- آیتاللهبهجتحامل حقیقتولایت...
- چالشهاي تاريخي مديريت فرهنگي ...
- مقتضیات اسلامی سازی علوم انسانی
- فراخوان مشارکت در کنگره پیشگام...
- جهاد اقتصادي؛ فرهنگ اقتصاد و ا...
- جایگاه علوم انسانی در فرایند ت...
- فرایند اسلامی سازی علوم انسانی
- آوینی دنیای جدید را محصول «فلس...
- امکان تعریف خطوط قرمز برای حوز...
- پايداريبرنبوت پسازتصديق صد...
- ضرورتنگاهتمدنیبرایحلمسائل...
- پارادوکس سرمایه مداری و مردم مداری
|
|
|
مقدمه اگر ما «حقيقت، شريعت و طريقت» را بپذيريم، باز به همين تولي و تبري تفسير مي شود. شريعت، مناسك تولي و تبري است و باطن اين شريعت كه فرضاً طريقت است، انسان مي تواند از طريق اين مناسك به تولي و ولايت اولياء الهي وتبري از ولايت اعداء برسد و آنگاه نتيجة اين تولي وتبري هم قرب به ولايت الهيه است كه همان درك حقيقت و قرب ساحت ربوبي مي شود. پس طريق اين قرب، جريان تولي وتبري و شريعت، مناسك تولي و ولايت است. هم چنين اشاره شد با توجه به معارف قرآني مي توان اينگونه تلقي كرد كه اصولاً دو ولايت در عالم جاري است؛ ولايت الهي و اولياء الهي و ولايت طاغوت. وقتي اين دو جريان ولايت را مورد مطالعه قرار مي دهيم اين نكته روشن مي شود كه ولايت الهي در ولايت انبياء واولياء الهي تمثل پيدا مي كند كه محور اين ولايت الهيه هم در رسول الله (ص)و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است چرا كه اين انوار مقدس كه در پذيرش ولايت الهي سبقت بر همة عوالم داشته اند و همين امر باعث شده تا ولايت آنها بر همة عوالم جاري گردد و طريق قرب همة عوالم ـ از ملك تا عالم ملكوت ـ ؟؟؟ طريق جريان ولايت طاغوت هم اوليا بر طاغوت است. پس يكي ولايت اولياء نور و ديگري ولايت اولياء ظلمات است. نتيجه يك ولايت اين است كه انسان متولي را از ظلمات به سمت نور مي برد و نتيجه ولايت ديگري اين است كه انسان تحت ولايت خود را از نور به سمت ظلمات مي برد. بر همين اساس اشاره شد حقيقت رشد وغي بوسيله ولايت (ولايت الهي و يا ولايت طاغوت) محقق مي شود و نقش ما در اين ميان فقط تولي و ايمان به ولايت الهيه و يا كفر به اين ولايت است. نيتجه ايمان ورود به جرگة كساني است كه تحت ولايت الهي و اولياء الهي قرار مي گيرند و آن ولايت است كه انسان را از ظلمات به سمت نور مي برد. نتيجة تولي به ولايت باطل هم اين است كه انسان تحت ولايت اولياء طاغوت قرار مي-گيرد. و اين ولايت، كه انسان را از نور به سمت ظلمات مي برد كه تعبير قرآن « يخرجهم من الظلمات الي النّور و يخرجونهم من النّور الي الظلمات» است. پس نقش ما ايمان و كفر به ولايت الهيه است كه حقيقت دين هم در آية شريفه به ايمان و به ولايت الهيه و كفر به طاغوت معنا شده بود.
1 ـ وجود دو جريان «ولايت » نور و ظلمت
1/1 ـ آيات مباركات نور و ظلمات سورة مباركه نور ابتدائاً آيه «نور و ظلمات» «سورة مباركة نور »را طرح مي كنيم كه بسيار جاي تأمل و دقت دارد. اين دو آيه فراوان مورد دقت و تأمل مفسرين قرار گرفته اند و انظار مختلفي نيز در اين باب مطرح شده است. اما آنچه كه مورد نظر ماست روايتي است كه ذيل اين آيه آمده است: «الله نورالسّمواةِ و الارض مَثَلُ نوره كمشكاة فيها مصباح المصباح في زجاجه الزّجاجة كانّها كوكب درّي يوقد من شجرةٍ مباركةٍ زيتونة لا شرقيةٍ و لا غربيةٍ يكاد زيتها يضيء و لو لم تسمه نار، نور علي نور يهدي الله لنوره. من يشاء و يضرب الله الا مثال للنّاس و الله بكل شيءٍ عليم في بيوت اذن الله اَنْ تُرفع و يُذكر فيها اسمه يسبحّ له فيها بالغدّو و الاصال». تا مي رسد به آيه 39 كه دربارة ظلمات و اعمال كفار است: «و الذين كفروا اعمالهم كسرابِ بقيعة يحسب الظمئان مائاً حتي اذا جائه لم يجده شيئاً و وَجَدَ الله عنده فوفّاه حسابه و الله سريع الحساب * او كظلماة في بحرٍ لجيٍّ يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلماة بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكد يراها و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نُّورٍ». ترجمة آيه 35 تا 37 و 39 سورة نور: خداي متعال نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور الهي يا تمثل نور الهي همانند مشكاتي است كه در آن مشكات، مصباحي است، يعني چراغ داني كه در آن چراغ دان، چراغي قرا گرفته است. اين مصباح در يك زجاجه و شيشة محافظي است. اين زجاجه گويا ستارة درخشاني است كه اين چراغ از يك درخت مبارك زيتون شعله ور مي شود كه از روغن زيتون است. البته بايد توجه داشت كه اين بيان در مرحله تمثيل است و الا حقيقت آيه ناظر بر چيز ديگري است كه متعرض آن خواهيم شد. «لاشرقيةٍ و لا غربيةٍ» مفسرين گفته يعني در قسمت مياني باغ واقع شده كه آفتاب گير است و دائماً به آن آفتاب مي خورد، در ضلع شرق و غرب نيست كه گاهي برخوردار از نور خورشيد باشد و گاهي در سايه قرار بگيرد و لذا زيتونش آماده و مهياي است. «يكاد زيتها يضيء» روغن زيتون اين درخت آنقدر آماده و مهياست كه نزديك است پرتوافشاني كند «ولو تَمْسَسْهُ نار» و لو اينكه آتشي به آن نرسيده باشد. «نور علي نور» نوري برفراز نور ديگر است. «يهدي الله لنوره من يشاء» خداي متعال , كس را كه بخواهد با نور خود هدايت مي كند. «و يضرب الله الامثال للنّاس والله بكل شيء عليم في بيوت اذن الله انْ ترفع و يذكر فيها اسمه و سيبحّ له فيها بالغدوّ و الآمال.» اين نور در خانه هائي است كه خداي متعال اجازة رفعت به آنها داده است و اجازه داده كه ياد او در آنها ذكر شود و براي خدا در آن بيوت صبحگاهان و شبانگاهان تسبيح مي كنند. مرداني كه تجارت و بيع آنها را از ذكر خدا غافل نمي كند. ترسان و خائف از روزي هستند كه قلوب و ديدگان آنها در آن زير و رو مي شوند. امّا در مقابل در مربوط به كفار مي فرمايد اعمال كفار مثل سرابي در بيابان سوزاني است كه تلقي انسان تشنه از آن، آب است تا آنگاه كه به نزديك آن مي رسد و آن را چيزي نمي يابد. يعني عمل كفار دورنمائي است كه واقعيت ندارد. «و وجد الله عنده» خداي متعال را در نزد خود مي يابد «فو فّاه حسابه» خداي متعال هم بدون كسري حساب او را به او بر مي گرداند. « و الله سريع الحساب». خداوند متعال سرعت در حساب دارد. يا اعمل كنار همانند تاريكي است در درياي عميقي كه بر فراز آن موجي است كه آنرا پوشانده است؛ بر فراز موج اول هم موج دوم است؛ بر فراز اين موج ابري است . طبيعتاً اينگونه مي شود: « ظلمات بعضها فوق بعض»ظلماتي كه بر فراز همديگر هستند يعني تاريكيهائي كه بعضي بر روي بعض ديگر است؛ ظلماتي متراكم هستند نه يك ظلمت. آنجا «نور علي نور» بود و اينجا «ظلمات بعضها فوق بعض» است. اين ظلمات بگونه اي است كه وقتي مؤمن دست خود را بيرون مي آورد،نزديك به ديدن هم نيست. در چنين فضا و شرايطي اگر خداي متعال براي كسي نور قرار ندهد ، تبعاً او نور ديگري ندارد.
2/1 ـ تطبيق دو آيه نور و ظلمت با كمي دقت تناسب ايندو آيه را متوجه مي شويم كه يك جاي مثل نور الهي «نور علي نور» است ودر جاي ديگر «ظلمات بعضها فوق بعض» است. آنگاه خداي متعال هر كسي را كه بخواهد با آن نور هدايت مي كند. در آيه بعدي اين چنين است: آن كس را كه خداي متعال در اين ظلمات براي او نور قرار ندهد، نور ديگري ندارد.
3/1 ـ كيفيت تنزل و جريان انوار الهي پس مي بينيم يك مشكات انوار الهي در اين عالم هست؛ يعني نور عالم، از خداي متعال است منتهي وقتي اين نور مي خواهد در عوالم تنزل پيدا كند، در قالب يك مشكاتي تمثل پيدا مي كند كه اين مشكات خصوصيات خاصي دارد از جمله چراغهائي در متن آن تعبيه شده است؛ از يك ريشه اي تغذيه مي كند؛ نور علي نور است و همه از اين نور الهي برخوردار نيستند بلكه اين نور از آنِ كساني است كه خداي متعال قصد هدايت آنها را دارد. و نور فقط همين نور است همانگونه كه در متن روايت ابي خالد كابلي آمده است كه ائمه (ع) نور الهي در همة عوالم هستند و خداي متعال كساني را كه شايسته نباشند از اين نور محروم مي كند و در نتيجه قلب شان ظلماني مي شود. درباره اينكه «مشكات» چيست، مفسرين مطالبي گفتهاند. روايات هم در اين باره با يكديگر متفاوت است. بحث جمع روايات نيز بحثي لازم و ضروري است كه در جاي خودش بايد مورد دقت قرار گيرد. اما ما در اينجا فقط يك روايت را مورد دقت قرار مي دهيم. اين روايت از امام صادق(ع) در ذيل اين دو آيه نقل شده كه حضرت ايندو آيه را معنا مي كند. قال ابوعبدالله(ع) في قول الله تعالي: «الله نور السّموات وَ اْلارض مثل نوره كمشكات، فاطمة(س)». تمثل و مثل نور الهي مثل چراغ داني است كه در آن تعبيه شده است. حضرت فرمودند:اين «مشكات» حضرت فاطمه (س)است كه چراغ داني است كه انوار الهي از او منشعب مي شود. به تعبير ديگر حضرت بستر انوار الهي و به منزلة ظرف انوار الهي است.هم چنين در آيه از دو مصباح نام برده شده كه در روايت متفاوت معنا شده است. لذا حضرت فرمودند: «فيها مصباح» اين چراغ اولي «الحسن (ع)» و «المصباح في زجاجة الحسين (ع)». در ذيل «الزجاجة كانها كوكب درّي» حضرت فرمودند «الزجاجة» حضرت فاطمه (س) است كه هم مشكات و هم زجاجه (حباب محافظ) است. «فاطمة كوكب درّي بين النساء اهل الدنيا» يعني حضرت در ميان همة زنان اهل دنيا، ستارة درخشاني است. كه مي تواند محافظ و مشكات انوارالهي باشد. لذا در بحث خلقت حضرت در كتبي چون بحار وعلل الشرايع وقتي عليت تسميه حضرت را بيان مي كند، اين روايت آمده كه وقتي ابا بصير از امام صادق (ع) سؤال مي كند كه چرا حضرت، «زهرا» و درخشنده ناميده شده، حضرت در پاسخ مي فرمايند: بخاطر اينكه خداي متعال ايشان را از نور عظمت خودش آفريده كه وقتي طلوع كرد و تجلي نمود، همة آسمانها و زمين را روشن كرد و بعد حجاب ديدگان ملائكه شد. آنگاه ملائكه به سجده افتادند واز خدا سؤال كردند كه اين چه نوري است؟ خداي متعال فرمود: «نور من نور خلقته من نور عظمتي اَسْكنتُه في سمائي» او را در مرتبه رفيعي كه منسوب به خودم است جاي دادم و آنگاه او را بوسيلة نبي اي از انبياء خودم تنزل دادم. در روايت معراجيه ـ كه سني وشيعه آنرا نقل كرده اند ـ آمده كه حضرت صديقه طاهره (س) در معراج به حضرت منتقل و به عالم دنيا تنزل يافته است. در روايات، فراز مورد نظر ما اين قسمت است: «أخرج منه انوار ائمتي الذين يقومون بامري و يهدون الي حقّي» آن ائمه اي كه قيام به حق و هدايت به حق مي كنند، از اين نور ناشي و خارج شده است. پس مضمون اين روايت كاملاً با آن روايت هماهنگ است كه مشكات انوار الهي ـ كه اهل بيت (ع) انوار الهي هستد ـ فاطمة زهرا (س) مي باشد و ايشان هم در ميان زنان عالم تنها كسي است كه مي تواند حامل و مطلع اين انوار در عوالم باشد. حضرت در ذيل اين قسمت آيه: «يوقد من شجرة مباركةٍ زيتونة» مي فرمايند: اين شجره مباركه وجود مقدس حضرت ابراهيم (ع) است كه ريشه توحيد در آنجاست «لا شرقية و لاغربية» اينگونه معنا شده است: «لا يهودية و لا نصرانية». «يكاد زيتها يضيء» اينقدر اين زيتون اين چراغ نوراني است كه حضرت مي فرمايد: «يكاد العلم ينفجر بها» يعني علوم و معارف از اين مطلع انوار الهي مي جوشد. «ولو لم تمسسه نارو نور علي نور» حضرت ذيل آن فرمودند: «امام منها بعد امام». «نور علي نور» ائمه اي هستند كه انوار الهي هستند و يكي بعد از ديگري مي آيند. «يهدي الله لنوره من يشاء» حضرت مي فرمايند: «يهدي الله للائمة من يشاء» نور، همان ائمه(ع) هستند كه اين مطلب در آيات فراوني آمده است. در آياتي كه بحث از نور به ميان آورده اند، نوعاً «نور» به «امام» تفسير شده است. البته در بعضي از روايات «نوره» به وجود مقدس امام زمان (عج) تفسير شده است كه نور خاص الهي است. روايت ديگري از امام رضا (ع) ذيل آية «الله نورالسّموات و الارض» نقل شده كه حضرت فرمودند: «اي هادٍ لا هل السّما و هادٍ للاهل الارض». هدايت نسبت به همة مخلوقات از خداي متعال است و گويا نور جلوة هدايت خداي متعال است؛ هدايت همواره در پرتو نور ميسّر است لذا اينكه ائمه (ع) انواراند يعني هادي هستند و هدايت بوسيلة آنها اتفاق مي افتد. نقطة مقابل «نور» هم «ظلمات» مي شود كه «ضلال» است. «هدايت» و «ضلال» و «رشد» و «رغي» مقابل هم قرار مي گيرند. در جاي ديگر متعرض اين مطلب شده ايم كه اساساً در روايات «ماء» به «امام» و «علم امام» تفسير شده است. به عنوان نمونه ذيل آية شريفه: «... قل ان اصبح مائكم غوراً فمن يأتيكم بماء معين» . يعني اگر صبح كرديد و ديديد امامتان غائب شده چه كسي شما را برخوردار از امام مي كند؟ در روايت ذيل اين آيه، «آب» به «امام» تفسير شده است يا در آيه شريفه سورة مباركة جن: «و اَلَّوِ استقاموا علي الطريقه لاسقيناهم مائاً غدقاً». اگر جن و انس استقامت بر طريقة ما مي كردند، آنها را از آب گوارا سيراب مي كرديم. رواياتي در ذيل اين آيه در كتب تفاسير روايي آمده: «الطريقة،ولايت الائمه(ع)» يعني اگر ايستادگي بر ولايت الهيه مي كردند، آنها را از آب گوارا و فراوان سيراب مي كرديم. روايات ذيل اين آيه با كمي اختلاف معنا شده است: «اي لاشربنا قلوبهم الايمان»؛ يعني قلب شان را سيراب از ايمان مي كرديم. در روايت ديگري مي فرمايند: «لا نتفعنا هم بعلم كي يتعلمونهم عن الائمه (ع)». در اين روايت «ماء» به «علم امام» معنا شده است. امام و ولايت امام، حيات و ماء و ايمان است.عمل مؤمن و عمل كسي كه ايمان به ولايت الهيه دارد، او را به سرچشمه آب مي رساند، يعني به ولايت الهيه مي رساند. چون متولي به ولايت الهيه است، لذا از طريق اين عمل به ولايت الهيه مي رسد كه همان سرچشمه حيات و آب است كه «من الماء كل شيء حي». و يا «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرّسول اذا دعاكم لما يحييكم...» «ما يحييكم» به ولايت حضرت امير المؤمنين (ع) تفسير شده است. البته قبلاً تأكيد كرديم ولايت حضرت در عرض ولايت خداي متعال و ولايت حضرت نبي اكرم (ص) نيست بلكه تمثل همان ولايت است كه خدا و رسول ما را به تبعيت از آن دعوت مي كند كه مبدأ حيات است. پس ولايت، مبدأ حيات، علم و نورانيت و نور ايمان است. اما آيات بعدي راجع به عمل كفاراست كه ناشي از يك ولايت ديگري مي باشد.«و الذين كفروا اعمالهم كسراب» كه عمل كفار مثل سراب در بيابان سوزان است كه هيچ خبري جز سراب نيست، آب نماست، از دور چيزي مي نمايد ولي وقتي انسان جلو رفت، خبري نيست. «و الذين كفروا» آنهائي كه كفر به ولايت الهيه مي ورزند «اعمالهم كسراب» عمل شان مثل سراب است؛ يعني ولايت باطل سرابي بيش نيست؛ عمل آنها در پايان جز سراب تحويل نمي دهد. و يا «او كظلمات» مثل تاريكيهاست. كانه معنايش اين است كه اين عمل آنها را به سراب و ظلمات مي رساند. همانگونه كه عمل مؤمن چون ناشي از ايمان است او را به نور ولايت مي رساند؛ «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور» «و هم ينوّرون قلوب المؤمنين» بر عكس اگر انسان به ولايت الهيه كفر بورزد، عمل انسان در طريق تولي به ولايت طاغوت قرار مي گيرد و مثل سراب مي شود و هيچ بهره اي براي او ندارد و يا مثل ظلمات مي شود و او را به ظلمات مي رساند؛ باطن عمل او ظلمات است. حال كمي اين مطلب را بيشتر تفصيل مي دهيم. قبلاً اشاره شد كه وقتي از بالا نگاه مي كنيم، جريان ولايت و از پائين جريان تولي است. باطن عمل ما تولي به ولايت اهل بيت(ع) است و تولي به ولايت هم مبدأ جريان ولايت است. لذا باطن عمل كافر، ظلمت است. خودشان ظلمات و علم كافر ـ كه تولي به اولياء طاغوت است و مبدأ جريان ولايت آنها مي شود ـ نيز ظلمات است؛ ولايت آنها سراب است و تولي به ولايت آنها نيز انسان را به سراب مي رساند.چرا كه اصولاً باطن عمل تولي به ولايت است. لذا در تولي به ولايت الهيه، باطن عمل نور و ماء معين است و در تولي به ولايت باطل، باطن عمل سراب و ظلمات مي شود. شايد آيه ناظر به همين مطلب باشد. اما «او كظلمات» بر اساس روايات اينگونه معنا شده است: راوي حديث (صالح بن سهل حمداني) مي گويد به امام صادق (ع) عرض كردم: «او كظلماة» به چه معناست؟ حضرت فرمودند: «الاول و صاحبه» كه مراد همان خليفه اولي و دومي است. «يغشاه موج» ، «الثالث» يا اينگونه معنا كنيم: «او كظلمات» همان اولي است و «صاحبه يغشاه موج» يعني دومي كه آن موجي است كه برفراز اين ظلمات آمده است . خود آنها يك وجودهاي ظلماني هستند و ولايت شان هم مبدأ ظلمات در عالم است لذا فضا را تاريك كرده اند. و اين ظلمتي كه آورده اند، زايل نشده است بلكه «ظلمات بعضها فوق بعض» است؛ يعني در حاليكه ظلمت اولي بوده، ظلمت دومي آمده است. لذا وقتي روايات ذيل آيات مبارك سورة «الشمس» و «الليل» را ملاحظه مي كنيم در آنجا «والنّهار اذا تجلّي» به ظهور حضرت بقية الله (ارواحنا فداه) و «والّلَّيل اذا يغشي» به «دولت حبتر» كه كنايه از اولي است تفسير شده است هم چنين سورة «والفجر» به ظهور حضرت تفسير شده است. «والليل اذا يسر» به «دولت الحبتر» تفسير شده است. «والشمس و الضحيها والقمر اذا تليها و النهار ادا جليها والليل اذا يغشيها» «والشمس» به وجود رسول الله (ص) «والقمر» به وجود مقدس امير المؤمنين (ع)، «و النّهار» به ظهور حضرت بقيه الله (ارواحنا فداه) تفسير شده است. «والليل اذا يغشيها» دولت ظلماني است كه بر نور شمس و قمر، غشا و تاريكي ايجاد كرده است و اين ادامه دارد تا وقتي كه «و النّهار اذا جلّيها» هنگام تجلي روز و ظهور قمر و شمس برسد كه اين قمر و شمس تجلي در وجود امام زمان (ع) مي كند و روز روشن عالم بوجود مي آيد. «و اشرقت الارض بنور ربها»؛ ظهور نور رب، همان ظهور نور ولي در زمين است. در روايت، «او كظلمات» به «الاول و صاحبه» يا «صاحبه يغشاه موج» معنا شده است صاحب اول، موجي است كه بر فراز آن ظلمات آمده است. «الثالث» در روايت آمده «من فوقه موج» آن سومي است كه بر فراز ظلمات موج جديد ايجاد كرده است. «الظلمات» به «الثاني» معنا شده است. «بعضها فوق بعض»؛ «معاويه لعنه الله و فتن بني اميه» مي باشد كه اينها ظلمات متراكمي در عالم هستند كه عالم را تاريك كرده اند. «اذا اخرج يده» يعني «اذا اخرج المؤمن يده في ظلمت فتنهم لم يراها» تاريكي كه در فتنه هاي اينها پيدا مي شود، مؤمن دست خود را نمي تواند ببيند. بگونه اي با شبهات خودشان ظلمات ايجاد مي كنند كه مؤمن جلوي پاي خود را نمي بيند. اصولاً اگر فضا يك فضائي باشد كه انسان نتواند به توانائيها و ظرفيت وجودي و ادامة هستي خودش راه ببرد، ديگر تابع اين ولايتها نمي شود انساني كه ابديت خودش را مي يابد جز زيربار ولايت الهيه و اولياء الهي نمي رود. همانكه در ذيل آيه مباركه «سوره تغابن» خوانديم: «زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلي و ربي لتبعثنّ ثم لتنبئُنّ بما عملتم و ذلك علي الله يسر» .«فآمنوا بالله و رسوله و نور الذي انزلناه». آن كسي كه اعتقاد به بعث دارد و مي داند پايان عمر دنيائيش. پايان زندگي اش نيست حتماً به خدا و رسول و نوري كه خدا براي هدايت عوالم تنزل داده است ايمان مي آورد. انساني تابع مي شود كه در ظلمات قرار مي گيرد و از هستي و دارائيهاي خودش غافل مي شود. لذا اولياء باطن فضاي ظلماني ايجاد مي كند تا در اين ظلمات بتوانند اعمال ولايت كنند. به هر حال خودشان ظلماتي هستند و محصول ولايت شان هم ظلماتي است كه از فتنه هاي آنها ناشي مي شود و طبيعي است در ظلمت فتنه آنها و ظلمت ولايت آنها و تاريكي كه در عالم ايجاد مي كنند،حقايق مكتوم و معكوس مي شوند. البته انشاء ا... در جاي ديگر بحث خواهيم كرد كه اين «ظلمات» و «نور» فقط در قالب ظلمات و نور حسي نيست بلكه مرحله و منزلي از منازل ظلمات و نور در عالم هستند؛ حقيقتاً ظلمات و نور مراحل و مراتب ديگري دارد كه آنجا هم ظلمات و نور است. «جعل ظلمات و النور» ولي ظلمت و نور در آنجا حقيقت و كيفيت ديگري دارد.
4/1 ـ ظلمات و كيفيت جريان آن «و من لم يجعل الله له نوراً» در روايت حضرت مي فرمايد: «اي اماماً من ولد فاطمه» كه همان «نور علي نور» است. در ظلمات دولت باطل آن چيزي كه منشأ نورانيت انسان است امامي از فرزندان فاطمه زهرا (س) مي باشد. «فماله من نور في يوم القيامه» يعني كسي كه در اين دنيا امام نداشته باشد، در روز قيامت نيز از نور برخوردار نيست، يعني نور عالم آخرت نيز امام (ع) است كه در همين دنيا هم بايد كسب شود. اگر انسان توانست در اين دنيا در شعاع ولي الله حركت كند و نوراني به نور ولي الله بشود، در عالم آخرت «نيز» متنور به نور او خواهد بود و الا اگر كسي در اين دنيا برخوردار از نور امام نشد، هم در اين دنيا نوري نخواهد داشت و هم در عالم آخرت بايد در ظلمات زندگي كند. اين مطلب در سورة مباركه «حديد» مفصل تر آمده كه وقتي مؤمنين و منافقين را با همديگر مقايسه مي كند، در آنجا مي-فرمايد: «يوم تر المؤمنين و المؤمنات يسعي نورُهم بين ايديهم و بايمانهم بُشْريكم اليوم جنات تجري من تحت الانهار خالدين فيها ذلك هو الفوز العظيم». روزي كه مي بينيد مؤمنين و مؤمنات نورشان پيش روي آنها و در جانب راست آنها حركت مي كند، به آنها مي گويند بر شما بشارت باد بهشتهائي كه از فرودست آنها نهرهائي جاري است و شما جاويدان در آن بهشتها هستيد و فوز و رستگاري عظيم همين است. در مقابل «يوم يقول المنافقون و المنافقات» اين كاملاً روشن است كه مؤمنين و مؤمنات در مقابل منافقون و منافقات هستند كه هر دو به ظاهر مسلمان بودند فقط اختلاف شان در ولايت الهيه است كه يكي قبول كرده و ديگري قبول نكرده است. لذا روشن است كه مؤمنين و مؤمنات، شيعيان اهل بيت (ع) هستندكه ولايت آنها را قبول كرده اند و منافقون و منافقات يعني كساني كه فقط به ظاهر مسلمان بودند. «يوم يقول المنافقون المنافقات و للذين آمنوا انظرونا ...» يك مهلتي به ما بدهيد كه «نقبتس من نوركم» ما هم از نور شما قبسي برداريم. «قيل ارجعوا ورائكم فالتمسوا نوراً» اما به آنها خطاب مي شود اگر نوري مي خواهيد بايد برگرديد از عالم دنيا كسب كنيد. حال روايات ذيل آيات را متعرض مي شويم در روايات ذيل آيات مباركات حضرت مي فرمايد: اين نوري كه «يوم تر المؤمنون و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم» همان نور امام (ع) است . يعني امام در پيش روي آنها حركت مي كند، آن نور در پيش رو و جانب راست مي رود و مؤمنين در شعاع اين نور حركت مي كند. شايد علت اينكه مي فرمايند نور در پيش رو و جانب راست حركت مي كند، اين باشد كه جانب چپ جانب اعمال سيئه ي انسان است، يعني بُعد تولي انسان به ولايت اولياء طاغوت است لذا نورانيت هم ندارد. به همين جهت هم صحيفة گنهكاران به دست چپ شان داده مي شود. چون منشأ صدورشان همين جانب چپ شان است. البته بايد در جاي خودش معنا كنيم كه اين يمين و يسار يعني چه؟ گويا در وجود انسان دو چهره و دو بعد وجود دارد: يكي بعد تولي به ولايت حق و ديگري بعد تولي به ولايت كه محصول يكي طاعت و محصول ديگري معصيت است. لذا صحيفة عمل اهل بهشت به دست راست شان و اهل جهنم بدست چپ شان داده مي شود؛ يعني صحيفة عمل آنهائي كه تولي به ولايت الهيه داشته اند بدست راست و آنهائي كه تولي به ولايت الهيه نداشته اند به دست چپ شان داده مي شود.لذا نور هم پيش رو مي رود چون نور امام است چون او مهتدي به امام است و هم از جانب راست شان كه به نظر مي رسد همان اعمال صالحه شان (تولي به ولايت الهيه) است. در مقابل «او كظلمات» آنها در ظلمات غرق هستند و در عالم آخرت هم نوري ندارند. حال اين آيه را به اين آيه شريفه ضميمه مي كنيم كه : «يوم ندعوا كل اناس بامامهم» در روايات ذيل اين آيه مباركه حضرت مي فرمايند: مردم دو دسته اند يا دنبال امام عدل و معصوم هستند يا به دنبال ائمه جور مي آيند. چون ائمه جور «او كظلماة» هستند و لذا دنباله رو آنها نيز نوري نخواهد داشت.
2 ـ آثار «تولي» به جريان نور و جريان ظلمت
1/2 ـ تولي ( اهتدا) به ولايت (نور) مبدأ جريان نورانيت و هدايت حال اين دو آيه را با همديگر تطبيق كنيم: «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور». آيا اين نور همان « يهدي الله لنوره من يشاء» نيست كه در روايات ذيل همان آيه نيز به امام تفسير شده است «يخرجهم من الظلمات الي النور» كه همان نور امام (ع) است؛ يعني هر كسي كه،تحت ولايت امام قرار مي گيرند، نوراني به نور امام مي-شوند.و نيز آيا اين همان نوري نيست كه در روايت ابي خالد كابلي آمده بود كه : «فامنوا بالله و رسوله و نورالذي انزلناه» يعني ايمان به اين نور بياوريد كه در روايتي حضرت مي فرمايد: «و هم و الله ينورون قلوب المؤمنين» اگر كسي به اين نور ايمان آورد، قلب او را نوراني مي كنند. «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور». آيا اين همان نور و مشكات نيست كه خداي متعال مشكات انوار خودش را در عالم بيان كرده است كه اهل بيت هستند. البته در آن روايت ابي خالد كابلي نيز آمده كه « هم و الله نور الله في السموات و الارض» پس حقيقت نور در عوالم از خداي متعال است و اگر نور ديگري هست مشكات و تمثل اين نور است كه آن مشكات هم انوار اهل بيت (ع) هستند كه مبدأ آن حضرت فاطمه زهرا (س) و قبل از آن وجود مقدس رسول الله و حضرت امير المؤمنين (ع) مي باشند. البته در روايات آمده كه اين سه نور يك جا خلق شده است كه در جاي خودش بحث خواهد شد. البته يك قسمتي از آن در روايت محمد بن سنان بود كه حضرت امام صادق (ع) به محمد بن سنان فرمودند: «ان الله تبارك و تعالي لم يزل متفرد بالوحدانيه ثم خلق محمداً و علياً و فاطمه فمكثوا الف دهر». خلقت اين سه نور در بدو همة خلقت صورت گرفته است.
2/2 ـ كفر به ولايت ( و اعراض از نور) مبدأ جريان ظلمات ولايت باطل پس «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور» اين نور همان نور امام (ع) است. «آمِنوا» كه مراد همان ايمان به ولايت الهيه است. كسي كه زير بار ولايت خدا رفت، خداي متعال ولايت او را بر عهده مي گيرد؛ نتيجة اين ايمان اين است كه مؤمن تحت ولايت اولياء الهي قرار مي گيرد و نوراني مي شود. اين نور هم چيست؟ «الله نور السموات و الارض» «اي هاد لمن في السموات و لمن في الارض» . «مثل نوره» يعني تمثل هدايت و مؤمن تحت هدايت امام قرار مي گيرد؛ يعني همين «يهدي الله لنوره من يشاء» هدايت الهي او را به سمت نور خودش كه امام است مي برد و با نور امام مهتدي مي شود. پس شأن ما «اهتدا» به نور امام است؛ «هدايت» شأن نورانيت الهيه و نورانيت امام است. «الله نور» يعني «اي هاد» هدايت از آن نور است و ما هم نور نداريم بلكه نور فقط از خدا و اولياء الهي است. بنابر اين نور و هدايت از آن طرف است، ما بايد اهتدا پيدا كنيم. نتيجة ايمان به ولايت آنها اين مي شود كه ما به آن نور راه پيدا كنيم و مهتدي به آن نور شويم.
3/2 ـ تبعات ظلماني شدن فضاي اجتماعي طرف مقابل «و الذين كفروا» كسي كفر به ولايت الهيه پيدا مي كند، يعني او زير بار ولايت الهيه نمي رود ، طبعاً او به سمت نور و ولايت الهيه هدايت نمي شود. چون نور ولايت الهيه همان نور ولايت اولياء الهي، مي باشد. لذا نرفتن زير بار ولايت همانند زير بار نورانيت نرفتن و؛ اعراض از نورانيت است. كسي كه از نور اعراض مي كند تحت ولايت طاغوت قرار مي گيرد و ديگر آزاد نيست. فقط يك دسته هستند كه از ولايت طاغوت آزاداند: «الله ولي الذين آمنوا» آنهائي كه ايمان به ولايت الهيه بياورند خداي متعال سرپرستي آنها را بر عهده مي گيرد و ديگر دست شيطان به آنها نمي رسد. «ِانّ عبادي ليس لك عليهم سلطاناً» و اگر زيربار ولايت الهيه نرفتند، طبيعي است ولايت ابليس بر آنها جاري مي شود. «انّما سلطانه علي الذين يتولّوبه» سلطنت بر آنها پيدا مي كند. نتيجة اين سلطنت «يخرجونهم من النور الي ظلمات» است اين «ظلمات» همان ظلمات «بعضها فوق بعض» است؛ يعني تراكم ظلمات است؛ تحت ولايت هاي ظلماني قرار مي گيرند؛ فتنه اي روي فتنه اي قرار مي گيرد و اين فتنه ها را مي پذيرند و در قلب شان اشراب مي شود. در زمان كنوني نيز اين فرهنگ ظلماني كه از دنياي كفر به همه جا صادر مي شود، عده اي آنرا واقعاً مي پذيرند؛ يعني برايشان معيار مي شود.لذا ديگر حقايق واضح و روشن را نمي توانند ببينند. با اين بيان حال روايت ذيل معنا مي شود: در روايت آمده خورشيد از روزنة سقف تابيده بود امام (ع) فرمودند: «امر ما مثل اين نور روشن است» امّا كسي كه چشمش را بر روي نور بسته، ديگر براي او نمي توان كاري كرد.
3/2 ـ تبعات ظلماني شدن فضاي اجتماعي واقعاً ولايت طاغوت ظلماتي ايجاد مي كند و اينها هم اين ظلمات را مي پذيرند. بگونه اي كه اوليات حقايق عالم را نمي-فهمد. چون در چتر ظلمات قرار گرفته است. چون ظلمت فتنه ها و شبهه هاي ابليس بگونه اينها را فرا مي گيرد كه حقايق عالم براي اينها مكشوف مي شود. به عنوان نمونه اگر فضا ظلماني نباشد و بلكه نوراني باشد، آيا ممكن است مسلمانان دست حضرت امير (ع) را ببندند و ريسمان به گردن حضرت بيندازند و حضرت را سروپاي برهنه بيرون بكشند و به مسجد ببرند و از حضرت بخواهند كه بايد با ابي بكر! بيعت كند و آنگاه بگويند حق همين است؟! اگر فضا را ظلماني نكرده باشند و خيمة ظلمات خودش را روي جامعه نينداخته باشد. و در نتيجه فضاي جامعه تاريك نشده باشد آيا ممكن است اين كار به اسم حق انجام پذيرد؟ و بعد هم پس از هزار سال از آن، طرف داري كنند؟اين چه تلقي اجتماعي است كه ولي خدا در همة عوالم، بايد با كسي بيعت كند كه فرضاً، مردم مدينه به او رأي داده است؟
3 ـ ويژگيهاي امام و جايگاه امامت يك روايت مفصلي از امام رضا (ع) در كتاب شريف كافي (كتاب الحجه) در باب «نادر جامع في فضل الامام و صفاته» نقل شده كه بعضي آنرا عدل زيارت جامعه گفته اند. در آنجا راوي مي گويد من در مسجد جامع روز جمعه وارد شدم در حاليكه مردم در آنجا راجع به خلافت و امامت صحبت مي كنند. اساساً پس از مسافرت امام رضا (ع) بحث امامت و نيز موضوع ولايت عهدي حضرت بسيار رونق پيدا كرده بود و از نو زنده شده بود لذا يكي از بركات سفر امام رضا (ع) اين بود كه اصلا ًنگاه به امامت را در دنياي اسلام تغيير داد و فرهنگ شيعه نسبت به امامت با آمدن حضرت متحول گرديد. حضرت از جمله حقايقي را كه در باب امامت مطرح كردند همين روايت ذيل است: عبدالعزيز بن مسلم مي گويد:« كنّا مع الرضا (ع) بمرو فاجتمعنا في الجامع يوم الجمعة في بدء مقدمنا...»؛ يعني روز جمعه در بدو وورد، وارد مسجد جامع شديم. «فادارو امر الامامه و ذكروا كثرة اختلاف الناس فيها مدخلت علي سيدي» گفتگو و اختلاف در باب امامت بود وارد بر وجود مقدس امام رضا شدم. «فاعلمته خوض الناس فيه» گفتگو و خوض مردم در امر امامت، را به اطلاع حضرت رساندم. «فتبسم» حضرت لبخندي زدند. «ثم قال: يا عبد العزيز جهل القوم و خدعوا عن آرائهم اِنّ الله عزوجل لم يقبض نبيّه (ص) حتي اكمل له الدين و اَنْزَلَ عليه القرآن فيها تبيان كل شيء بيّن فيه الحلال و الحرام و الحدود و الاحكام و جميع ما يحتاج اليه الناس كملاًآ فقال عزوجل: «ما فرظّنا في الكتاب من شيء و انزل في حجة الوداع و هي آخر عمره (ص): «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً» و امره الامامة من تمام الدين و لم يمض (ص) حتي بيّن ِلامّته معالم دينهم و اوضح لهم سبيلهم و تركهم علي قصد سبيل الحق...». حضرت وقتي رحلت فرمودند همة راههاي حق را بر مردم باز كردند. اصولاً امامت جزوي از دين است حال چگونه ممكن است دين كامل شده باشد و امر امامت در آن نيامده باشد؟ «و اقام لهم علياً علماً و اماماً و ما ترك شيئاً يحتاج اليه الامّة الابيّنه فمن زعم ان الله عزوجل لم يكمّل دينه فقط ردّ كتاب الله و مَنْ ردّ كتاب الله فهو كافر به» حال مقصود اين قسمت اين است: «هل يعرفون قدرالامامة و محلّها من الامّة فيجوز فيه اختيارهم». اصلاً آيا آنها مي دانند جايگاه امامت در امت اسلام كجاست تا بخواهند امام انتخاب كنند و اختيار آنها در امامت راه پيدا كنند؟ اصلاً امامت يعني چه؟ آيا امامت يعني رهبري توده ها در پر كردن شكم و ادارة اهواء شان يا امامت امت اسلامي يعني هدايت به سمت نور؟ اگر جايگاه امام در امت جريان هدايت و «يخرجهم من الظلمات الي النور» است، در اين صورت مردم چگونه مي توانند بفهمند كه امام كيست تا او را انتخاب كنند؟ بنابراين فقط خداست كه امام را معين مي كند؛ نقش مردم، قبول امام است. كسي را كه خداي متعال او را مجراي نور و ولايت خودش در عالم قرار نداده است آيا مردم مي تواند او را امام خود كنند؟ اگر امامت به معني مجراي نور و هدايت الهي است «هل يعرفون قدر الامامة و محلّها من الاّمة فيجوز فيه اختيارهم انّ الامامة اجلّ قدراً و اعظم شأناً و اعلا مكاناً و امنع جانباً و ابعد غوراً من ان يبلغه الناس بعقولهم او ينالوها بآرائهم او يقيموا اماماً باختيارهم؟!» لذا اگر مردم با اختيار خودشان امام انتخاب كند او ديگر امام نمي شود. چون معني امامت كه رياست جمهوري نيست؛ يعني ما به كسي رأي بدهيم كه در ادارة اهواء و ارضاي تمنيات مان رئيس ما باشد! بنابراين امامت كه مجراي نور و هدايت الهي است، در ا ختيار ما نيست بلكه اين خداست كه مجاري نور خودش را در عالم قرار مي دهد. «خلقكم الله انواراً فجعلكم بعرشه محدقين». خداي متعال است كه مشكات انوار خود را قرار مي دهد و نور خود را در عوالم تنزل مي دهد. حال به آن نور تنزل يافته در عوالم كه دست ما نمي رسد تا او را با رأي خود درست يا باطل كنيم. ما كه با رأي خودمان نمي توانيم خورشيد درست كنيم. اصلاً امامت از اموري نيست كه به اعتبار و رأي و فهم ما برگردد. جريان ولايت الهيه جزو اسرار عالم است آيا با رأي مردم، پيغمبر و نبي درست مي شود؟ نبوت يك امر الهي است. «و.... الله اعلم حيث يجعل رسالته....» چون امامت را فقط به معني رهبري سياسي جامعه آنهم در امر معاش خود مي گيرند نه امامت به معني اينكه مجراي ولايت الهيه و مجراي نور و فيض حضرت حق در عوالم است. آنگاه امام رضا (ع) فرمودند: «انّ الامامة خصَّ الله عزوجلَّ بها ابراهيم الخليل«ع» بعد النبوّت و الخّلة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و اَشاد بها ذكره فقال:«انّي جاعلك لِلنّاس اماما» ً فقال الخليل (ع) سروراً بها «و من ذريتي»؟ قال الله تبارك و تعالي:« لا ينال عهدي الظالمين». فابطلت هذه الآية امامة كل ظالم الي يوم القيامة و صارت في الصفّوة» امامت جاري در برگزيده هاي خداي متعال است. «ثم اكرمه الله تعالي بأن جلعها في ذريته اهل الصفوة والطهارة». خداوند متعال وقتي مي خواهد اكرام كند، در آن اهل صفوه اي از ذريه اش، امامت را قرار داده است. تا اينكه حضرت مي فرمايند: «...انّ الامامة هي منزله الانبياء و ارث الاوصياء، انّ الامامة خلافة الله و خلافة الرّسول و مقام اميرالمؤمنين (ع) و ميراث الحسن و الحسين (عليهما السلام) انّ الامامة زمام الدين و نظام المسلمين و سلاح الدنيا و عزُّ المؤمنين». امامت يك چنين جايگاهي در امت اسلامي دارد لذا ديگر اين امامت با رأي درست نمي شود. «انّ الامامة اَسّ الاسلام النامي و فرعه السّامي بالامام تمام الصلوة و الزكات و الصيام والحج و الجهاد و توفير الفيء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و ...» «الامام يحلّ حلال الله و يحرم حرام الله و يقيم حدود الله و يذبُّ عن دين الله و يدعوا الي سبيل ربه بالحكمه و الموعظه ...» «الامام كالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم و هي في الافق بحيث لا تنالها الايدي و الابصار» امام آن خورشيدي است كه در افقي است كه هيچ دست و چشمي به آن راه ندارد. «الامام البدر المنير و سراج الزاهر و النور الساطح و النجم الهادي و...». كسي كه اين صفات را دارد ديگر با رأي درست نمي شود. مقام و منصبي است كه خدا بايد به كسي بدهد و آنگاه معرفي كند شأن ما هم نسبت به او تسليم و تولي است همانگونه كه شأن ما نسبت به خداي متعال خضوع است طبق جملة زيباي امير المؤمنين (ع): «ولكن وجدتك اهلاً للعباده فعبدتك» خدا شايستة خدايي و شأن ما هم شأن بندگي و خاكساري و خضوع است. حتي در خاكساري اين موضوعيت ندارد بنده مي خواهد به كمال برسد بلكه شأن عبد خاكساي است. البة باطن خاكساري در مقابل خداي متعال، عزت ايمان است. چون ما شأني جز ذلت در مقابل خداي متعال نداريم اگر چه اين ذلت ما در مقابل خداي متعال عين عزت است. بندة او هستيم نه بندة نفس و شيطان و دنيا. ما شأني بيش از زندگي در عالم نداريم. نسبت به ولايت الهيه نيز اينگونه است خداي متعال در عالم براي ولايت خودش مجرا گذاشته است. لذا ولايت الهيه را حتي وجود مقدس نبي اكرم (ص) ذره اي حق جابجا كردن ندارد؛ ايشان هم بايد اين امر را برساند. «...فما بلّغت رسالته...» در اصول كافي بابي است كه براساس روايات آن امامت امانت الهي و ائمه (ع) امانتدار آن است و بايد به امام بعدي برساند؛ اصلاً ميل در آن راه ندارد. اين روايات در ذيل اين آيه «انّ الله يأمركم ان تأدوا الامانات الي اهلها» آمده اند. روايت اول: «سألت اباجعفر (ع) عن قول الله عزوجل ان الله يأمركم ان تأدوا لامانات الي اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل». ظاهر آيه راجع به حاكمان و امراي جامعه است. ولي حضرت فرمودند: «ايّانا عني» اين آيه راجع به ماست. يعني چه؟«اَنّ يأدي الاوّل الي الامام الذي بعده الكتب العلم و السلاح» كتب دست امام و علم امامت و سلاح رسول الله (ص) را بايد به دست امام بعدي برساند. روايت دوم: «سئلت الرضا (ع) عن قول الله عزوجل «ان الله يأمركم ...» قال: هم الائمة من آل محمد (ص)» . اين مأمور ائمه (ع) هستند كه «ان يأد الامام الامانة الي مّنْ بعدْ و لا يخّص بها غيره و لا يرويها عنه» اين امانت امامت را به ديگري اختصاص ندهيد و از او بر گردانيد. خود امام هم نمي تواند امام بعدي را معين كند بلكه از سوي خداي متعال مشخص است كه كي امام باشد. و كار ايشان در عالم آن كارهائي نيست كه ما خيال مي كنيم. به هر حال اينها مقدمة اين بحث است كه جريان حق و باطل در عالم جريان نور و ظلمت است. پس در عالم دو جريان ولايت هست: يكي حق و ديگري باطل به تعبير ديگر يكي ولايت طاغوت و ديگري ولايت الهيه . يكي جريان ولايت الهيه در عالم است كه محور آن وجود مقدس رسول الله (ص) و اهل بيت (ع) و بعد انبياء و اوصياء مي باشند. انبياء و اوصياء هم به ميزاني كه نسبت به ولايت نبي مكرّم اسلام (ص) و اهل بيت (ع) ميثاق مي دهند محال ولايت آنها مي شوند. «ان امرنا صعب مستصعب لا يحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان» پس اين ولايت الهيه اول از خود خداي متعال است آنگاه اين ولايت تفويض به كساني مي شود كه به نحو مطلق ولايت الهيه را قبول كرده اند و عصمت در پذيرش ولايت الهيه دارند؛ ميثاق اتم در ولايت را داده اند. آنگاه ولايت به كساني مي رسد كه متولي به ولايت آنهاست؛ به تعبيري انسان به ميزان تولي به ولايت اولياء الهي، حامل ولايت الهيه مي شود؛ مجراي ولايت الهيه و مجراي نور مي شود. نقطة مقابل ظلمات و اولياء طاغوت است كه خودشان ظلمت هستند و همه جا را ظلماني مي كنند. چه اينكه اولياء الهي خود تنزل نور الهي و مشكات نور هدايت الهي هستند، اين طرف اولياء طاغوتند كه محور طغيان و سركشي هستند؛ بنيان طغيان علي الله و ولايت الهيه را اينها گذاشته اند؛ خودشان اساس و خيمه طغيان علي الله هستند.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
|



