ربوبيت او سخن به ميان نميآيد بلكه ردپايي از يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر الهي و تأثير آنها در بلوغ جامعه بشري ديده نميشود و تنها به چند نفر آنها، آنهم در حد نابغة تاريخي نظر ميشود كه با گذر تاريخ عمر آنها هم به سرآمده است. براين اساس لازم است كه براساس قرآن و منابع ناب شيعي مراحل تكامل تاريخ تبيين گردد. بالطبع تنها از اين منظر ميتوان ارتباط دقيق و عميق سه حادثه بزرگ تاريخ بشري، «عاشورا، انقلاب اسلامي، عصر ظهور» را ملاحظه نمود و سهم تأثير هر يك از آنها را در اشتداد قرب به حضرت حق و ساخت جامعه تاريخي جبهه حق را تبيين و تحليل نمود.
در اين مختصر تنها جهت ايجاد بستري مناسب براي به وجود آمدن فضاي گمانه زني، مطلبي در سه محور بيان ميگردد. ابتدا نكاتي در باب نحوة تبيين مراحل تكامل جامعه بشري بيان ميگردد، سپس گمانهاي در باب مراحل تكامل جامعه بشري عرضه ميگردد و در فصل بعد تحليل مختصري در زمينه تأثير «عاشورا، انقلاب اسلامي و ظهور» در ساخت تمدن تاريخي اسلام بيان ميگردد.
1/4 ـ تكامل جامعه بشري بر مدار جريان ولايت ائمه نور عليهم السلام براساس معارف ناب شيعي نه تنها تمامي هستي تكويناً به واسطه جريان اراده تكويني ائمه نور عليهم السلام سرپرستي ميشوند
[4] بلكه تكامل تاريخي انسان و جامعه انساني و رسيدن به مقام توحيد و قرب الهي تنها در سايه جريان ولايت ائمه نور عليهم السلام و تولي تام به ولايت آنان ميباشد. در تبيين اين معنا بايد به چند نكته توجه نمود:
الف) غايت و مقصدي كه انسان بايد به آن راه پيدا كند و به آن مقام برسد، جز مقام توحيد نيست و لذا دعوت همه انبياء به توحيد بود و عالي ترين مرتبة توحيد، توحيد عبادي و افعالي است. بدين معنا كه انسان در همه شئون فقط حضرت حق را ببيند و ولايت او را بپذيرد و لذا خشوع وبندگي تام، همان مقام توحيد است وكمترين استكبار موجب خروج از مقام توحيد است. (العبوديه كنهها الربوبيه)
ب) رسيدن به مقام توحيد و تولي تام به ولايت حضرت حق در همه شئون حيات و مسير بندگي جز از طريق تولي تام به ولايت ائمه نور عليهم السلام امكان پذير نميباشد چرا كه آنان «اركان توحيدك» و «دعائم دينك» «محال معرفه الله» و «مساكن بركه الله» و «معادن حكمه الله» ... و «المخلصين في توحيد الله» (زيارت جامعه) هستند. لذا جز از طريق اين انوار مقدسه عبادتي و معرفتي و رسيدن به مقام توحيد امكان پذير نميباشد. «بنا عبد الله و بنا عرف الله» (اصول كافي، ج 1، ص 145) اما در اينكه چرا اين مقام به انوار مقدسه چهارده معصوم(ع) توسط حضرت حق تفويض شده است اسراري نهان نهفته است كه طبق بعضي از روايات سر اين برتري، سبقت گرفتن ايشان در امر توحيد و معرفه الله و تنزيه و تقديس خداوند است. ولي با اين حال تبيين علت اين برتري و پي بردن به منزلت و مقامات معصومين (عليهمالسلام) از فق فهم ما خارج است. و به تعبير امام رضا(ع) «چشمها هم نميتواند امام را شكار كند تا چه برسد دست شما به امام برسد» (اصول كافي، كتاب الحجه)
ج) آنچنانكه از روايات استفاده ميشود، باطن وحقيقت ائمه(ع) حقيقت نوراني است كه خداي متعال در آغاز خلقت آفريده وخلقت با آنها آغاز شده است و آنگاه اين حقيقت نوراني را در عوالم مختلف تنزل داده و لذا در عوالم مختلف حضور داشتهاند. اين حقيقت نوراني در عالم دنيا هم تنزل پيدا كرده است «في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه» (نور/ 36) و در اين دار دنيا هر مقام و منزلتي و هر سلوكي تنها از طريق اين انوار مقدسه امكان پذير است «من اراد الله بدا بكم مَن وحده قَبِل عنكم و من قصده توجَّه بكم» (زيارت جامعه). از اين حكم كلي انبياء الهي. (ع) هم مستثني نيستند؛ چرا كه هر هدايتي، در هر سطحي جز از طريق هدايت در شعاع نور امام امكان پذير نميباشد. «و الله يا ابا خالد لنور الامام في قلوب المؤمنين انور من الشمس المضيئه بالنهار» (اصول كافي، كتاب الحجه) بنابراين انبياء الهي، هم خود از مجراي تولي تام به ولايت ائمه نور (عليهمالسلام) سلوك معنوي داشته و به مقام نوبت رسيده اند و هم از طريق جريان نورانيت اين انوار مقدسه به هدايت امم خود پرداختهاند.
[5]
2/4 ـ مراحل تكامل تاريخ براساس نكات پيشين شايد بتوان در باب مراحل تكامل تاريخ بشري در اين دنيا مراحل زير را به صورت يك گمانه مطرح نمود، هر چند باز هم تأكيد ميكنم كه تبيين اين مطلب نيازمند به تحقيقاتي عميق و مجتهدانه در منابع شيعي است.
البته در باب ذكر اين مراحل گاه ميتوان از قبل از خلقت ابدان مادي انسانها آغاز نمود مثلاً از عصر بهشت و عالم ذر و ميثاق الهي آغاز نمود و تا زمان برزخ و بازگشت به بهشت خدا «وادخلي جنتي» (فجر / 4) مرحله بندي كرد.
ولي در اين گمانة اوليه تنها نظر به حيات خاكي انسان و تاريخ زندگي او از هبوط حضرت آدم(ع) تا پايان تاريخ و عصر ظهور و رجعت شده است. براين اساس ميتوان مراحل تكامل جامعه بشري را بر مدار جريان ولايت ائمه نور(عليهم السلام) اينگونه مرحله بندي كرد:
مرحله اول: جريان ولايت باطني انوار مقدسه عليهم السلام از طريق انبياء الهي(ع)
ـ از زمان هبوط حضرت آدم(ع) تا بعثت خاتمالانبياء حضرت محمد (صليالله عليه و آله و سلم)
مرحله دوم: ظهور ولايت كاملة ائمه نور(عليهمالسلام)
ـ از زمان بعثت تا غيبت امام زمان(عج)
مرحله سوم: ابتلاء مؤمنان به غيبت ظاهري ولي الله اعظم
ـ از زمان غيبت تا ظهور
مرحله چهارم: ظهور آخرين حجت حق و برپايي حكومت جهاني
مرحله پنجم: رجعت انوار مقدسه عليهم السلام
واضح است كه مرحله دوم بر مدار حضور سيزه نور مقدس به سيزده مرحله تكاملي تعريف ميگردد كه در اين ميان دوره امامت امام حسين(ع) و حادثه عاشورا پس از رسالت خاتم الانبياء(ص) از جايگاه ويژهاي برخوردار است. همچنين مرحله سوم كه دوران غيبت ظاهري آخرين حجت حق است و ولايت ولي خدا از طرق نواب خاصه و عامه (فقيهان) ظهور و بروز پيدا ميكند خود داراي مراحل تكامل مختلفي است كه به طور قطع ميتوان انقلاب اسلامي ايران را از درخشنده ترين مقاطع تكاملي اين مرحله دانست.
در ادامه به جهت اختصار تنها به سه حادثه بزرگ مراحل تكاملي جامعه شيعي كه بر ـ مدار تكامل جامعه شيعي جامعه بشري هم تكامل پيدا ميكند ـ اشاره و نقش هر يك در ساخت تمدن تاريخي اسلام (به تعبيري دقيقتر بيت النبوه) اجمالاً تبيين ميگردد.
فصل سوّم: نقش عاشورا، انقلاب اسلامي و ظهور در تحقق تمدن تاريخي اسلام
1 ـ عاشورا كانون جوشش عاطفه شيعه حادثه عاشورا پس از حادثه رسالت نبي خاتم (ص) بزرگترين حادثه تاريخ بشري است كه نه تنها عالم دنيا بلكه تمامي عوالم هستي را تحت الشعاع خود قرار داده است و همة بهرهمند از اين حادثه گرديدهاند. بررسي تمام ابعاد و لايه هاي باطني اين بزرگترين بلاء و ابتلاء تاريخي بشر و تأثير آن بر سلوك و تكامل تمامي عوالم واز جمله عالم دنيا براي انسان غير معصوم(ع) جز از طريق پيوند و توسل به جريان ولايت ائمه نور ـ كه همانا جريان ولايت الهيه است ـ و كلام نوراني آنان امكانپذير نميباشد و لذا تحقق فقاهتي كارآمد در اين حوزه ضرورتي اجتناب ناپذير است. اما آنچه اين حادثه را از ديگر حوادث متمايز كرده است، ماهيت اين حادثه و نوع سلوكي است كه از طريق پيوند با همه عوالم با آن حاصل ميشود. عاشورا ضيافت بزرگترين بلاء الهي است كه در اثر پيوند با اين مصيبت عظمي است كه تهذيب كل عالم و تاريخ بشري صورت گرفته است.
عاشورا بزرگترين صحنه درگيري جبهه حق و باطل است، تمامي مكارم اخلاقي در مقابل تمامي مكايد شيطاني روبروي هم صفآرايي كردهاند، در دوره غربت اسلام و در شرايطي كه جبهه باطل احساس پيروزي ميكرد و در كنار سر بريدة سيد الشهداء(ع) ندا برميداشت: «لعبت هاشم بالمُلك فلا خبر جاء و لا وحيّ نزل» انسان غريب و مظلوم كار را تمام كرد و تاريخ بشري را نجات داد. در جريان كربلا جبهه باطل با نقشهاي عظيم آمده بود تا به اسلام تاريخي و خط همه انبياءالهي از آدم تا خاتم (ص) تير خلاص بزند، ولي نبي اكرم(ص) براي چنين روزي سيد الشهداء(ع) را تربيت كرده بودند و با تحقق عظيمترين مصيبت عالم، تمامي تلاش جبهه باطل و مكايد شيطان نه تنها براي آن مقطع از تاريخ بلكه براي تمام تاريخ،نقش برآب شد و به تعبير امام راحل (ره) عاشورا اسلام را بيمه كرد.
اما اينكه چگونه عاشورا توانست در طول تاريخ، حادثهساز شود و موجب تقويت مدام جبهه حق و تضعيف جبهه باطل شود؟ سر اين مطلب در درايت و بصيرت بالاي نبي اكرم(ص) و سيد الشهدا(ع) است كه با شكل دهي بزرگترين بلاء و ابتلاء، بزرگترين مصيبت و حادثه جانسوز، عاطفه جامعه شيعه را هدف قرار داده و حرارتي در آن جامعه (و حتي تمامي انسانهاي آزاده) ايجاد كردند كه با اين حرارت دائمي عاطفه وتمايلات جامعه شيعه مدام در غليان و جوشش است. «ان للحسين حراره في قلوب لا تبرد ابدا» (مستدرك، ج10، ص 318) در توضيح اين مطلب بايد توجه داشت كه ساختِ هر تمدني وحكومتي و ادامه حيات آن بر پايه سه عنصر اساسي «نظام تمايلات و گرايشها، نظام بينشها و دانشها و نظام محصولات و صنايع» است كه تغيير تمايلات و گرايش ها سهم تأثير اساسي در شكلدهي يك تمدن و حكومت را دارد. شكلگيري تجدد و تمدن مادي امروز مغرب زمين بر پايه تغيير تمايلات انسانهاي آن ديار صورت گرفته است و باتوسعه تمايلات مادي و با هدف حرص به دنيا و توسعه تمتَّعِ متنوّع ومتلَّون از بهرههاي دنيوي، حركت آغاز ميشود و تمامي علوم و دانشها و توليد محصولات وتكنولوژي و صنعت در اين راستا توليد ميگردند.
همچنين در باب انقلاب اسلامي ايران ميبينيم كه امام راحل ابتدا با تغيير تمايلات و عاطفه هاي جامعه و انقلاب سياسي، حركت خود را آغاز ميكند و سپس در سايه آن به ساخت ابعاد مختلف انقلاب فرهنگي و انقلاب اقتصادي ميپردازند.
با اين توجه تحقق تمدن تاريخي اسلام كه معمار اصلي آن نبي اكرم (ص) است نيازمند حفظ تمايل فطري خداپرستي انسانها وتوسعه و تشديد آن است چرا كه تنها در سايه جوشش اين عاطفه هاي الهي است كه بستر فرهنگ سازي در جامعه ايجاد ميگردد و لذا ميبينيم حادثه عاشورا نه تنها حافظ دين اسلام ميگردد (حسين مني و انا من حسين) بلكه پس از اين حادثه است كه زمينه فرهنگ سازي توسط حضرت امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ايجاد ميگردد و معارف ناب اسلامي و شيعي به جامعه عرضه ميشود.
با توجه به همين مطلب اساسي است كه راز تأكيد بر دو نكته در حادثه عاشورا مشخص ميگردد از يك طرف حسين(ع) خود را «قتيل العبره» ميناميد (كامل الزيارات) و از طرف ديگر. حكمت ثواب عظيم گريه بر مصيبات حضرت سيد الشهدا(ع) مشخص ميشود كه در اين راستا نه گريه بلكه تباكي (حالت گريه) بر مصيبات هم نردبان سلوك ميگردد. «فبكي او تباكي علي الحسين فله الجنه) (كامل الزيارات، ص 342 ـ 1417 ق) اينكه ميبينيم همه انبيا الهي (عليهم السلام) و همه مخلوقات، اعمّ از ملائك و اجنه حتي حيوانات آسمان و زمين و جماد و نبادات بر مصيبات حضرت سيد الشهدا(ع) گريان هستند.
[6] ريشه در همين نكته اساسي دارد كه گريه معبر پيوند با جريان ولايت الهيه است.
2 ـ انقلاب اسلامي زمينهساز حكومت جهاني اگرچه حادثه عاشورا توانست جوهره تمدن عظيم اسلامي را بيمه كند اما بايد به تدريج جامعه شيعه به بلوغ معرفتي خود نسبت به اصل امر ولايت الهيه و مجاراي جريان اين ولايت الهيه ـ كه همان ولايت انوار مقدسه (عليهم السلام) است ـ و مناسبات جريان ولايت الهيه تا تحقق حكومت و تمدن جهاني اسلام برسد.
و لذا ميبينيم كه پس از حادثه عاشورا بستر بلوغ معرفتي شيعه مهيا ميشود و معارف ناب شيعي توسط امامان معصوم(ع) مخصوصاً امام محمدباقر(ع) و امام صادق(ع) عرضه ميشود. اما هنوز تا بلوغ كامل جامعه شيعه فاصله زياد است و قدم به قدم بايد اين جامعه به قرب ظهور آخرين حجّت حق واصل شود. جامعهاي كه با حضور ولي خدايي همچون اميرالمؤمنين (ع) و سيد الشهداء(ع) هنوز در باب ولايت داراي شك و شبهه بودند و يا به عظمت و جايگاه آن پي نبرده بودند، كمكم پله هاي بلوغ معرفتي را طي ميكنند و با پرورش شيعيان كم كم امر ولايت و عظمت جلوه هاي مختلف اين معنا براي شيعيان روشن ميشود تا اينكه ظرفيت معرفتي آنقدر رشد ميكند كه فضاي ارايه معاني عميق در باب ولايت در زمان حضرت امام رضا (ع) ايجاد ميشود و معارف عميقي همچون حديث سلسله الذهب، «ولايةلاالهالاالله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي بشروطها و انامن شروطها (عيون اخبار الرضا، باب 27، ح 4) به جامعه شيعه عرضه ميگردد.
لذا ميبينيم كه پس از امام رضا (ع) انشعابي در جامعه شيعي صورت نميگيرد. شايد بتوان تغيير جغرافياي زيست شيعي و پايه گذاري و شكل دهي كشوري شيعي در ايران، در سايه بصيرت و ولايت تاريخي امام رضا (ع) و شكلگيري جوامع كوچك شيعي بر حول امامزادهها در ايرن را در راستاي اين بلوغ معرفتي تبيين نمود چرا كه در آينده قرار است حكومتي در اين خطه از جهان شكل بگيرد كه زمينهساز ظهور آخرين حجّت حق شود.
با بلوغ معرفتي شيعه به اصل معناي ولايت كم كم پلههاي ديگر معرفتي آغاز ميگردد. ابتدا شيعه آزمايش به قبول امامت امامان خردسال امام جواد(ع) (امام 8 ساله) و امام هادي(ع) (امام 9 ساله) ميگردد و سپس كم كم زمينه ابتلا به امام غايب با امامت امام حسن (ع) عسگري (ع) و سخت بودن دسترسي شيعه به امام فراهم ميشود.
از همين دوره است كه مرحله اي ديگر از تكامل تاريخ بشري آغاز ميگردد و آن دوره غيبت ظاهري امام(ع) است و شيعه بايد سربلند از اين آزمايش بزرگ بيرون آيد و به حق اين شيعه است كه با بلوغ معرفتي خود كم كم به آنجا ميرسد كه نه تنها ولايت امام غايب را با جان و دل ميپذيرد، بلكه ولايت نائبان عامّ امام(ع) يعني فقيهان شيعه را هم با سرانگشت اشارت وجود مقدّس امام زمان(ع) با جان و دل پذيرا ميشود «اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواه احاديئنا»
البته شيعه در اين دوره غيبت سه دوره تاريخي را تاكنون پشت سر گذاشته است.
الف: دوره مهجوريت و محدوديت شيعه: در اين دوره شيعه يك اقليت در حال مبارزه سياسي و فرهنگي است. حكومت دست مخالفان شيعه است كه كمتر با شيعه مماشات ميكنند و در اين ميان هجمههاي فرهنگي هم از بيرون (از طرف فرهنگ يونان و فرهنگ هاي ملل ديگر) و هم از دل دنياي اسلام متوجه شيعه ميشود وشيعه با هدايت نواب عامه امام(ع) همچون شيخ مفيد و شيخ طوسي و امثال اين بزرگواران حركت خود را ادامه ميدهد كه تحليل صورت مسألهها و نحوه موضعگيري فعّال علماي شيعه در اين مقطع در جاي خود قابل بررسي است.
ب) دوره شكلگيري سلطنت هاي شيعي: آغاز دوره دوم تاريخي جامعه شيعي با حكومت صفويه است كه با تمام بي مهري هايي كه نسبت به آن شده است، مرحلهاي ازمراحل تكامل فرهنگ شيعه به هر دليلي رقم خورده است. در اين دوره هنوز حكومتها، حكومتهاي ديني نيستند اما سلطنت ها شيعي شكل ميگيرد و شيعه به يك قدرت سياسي رسيده است. البته حاكمان آن حاكماني نيستند كه دنبال ساختن جامعه برمبناي دين باشند ولي شيعه هستند و معتقدات شيعه را قبول دارند. در اين دوره رسالت علماي شيعه در عين حفظ فرهنگ تشيع، راه دادن فرهنگ شيعه به زواياي حكومتي به ميزان ممكن است. بايد دقت كرد كه هنوز فقهاي شيعه مبسوط اليد نيستند تا بتوانند خود پرچمداري كنند و تشكيل حكومت دهند چرا كه در اين صورت آنها را تحمل نميكردند و لذا علماء توانستند در اين دوره از كليت مكتب پاسداري كنند و حدّ و ثغور مذهب را حفظ كنند. (العلماء حصون الاسلام)
ج) دورة حكومت اسلامي: در اين دوره كم كم شيعه به افق شكلدهي حكومت اسلامي نزديك ميشود. حكومتي كه تاب تحمل آن، حتي با وجود امام معصوم(ع) هم مهيا نبود.
در اين ايام مواجهه با تمدن مغرب زمين صورت ميگيرد و اولين مواجهه ها در نهضت مشروطه است كه اولين تجربه جامعه پردازي مكتب شيعي است. بررسي نقاط قوت و ضعف اين دوره، مجال ديگري را ميطلبد ولي در عين حال در مجموع در سايه اين تجربه تاريخي كم كم بستر تحقق مهمترين حكم از احكام اسلامي، يعني تحقق حكومت اسلامي بر محور ولايت (آنهم ولايت فقيه) فراهم ميآيد و انقلاب اسلامي به رهبري فقيهي با بصيرت از سلسله فقيهان شيعي رخ ميدهد، آن هم در مقطعي از تاريخ كه جبهه باطل وكفر به گمان خود به تمدني دستيافته كه تمام «علوم، ساختار و محصولات» تمدني آن را بر پايه اصولي همچون اومانيسم، سكولاريسم، ماترياليسم، روششناختي و ... توليد كرده و ميتواند به آن شكل جهاني بدهد.
[7] لذا در ناباوري همه تئوريسينهاي مادي اين انقلاب پا به عرصه وجود گذاشت و نه تنها توانست تبديل به مانعي اساسي برسد راه جهانيسازي مادي شود، بلكه خود داعيه جهاني سازي را در دنياي امروز مطرح كرده است.
البته انقلاب اسلامي مراحل تكاملي خاصّ خود را دارا ميباشد كه به تعبير مقام معظم رهبري اين مراحل عبارتند از:
انقلاب اسلامي، نظام اسلامي، دولت اسلامي، كشور اسلامي، جهان اسلامي
كه در مرحله انقلاب اسلامي و نظام اسلامي ادبيات سياسي جامعه تغيير ميكند و فلسفه سياسي و چهارچوب نظام اسلامي براساس مباني، آموزهها و اهداف ديني طراحي ميگردد.
در مرحله بعد ـ كه به تعبير مقام معظم رهبري مرحله كنوني حركت تكاملي انقلاب است ـ دولت اسلامي با تغيير منش و روش مديران نظام اسلامي تحقق پيدا ميكند منظور از منش، اخلاق ولايت مدار مسئولين و منظور از روش، ساختارها و مدل هاي اداره نظام اسلامي است كه ميبايست براساس فقه حكومتي و علوم كاربردي اسلامي طراحي گردد. لذا ميبينيم در همين راستا نهضت نرمافزاري و مهندسي تمدن اسلامي از سوي مقام معظم رهبري مطرح ميگردد و رسالتي جديد براي حوزه هاي علميه و دانشگاهها رقم ميخورد.
بالطبع با شكلگيري دولت اسلامي زمينه ايجاد كشور اسلامي و جهان اسلامي به معناي واقعي پديد ميآيد.
[8]
3 ـ عصر ظهور و تحقق مناسبات جريان ولايت الهيه در دورن غيبت همواره دو مانع اساسي در تحقق حكومت عدل جهاني مطرح است. نبود وجود امام معصوم مبسوطاليد و وجود جبهه باطلي كه همواره با جبهه حق در ستيز است. اما در پايان تاريخ دنياي بشري با رفع اين دو مانع عصر ظهور و عصر رجعت رقم ميخورد. عصري كه در آن تجلي همهجانبه ولايت الهيه است.
«پديده ظهور در در روايات به پديده آخر الزمان تفسير شده است. در روايات دو نوع آخر الزمان مطرح است يكي آخر الزماني كه دوره ظهور باطل در كره زمين است به طوري كه ظلم و جور تا آخرين مرحله ظرفيت ابليس همه عالم را پر ميكند. كه اين نقطه آغاز سقوط ظاهري آن در عالم دنيا است.
[9] بعد از مرحله ظهور اتفاق ميافتد و ولايت الهيه در عالم دنيا هم به منصه ظهور و غلبه ميرسد». (ميرباقري، 1382، ص 25) و اين مرحله آغاز پايان دنيا است و با تحقق عصر رجعت، دنيا به قيامت منتهي ميگردد.
در عصر ظهور تمامي مناسبات انساني اعمّ از مناسبات فردي و اجتماعي بر محور ولايت شكل ميگيرد و حكومتي جهاني بر محور اخلاق حميده و معارف ناب شيعي ايجاد ميشود كه در آيات و روايات خصوصيات و ويژگي هاي اين حكومت جهاني مطالب فراواني طرح شده است. در حوزه مباحث مهدويت اگرچه تحقيقات سودمندي تاكنون صورت گرفته است ولي هنوز متأسفانه تمامي ابعاداين حكومت و تمدن جهاني در قالب يك نظريه جامع بررسي نشده است و به يقين يكي از رسالت هاي حوزه هاي علميه در اين مقطع كنوني ارائه تصويري جامع و كامل از ابعاد مختلف اين حكومت جهاني است چرا كه تنها در سايه داشتن اين الگوي مطلوب است كه ميتوان به آسيبشناسي وضعيت موجود بپردازيم و مراحل رسيدن به قرب ظهور را طراحي كنيم. بالطبع دستيابي به اين سطح از معارف در حوزه مباحث مهدويت خود فقاهتي متناسب با خود را ميطلبد.
با اين حال در باب طراحي دكترين مهدويت براساس معارف شيعي توجه به چند نكته اساسي لازم است:
الف) انسان وجامعه عصر ظهور تمامي ويژگي هاي انسان مطلوب و جامعه مطلوب را دارا ميباشند و اينگونه نيست كه انسانها فقط در جلوه باطني عبد باشند، اما در امور دنيايي و در مناسك معيشت به دنبال مطامع خود باشند. در اين عصر همة شئون حيات بشر اعم شئون فردي و اجتماعي آهنگ عبوديت پيدا ميكند ومصداق كامل اين دعاي اميرالمؤمنين (ع) تحقق پيدا ميكند. «حتي تكون اعمالي و اورادي كلها ورداً واحدا و حالي في خدمتك سرمدا» (دعاي كميل) در اين عصر ولايت ولي خدا در همه شئون جاري ميشود و حيات فردي و اجتماعي انسان شعاع اراده ولي خدا ميگردد.
ب) اگر چه بر طبق بعضي از روايات نعمتهاي مادي در دار دنيا گسترش پيدا ميكند اما مفهوم نياز و ارضاء (حتي در حوزه نيازهاي مادي ونحوه جريان آن) تفسير ديگري پيدا ميكند و ديگر جريان نياز و ارضاء به بهرهمند شدن از ابتهاجات مادي ختم نمي گردد، آنچنانكه در تمدن مادي امروز مشهود است. بلكه جريان نياز و ارضا به ابتهاجات ملكوتي ختم ميشود و بالطبع سازوكارهاي متناسب با تحقق چنين جرياني از نياز و ارضاء تفاوتي جوهري با سازوكارهاي تمدن مادي موجود دنيا ميباشد.
ج) در عصر ظهور همه مناسبات و روابط اجتماعي تهذيب ميشود و همه مناسبات وساختارهاي حكومتي بر محور تقوا و در بستر رشد و تقرب قرار ميگيرد. و بالطبع با توسعه عقلانيّت بشري بر محور تكامل ايمان، علوم متناسب در همه حوزه هاي مورد نياز شكل ميگيرد.
د) نكته آخر اينكه در عصر ظهور متناسب با گرايش فطري بشر به عدالت تمامي مناسبات اجتماعي به صورت عادلانه شكل ميگيرد و لذا وعده به اين حكومت عادلانه در همه ملل و نحل بشري قابل مشهود است. اما بايد توجه داشت «عدلي كه در فطرت انسانها قرار داده شده است چيزي جز تناسبات ولايت الهيه نيست» (ميرباقري، 1382، ص 45) و لذا آنچه كه از عدل در ظهور فهميده ميشود، مفهوم مادي عدل نيست كه تناسبات ولايت كفر است بلكه در اين زمان تناسبات عادلانه اقتصادي، تناسباتي است كه براساس آن همه تمتعات و بهرهمندي بشر در عرصه حيات اقتصادي بر محور ولايت ولي خدا شكل ميگيرد.
«به اميد تحقق ظهور آخرين حجّت حق»
منابع و مآخذ 1) آتكينسون، آر.اف و ...، 1379، روش شناسي و تاريخ نگاري، ترجمه حسينعلي نوذري، تهران، طرح نو، چاپ اول.
2) استنفورد، مايكل، 1382، درآمدي بر فلسفه تاريخ، ترجمه احمد گل محمدي، تهران، نشر ني.
3) آويني، سيد مرتضي، 1383، توسعه و مباني تمدن غرب، تهران، نشر ساقي، چاپ چهارم.
4) پوپر، كارل، 1350، فقر تاريخيگري، ترجمه احمد آرام، تهران، انتشارات خوارزمي.
5) جمالي مصطفي، 1384، دين، مدرنيته، اصلاحات، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما.
6) جمالي، مصطفي،1384، دولت اسلامي و نهضت نرمافزاري، ، قم، مؤسسه فرهنگي فجر ولايت.
7) شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، انتشارات جهان.
8) طباطبايي، محمدحسين، 1374، شيعه در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول.
9) قولويه قمي، 1417، جعفربنمحمد، كامل الزيارات، قم نشر الفقاهه.
10)كافي، مجيد، 1384، مقاله جامعهشناسي تاريخي، قم، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 42، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
11) كليني، ابيجعفر محمدبن يعقوب، 1411، اصول كافي، ج 1 و 8، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم.
12)مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، ج 26، تهران، چاپ دارالكتب الاسلاميه.
13) مصباح يزدي، محمدتقي، 1379، جامعه و تاريخ از نظر قرآن، تهران، شركت چاپ و نشر بين الملل، چاپ چهارم.
14) مطهري، مرتضي، 1385، جامعه و تاريخ، قم، انتشارات صدرا، چاپ هيجدهم.
15) مطهري، مرتضي، 1369، فلسفه تاريخ، قم، انتشارات صدرا، چاپ اول.
16) مطهري، مرتضي، 1378، قيام و انقلاب مهدي(عج) از ديدگاه فلسفه تاريخ، قم، انتشارات صدرا ، چاپ پانزدهم، ،.
17)ميرباقري، سيد محمدمهدي، 1382، اركان فلسفه تاريخ شيعي، قم، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي.
18) ميرباقري، سيد محمدمهدي، 1386، امام شناسي، قم، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي.
19) ميرباقري، سيد محمدمهدي، 1381، تحليل تكنولوژي بر پايه فلسفه تاريخ، قم، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي.
20) ميرباقري، سيد محمدمهدي،1385، در شناخت غرب، قم، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي.
21) ميرباقري، سيد محمدمهدي، 1386، ولايت الهيه، قم، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي.
22) ميرمحمدي، سيدضياء الدين، 1384، تمايز فلسفه نظري تاريخ در فلسفه علم تاريخ، قم، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 42.
23) ميرمحمدي، سيد ضياء الدين، 1384، مقاله واگرايي و تمايز فلسفهي نظري تاريخ و فلسفه علم تاريخ، قم، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 42، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
24) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي.
[1] ـ البته در اين مقاله به جهت اختصار به سنن حاكم بر حركت تاريخ از نگاه شيعي پرداخته نميشود و اگرچه اين مبحث در طرح فلسفه تاريخ شيعي از جايگاه ويژهاي برخوردار است.
[2] ـ توفير در نيت با اين توجه معنا پيدا ميكند كه انسان ميتواند با نيت و عمل، در صحنه عاشورا حضور پيدا كند (كل يوم عاشورا، كل ارض كربلا)
[3] ـ اين تبيين برگرفته شده از مباحث حضرت استاد حجت الاسلام والمسلمين ميرباقري در اين موضوع ميباشد، مخصوصاً در مبحث ايشان با موضوع اركان فلسفه تاريخ شيعي و جايگاه ظهور در آن.
[4] ـ بكم فتحالله و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقطع علي الارض الا باذنه (زيارت جامعه كبيره)
[5] ـ در اين زمينه مراجعه شود به بحار الانوار، ج 26، تفصيل الائمه علي الانبياء.
[6] ـ در اين زمينه روايات كتاب كامل الزيارات، ابن قولويه قمي ملاحظه گردد.
[7] ـ در اين زمينه رجوع شود به كتاب «دين، مدرنيته، اصلاحات» از نگارنده، چاپ معاونت پژوهش صدا و سيما ـ قم ـ 1384.
[8] ـ در اين زمينه رجوع شود به كتاب دولت اسلامي و نهضت نرمافزاري از نگارنده ـ چاپ مؤسسه فرهنگي فجر ولايت، قم ، 1384.
[9] ـ شايد بتوان تمدن مادي و جريان تجدد را مصداق بارز اين ظلم و جور دانست كه در حال فروپاشي است.