- غرب ميخواهد بيداري اسلامي را ...
- امام معتقد بود اسلام قدرت جامع...
- پایگاه علم و فونداسیون معرفت ...
- طواف عرش در ارض طوس
- اقتصاد مقاومتی مسابقه است یا مقاومت؟
- ارائهمقالهاستادپیروزمنددرنش...
- برگزاری نشست علمی درآمدی بر فق...
- پیوست فرهنگی، چرا و چگونه
- الگوي تركيه مدل بهروز شده اسل...
- «فلسفه فقه» گام اول در تنقیح م...
- معارفه معاونت پژوهشی و مسئول و...
- مبادی و مبانی فقه حكومتی، پیش ...
|
|
|
| سه شنبه 07 ارديبهشت 1389 ساعت 18:16 |
|
مدرنيته در سراشيبي سقوط 1 ـ مقدمه رويكردي كه در بحث جريانهاي فرهنگي معاصر مد نظر است، سنخ شناسي جريانات داخلي است؛ اگر چه اين جريانها تحت تأثير فرهنگها و محافل بين المللي ميباشد. بنابراين، بحث جريانهاي فرهنگي معاصر بيشتر بر جريانهاي فرهنگي كه در داخل دنياي اسلام و به ويژه در داخل كشور خود ما حضور دارند، معطوف است. بر اين اساس، در يك دسته بندي ـ به خصوص بعد از انقلاب اسلامي ـ سه جريان فكري برجرسته را در رويارويي اسلام و مدرنتيه ميتوان نام برد: گرايش اول، جرياني است كه به شدت منفعل از فرهنگ مدرنتيه است و در واقع، طرفدار آن فرهنگ و خواستار تحقق همان فرهنگ و پياده كردن همان ارزشها و روشها در دنياي اسلام و از جمله در كشور است. نمونه بارز اين گرايش، گرايشي است كه مدعي مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني در جامعه ديني بوده، معتقد است فرهنگ تجدد و مدرنتيه، فرهنگ بايسته اي است كه بايد دردنياي اسلامي هم تحقق يابد و راه فراگير شدن اين فرهنگ در شئون حيات اجتماعي ما، هدايت اصلاحات به سوي مدرنيزاسيون است و در صورتي كه مدرنيته ضرورتاً در نقاطي با فرهنگ اسلام و معارف ديني جامعه ما تعارض پيدا كند، در آن جا پيشنهاد اصلاح قرائت ديني جامعه را ميدهند. براي تحليل اين گرايش، پيش از هر چيز بايد گرايش فرهنگي مدرنيته بررسي و تحليل شود. گرايش دوم، كه گرايش رايجي در دنياي اسلام است، پيشنهاد تقريب بين تجدد و اسلام را ميدهد. اين پيشنهاد كه گرايش غالب نوانديشان اسلامي از زمان سيد جمال تا زمان شهيد مطهري و حتي نوانديشان اسلامي معاصر است، مدرنيتهاي آميخته با ارزشهاي اسلامي است، گرايش سوم، طرفدار تمدن اسلامي براي دنياي اسلام است پي ريزي و احياي تمدن اسلامي را پيشنهاد ميكند. رسيدن به يك تعريف مورد توافق در مقوله فرهنگ مشكل است؛ ولي به نظر ميرسد اين تعريف، تعريف جامعي باشد «پذيرفته شدههاي اجتماعي كه تبديل به هنجارهاي اجتماعي شده اند و مبناي ارزش گذاري اجتماعي واقع ميشوند». به عبارت ديگر فرهنگ به يك سلسله گرايشها، بخشها و دانشهاي اجتماعي گفته مي شود كه در يك جامعه مورد پذيرش واقع شده، مبناي ارزش گذاري اجتماعي قرار ميگيرند و بر اساس آنها ساختارهاي اجتماعي و قالبهاي اقتصادي و فرهنگي و سياسي جامعه پي ريزي ميگردد. يكي از فرهنگهاي اصلي دنياي معاصر را بايد فرهنگ تجدد دانست كه از مفاهيم بنيادي و روبنايي برخوردار است. يكي از مفاهيم بنيادي فرهنگ تجدد.: 1 / 2 ـ تبيين اصول و مفاهيم بنيادين فرهنگ تجدد اومانيزم و انسان مداري است. اصل و پايه اومانيزم فلسفهاي اجتماعي است كه انسان را مدار ارزشها ميداند؛ يعني ارزشهايي كه انسان آنها را به رسميّت ميشناسد و در مقابل آنها خضوع ميكند و تلاش مينمايد آنها را در عرصه حيات اجتماعي خود محقق كند. در اين مفهوم، ارزشها پايگاه و خاستگاهي بيرون از وجود انسان ندارند؛ بلكه به درون انسان بر ميگردند. لذا براي تعريف ارزشها نبايد پايگاهي بيرون از انسان جستجو كرد. به تعبير ديگر، ضرورتي ندارد كه انسان، غير خود را بپرستد و در برابر او خضوع كند. آن ارزشهايي كه انسان بايد در برابر آنها خاضع باشد، ارزشهاي برآمده از انسان و زاييده مطلوبيتهاي خود اوست. اين مطلوبيتها در حوزه زندگي فردي انسان، تابع اميال خود اوست و در عرصه حيات اجتماعي، تابع گرايش غالب جامعه است. بنابراين در عرصه حيات اجتماعي، هيچ حقي ـ خاص انسان و خواسته هايش ـ وجود ندارد كه انسان به آن حق تسليم شود و آن را مبناي حيات اجتماعي خويش قرار دهد. در واقع تحولي كه در دنياي غرب اتفاق افتاده و منجر به پيدايش تجدد و زندگي نوين جامعه غربي شده است مبتني بر اين تحول در گرايش و انديشه انسان غربي ميباشد كه خود را محور بايستهها و مطلوبيتهاي اجتماعي تلقي كرده است. طبيعتاً براي فراهم كردن ساز و كار دست يابي به اين مطولبيتها، اصل قرار گرفتن آزاديهاي فردي و ليبراليزم و راسيوناليزم و عقل گرايي از حقوق يك انسان غربي است. بنابراين، بنيادي ترين اصول تجدد و مدرنتيه، اصولي است كه به پذيرش اجتماعي مردم غرب رسيده است؛ از جمله اين كه آنها پذيرفتهاند خودشان مبناي ارزش گذاري اجتماعي هستند و بايد آزاديهاي فردي را اصل قرار دهند و اين آزاديها را بر مبناي ارزشهاي بيروني پيريزي نكنند؛ اگر چه اين ارزشها قدسي و از آموزههاي انبياي الهي باشند. همچنين پذيرفتهاند كه بايد «عقل نقاد خود بنياد» را كه فاصله زيادي با عقل مورد نظر در معارف ديني دارد، مبناي درك تشخيص مصلحت و تأمين سازو كارهاي رسيدن به اهداف اجتماعي قرار دهند. طبيعي است كه به دنبال پذيرش اين اصول، سكولاريزم و عرفي كردن حيات اجتماعي بشر نيز يك اصل قطعي و مسلم ميشود. از اين رو و بر اساس اين آموزهها، بايد حيات اجتماعي را از تعاليم انبيا و مفاهيم قدسي خالي كرد تا در متن اجتماعي بشر حضور نداشته باشند و برفرآيند تصميم گيري و تصميم سازيهاي اجتماعي تأثير نگذارند. به همين دليل روح و جان و مايه اصلي تحول در مغرب زمين، تحولي انساني است. 2 / 2 ـ امالي از سير علمي دستيابي به مدرنيته در غرب مدرنتيه براي جهاني شدن و ساختن جامعه، يك دستگاه توليد، توزيع و مصرف دارد. دستگاه توليد مدرنيته، دستگاه توليد مفاهيم است؛ يعني بر محور همين اركان فرهنگي و با روش و معرفت شناسي جديد، نظام مفاهيمي را ـ از مفاهيم بنيادين توليد گرفته تا مفاهيم تخصصي ـ توليد كرده است. اين نظام مفاهيم توليد شده، نظام مفاهيم تخصصي هستند. نظام مفاهيم غرب (= شبكه علوم غربي) با وجود منسجم نبودن، به طرف وحدت گرايي سير ميكند؛ يعني ميخواهند اين معارف گسترده را با گرايشهاي مختلف تخصصي به يك نظام مفاهيم تبديل كنند. در اين مفاهيم، علوم پايه را ميتوان به منزله اصول اعتقادات و علوم تجربي و انساني را به منزله فروع اعتقادات دانست. غربيها ابتدا مجموعه هماهنگي از بنياديترين مفاهيم را ـ مثل فلسفههاي اجتماعي جديد، مباني معرفت شناسي جديد تا علوم و نظام مفاهيم تخصصي ـ ايجاد كردند. بعد اين نظام مفاهيم تخصصي را درجه بندي و تعريف كردند و به ثبت جهاني رساند، بعد نظام ارزش گذاري خاصي را براي اين مفاهيم معين نموند و آن را هم به ثبت اجتماعي و تدريجاً به ثبت جهاني رساندند. بنابراين يك نظام مفاهيم تخصصي بنيادي و كاربردي توليد شده است كه عرصه حيات اجتماعي بشر را سامان ميدهد. بعدها اين مفاهيم توليد شده پايه و اساس تعريف و و شكلدهي به ساختارهاي اجتماعي قرار گرفتند. بنابراين يك ساختار اجتماعي ساختند كه متناسب با مدارجي است كه درنظام مفاهمي آنان تعريف شده است. سپس يك نظام آموزشي هماهنگ به وجود آوردند كه متناسب با آن، مناصب اجتماعي و تحقير و تجليلهاي اجتماعي و ارزش گذاريهاي علمي تعريف ميشود و در آينده افرادي كه كرسيهاي قدرت را در جامعه به دست ميگيرند بر پايه همين مفاهيمي كه ياد گرفتهاند، ارتباطات اجتماعي را شكل ميدهند. اگر چه ـ ظاهراً ـ فرد مجبور به تن دادن به اين روابط نيست؛ ولي در چرخش ارتباطات اجتماعي مجبور به حركت در اين مسير تعريف شده است. در حقيقت محصول اين نظام مفاهيم و ساختار اجتماعي، توليد محصولاتي از قبيل تكنولوژي، محصولات مصرفي و توليد خدمت است. طبيعي است كه آنان از طريق همين سامان دهي محصولات، جريان نياز و ارضاي اجتماعي را شكل دادهاند. مثلاً صد سال پيش نياز به جريان الكتريسيته در جامعه نبود و يا بسيار محدود بود، ولي تدريجاً جريان نياز اجتماعي را به سمتي بردند كه در زواياي مختلف زندگي به اين امر احساس نياز ميشود. 3 ـ پذيرش مدرنيته، بلي يا خير!؟ 1 / 3 ـ تقابل با مدرنيته و لزوم شناخت لايه هاي مختلف آن شايد گفته شود ما مجبور به تن دادن به اين جريان شكل گرفته در جامعه نسيتيم، ولي حقيقت اين است كه اين جريان تدريجاً فضايي را ايجاد ميكند كه تخلف از گرايش غالب اجتماعي ممتنع ميشود. مثلاً در دورهاي كه برق به كشور آمد بعضي از طرفداران سنت، مانع آن شدند. اما آيا توانستند مقاومت كنند؟ يا اينكه گرايش غالب اجتماعي آنها را هم مجبور كرد كه همراه شوند؟ واقعاً اگر كسي نخواهد از شيوه زندگي جديد تبعيت كند، ميتواند اين محصولات جديد را ـ از خدمات گرفته تا كالاها ـ مصرف نكند؟ و يا از خدمات پزشكي كه به جامعه ارائه ميشود استفاده نكند و ازاين شيوه تخلف نمايد؟ مدرنيته، همان جرياني است كه دردنيا اتفاق افتاده و بر اساس يك سلسله مفاهيم بنيادين، تمدني را ساخته است كه امكان دارد فردي آن مفاهيم بنيادين ـ مثل اومانيزم و راسيوناليزم ـ را نپذيرد و يا ليبراليزم، سكولاريزم، عرفي كردن حيات بشر، نفي قدسيت از حيات اجتماعي بشر، به حاشيه راندن معنويت و تعاليم انبياء را قبول نداشته باشد در حقيقت بنيادي ترين اصول فرهنگ تجدد غربي همين مفاهيم است كه به صورت يك ريشه در بدنه و ساقه و شاخ و برگ تمدن غرب حضور دارد. و به عبارت ديگر سطحي ترين لايه تمدن غرب همين فناوريها است و در پشت اينها ساختارهاي اجتماعي و نظام مفاهيم توليد شده هستند. اگر آن فضاي پشتي توليد مفاهيم و تحول در گرايشها به اومانيزم و ليبراليزم را كنار بگذاريم، آيا مفاهيم تخصصي غرب، توليد ميشود؟ باز هم تأكيد ميكنم كه همه اين مفاهيم تخصصي روبناي اين تحولات بنيادين هستند. روح و جان و جوهره تجدد همين تحولات است كه ريشه تمدن غربي به شمار ميرود. يعني ابتدا انسان غربي، متحول شده و بعداً اين تمدن ساخته شده است؛ لذا خودشان هم تأكيد ميكنند و ميگويند، تصور نشود اگر محصولات تمدن غرب از فناوري و تكنولوژي آن تا محصولات مصرفي اش به كشور ديگر برده شود، تجدد و توسعه به آن جا راه پيدا مي كند. اول بايد بافت انساني آن تغيير كند و تغيير بافت انساني هم از بنيادي ترين لايه روح انسان بايد آغاز شود. يعني انساني كه به ارزشهاي بيروني و ارزشهاي بر آمده از اديان، احساس وابستگي ميكند، انساني كه پايگاه حقانيت را در بيرون خودش ميبيند و معتقد به پرستش خداي متعال است، هرگز نميتواند با تمدن غرب تركيب شود. انساني كه ميخواهد بر عرصه حيات اجتماعي او بندگي خداي متعال و پرستش خداي متعال حاكم باشد، نميتواند توسعه غربي را تحمل كند. و اساساً تحول در بافت انساني در او اتفاق نميافتد. 2 / 3 ـ نشانههايي از ترديد عمومي در حقانيت مدرنيت فرهنگ تجدر، فرهنگي است كه در صدد به حاشيه راندن دين و معنويت است و اين كار را از طريق ايجاد نظام مفاهيم تخصصي، ساختارها و محصولات انجام ميدهد. با ايجاد يك جبر اجتماعي و يك گرايش غالب اجتماعي، نظام خود را هم تحميل ميكند. در واقع مجاري سنجشي و حسي انسان را تحت كنترل قرار ميدهد. عدهاي از روشنفكران (البته اگر بتوان آنها را روشنفكر ناميد) در دنياي اسلام طرفدار انديشه تجديد هستند و معتقدند تجدد يك مجموعه به هم پيوسته و هماهنگ است و تجزيه شدني نيست و آموزه هاي ديني كاري به عرصه اجتماعي بشر ندارند و تلاش ميكنند كه آن مفاهيم بنيادين تجدد از سكولاريزم تا راسيوناليزم و ليبراليزم و حتي امانيزم را توجيه كنند. چنين گرايشي در دنياي اسلام سابقه دار بوده و هنوز هم هست. اين يك جريان فرهنگي در دنيا است كه در دنياي اسلام هم نفوذ نموده و فرهنگ سازي نيز كرده است. هم اكنون كساني هستند كه طرفدار مدرنيزم، مدرنيزاسيون و بازسازي و اصلاحات بر مبناي تجدد هستند و جايي هم كه بين دين داري جامعه و تجدد، تعارض پيدا ميشود، حكم بر اصلاح قرائت ديني جامعه ميدهند. البته اين گرايش ، خاص يك كشور نيست؛ بلكه گرايش در دنياي اسلامي است. به نظر ميرسد فضاي كنوني جهان، فضاي ترديد در حقانيت و كارآمدي مدرنيته است. اگر نگوييم عصر، عصر فروپاشي تجدد است، ولي ترديد در حقانيت آن عمومي است. فروپاشي اردوگاه كمونيزم شوروي بيش از آن كه ناشي از ضعفهاي مادي باشد، يك فروپاشي ناشي از درگيري با معنويت است؛ همان چيزي كه در واقع ليبرال دموكراسي هم با آن مواجه است. با وجود اين، مغرب زمين فرهنگ خود را عمدتاً از طريق انسانهايي كه در نظام آموزشي خود پرورش ميدهد جهاني كرده است، ولي بسياري از كساني كه محصول همين دانشگاهها هستند و همان مفاهيم تخصصي را آموختهاند، طرفدار انقلاب اسلامي هستند. اين درست است كه دانشگاههايي مثل آكسفورد، سرون و هاروارد كه مظهر اعلاي الينه سازي انسان هستند، نيروهايي ساختند كه هنگام برگشت به كشور خودشان تمام مسئوليتي كه روي دوش خود احساي ميكردند، غربي كردن كشورشان بود و اين كه فرهنگ سنتي جامعه خودشان را به نفع فرهنگ تجدد تغيير بدهند؛ كساني مثل تقي زاده ها، ميرزا ملكم خانها و ... ـ كه مختص به ايران هم نيستند ـ در تمام دنياي اسلام بوده اند و به تغيير فرهنگ كشورشان به نفع فرهنگ غرب افتخار ميكردند. اما درعين حال از بسياري از دانش آموختگان همين مراكز و دانشگاهها، نه تنها نسبت به كارآمدي و حقانيت تمدن غرب ترديد دارند، بلكه كاملاً در مقابل آن جبهه گيري مي كنند. افرادي مثل روژه گارودي كه يكي از پنج چهره شاخص كمونيزم ـ سوسياليزم اروپايي است از اين دسته اند. هر چند اسلامي كه او مي گويد كاملاً مطابق با اسلامي كه ما مي گوييم نيست، ولي نفس اين تحول كه يكي از چهره هاي سرشناس كمونيزم اروپايي، طرفدار اسلام گردد و سپس بامنافع غرب درگير شود، بسيار حائز اهميت است. يا مثلاً كارلس كه چهره سرشناس در جنگهاي چريكي كمونيستها بوده است هنگامي كه دست گير شده بود با مشت گره كرده سه بار تكبير گفته است. دقيقاً در شرايطي كه تجدد، لذت جويي حسي را به اوج خويش رسانده است، بسياري از مردم غرب در حقانيت مدرنتيه و كارآمدي آن ترديددارند. اين احساس نارضايتي و ناخشنودي در حال گسترش است و در مقابل، گرايش به اسلام نيز يك گرايش رو به رشد است. براي مثال سوئد يكي از استثناييترين كشورهاي اروپاست كه اولاً از نظر شاخصهاي توسعه جزء پيشرفتهترين كشورهاي اروپايي است و ثانياً يك كشور لائيك به تمام معناست. در حقيقت بيش از 50 درصد مردم سوئد هيچ مذهبي ندارند، با اين همه در يك نظر سنجي كه قبل از 11 سپتامبر انتخاب اول جوانهاي سوئد اسلام بوده و اخيراً مشخص گرديده كه در دو دهه گذشته رشد اسلام خواهي بيست برابر شده است. پس اين گرايش جدي در مخالفت با تجدد، خاص دنياي اسلام نيست و در دل خود اورپا هم اين گونه است. 3 / 3 ـ پذيرش مدرنيته برابر با نفي دين و معنويت در جامعه غرب تمام تلاشش را عليه معنويت به كار بست؛ از به حاشيه راندن دين شروع كرد و با شعاردين حداقلي و جدايي دين از عرصه حيات اجتماعي بشر ادامه داد، تا اين كه تدريجاً به انكار اصل دين پرداخت. اين فرهنگ، يك زماني دين را يك مفهوم قدسي محترم فردي ميدانست كه براي ارتباط باطني انسان با عالم غيب است و بايد از عرصه اجتماعي بشر كنار رود، اما اكنون نه تنها خدا را مورد انكار قرار داده، بلكه به بدترين شكل، آن را تحقير نيز ميكند. در دورن تجدد و مدرنيته، دو جريان وجود دارد: يكي جريان سوسياليزم و كمونيزم كه اردوگاه شرق است و يكي اردوگاه ليبرال دموكراسي؛ هر دو اردوگاه در نفي اصل بودن خدا كه محوريترين تعاليم انبياست، مشترك هستند. كمونيستها به بدترين شكل گرايش به معنويت و خدا را تحقير كردهاند و آن را ناشي از واژگوني شرايط اقتصادي جامعه دانستهاند. فيلسوفهاي طرفدار ليبرال دموكراسي هم اعتقاد به خدا را ناشي از جهالت بشر و ترس بشر عنوان كردهاند؛ يعني عقدههاي بشر مبدأ پيدايش گرايش به عالم غيب هستند و بشر به خاطر ترس و جهالت خود توهم سازي ميكند. فرويد معتقد است عقدههاي سرخورده جنسي به نيايشهاي معنوي تبديل ميشوند. اين حرفها كه امروزه زشت و غير قابل قبول است زماني در محافل روشنفكري دنياي اسلام تجليل ميشده است. محصولات فرهنگ تجدد و فرهنگ غرب، فضا و بستري را براي مجاري حسي و سنجشي بشر ايجاد ميكند كه تدريجاً اخلاق اجتماعي و فرهنگ اجتماعي را تغيير ميدهد و گرايش غالب اجتماعي را به فرد تحميل ميكند؛ به گونهاي كه فرد مجبور ميشود در اين گرايش غالب حركت كند. اكنون نيز نسبت به جهانيسازي اين چنين ديدگاهي وجود دارد؛ يعني جهاني سازي يك گرايش غالبي است كه بايد در مقابل آن تسليم شد. البته هر چند اين نگرش ناصوابي است؛ ولي به هر حال يك جريان فرهنگي است. 4 ـ بررسي جريان فرهنگي خدامدار به عنوان جرياني در مقابل فرهنگ تجدد در مقابل جريان فوق، جريان فرهنگي ديگري است كه اين هم يك فرهنگ تاريخي است؛ يعني فرهنگي كه معتقد به حضور پرستش خداي متعال در همه عرصه هاي حيات بشر است. اين فرهنگ، مقابل فرهنگ اومانيزم است. بنياديترين اصل اين فرهنگ، توحيد است و توحيد يعني اين كه همه جريان حيات بشر بايد معطوف به بندگي خداي متعال شود. يعني پرستش حضرت حق در همه لايههاي اراده انسان جريان داشته باشد. البته اين مسأله تبديل به يك سلسله اصول و معارف و نظامهاي اجتماعي و حقوقي ميشود كه رو بناي اين انديشه است. اين گرايش به توحيد، گرايشي رو به رشد در دنيا است و يكي از عوامل تأثير گذار بر رشد آن در دنيا، انقلاب اسلامي ايران است كه حتي تحصيل كردههاي محافل علمي غرب را تحت تأثير قرار داده است. اين گرايش به اسلام، نه فقط در تحقيق و انديشه، بلكه در تحقق و عمل رو به گسترش است. حال يك پرسش اساسي مطرح ميشود و آن اينكه در چالش بين اسلام و تجدد چه بايد كرد؟ يك طرف فرهنگ تجدد و يك طرف هم فرهنگ اسلام است. چگونه بايد بين اين دو فرهنگ ارتباط ايجاد كرد؟ 1 / 4 ـ مدرنيته اسلامي و تمدن اسلامي دو گرايش محوري در جريان فوق اين گرايش توحيدي، در درون خود گرايشهاي مختلفي دارد كه دو مورد از آنها قابل ذكر است: يك گرايش كه گرايش اغلب روشنفكران دنياي اسلام به شمار ميرود و گرايش غالبي است و به دنبال تحقق عيني و عملي اسلام است. روشنفكران معتقد به اين گرايش از سيد جمال گرفته تا مرحوم شهيد مطهري و ديگر انديشمندان معاصر، بر اين باورند كه بايستي ره آوردهاي مثبت تجدد را با آموزهها و تعاليم ديني جمع كرد و تمدني مركب از اين دو ارائه داد. ميتوان اين گرايش را «مدرنيته اسلامي» ناميد. اگر معتقد به اين تفكر رو به رشد در جهان باشيم كه عصر ما عصر مدرنيتههاي متعدد و جديد است ـ يعني تجدد و نوگرايي و تحول گرايي در آن وجود دارد ـ آنگاه مدرنتيه اسلامي معناي ديگري مييابد؛ يعني تحول گرايي بر مبناي اسلام و اين تفكر غالب روشنفكران دنياي اسلام است. اين روشنفكران جمع بين تعاليم ديني و آموزههاي انبياي الهي با تجارب بشري را امري ممكن ميدانند. بنابراين وقتي تعارضي بين نرم افزار و سخت افزار حيات اجتماعي مدرن با مفاهيم قدسي نبود دليلي براي به حاشيه راندن دين وجود ندارد. ميتوان متجدد زندگي كرد و هم آموزههاي ديني را به كار بست. در مقابل اين گرايش، گرايشي ديگري در بين طرفداران اسلام در عمل و تحقق وجود دارد كه معتقد است تجدد يك مجموعه به هم پيوسته است؛ يك شجره است كه از يك ريشه آب ميخورد. و پيوند بين اين درخت و شجره طيبه اسلام ممكن نيست. اين گرايش معتقد است مدرنيته يك مجموعه است، ولي ره آورد اين مجموعه براي بشر مثبت نبوده و با وجود جدا كردن بشر از معنويت و نياز فطري خودش، در تأمين دنياي بشر به توفيقي دست نيافته است. اين گرايش نه تنها مخالف اين ادعاست كه مدرنيته آزاديهاي اجتماعي به بار ميآورد؛ بلكه بر عكس معتقد است بردگي مدرن و بردگي نرم افزاري جديد، بسيار پيچيده تر از بردگي قديم است. رويكرد اين گرايش به مدرنيته همانند رويكرد پست مدرن، يك گرايش نقادانه است ولي از دو منظر متفاوت ميباشد. اين گرايش نقادانه در درون موحدين و دنياي اسلام از منظر تكيه به مفاهيم و تعاليم انبياست؛ ولي پست مدرن، اگر چه نگاهش به مدرنيته و مطلق گرايي او يك رويكرد نقادانه است؛ اما گرايش به اديان نيست. 2 / 4 ـ تشكيك در بنيانهاي معرفتي گرايش اول از سوي طرفداران تمدن اسلامي طرفداران مدرنيته اسلامي، پايگاههاي معرفتي مختلف و متبايني را به رسميت ميشناسند چرا كه حس را پايگاهي ميدانند كه پايگاه علوم تجربي است؛ عقل را پايگاهي مستقل ميدانند كه پايگاه علوم نظري است و وحي را پايگاه معارف نقلي ميدانند و سه دستگاه موازي تعريف ميكنند. طرفداران تمدن اسلامي با اين تقسيم بندي مخالفند و معتقدند كه با تعريف دستگاههاي موازي، طبقات مرجع مختلف در جامعه ايجاد ميشود. عدهاي تكنوكرات ميشوند و به معارف تجربي تكيه ميكنند و يك طبقه در جامعه مرجع ميشوند و تصميم گيري آنها هم ربطي به آموزه هاي عقلاني و وحياني ندارد؛ براي مثال در دستگاه پزشكي، ساختار تجويز دارو و درمان كاري به آموزه هاي انبياء ندارد، مستقلاً به عنوان يك علم راه خودش را ادامه ميدهد. علاوه بر اين طبقه مرجع، طبقه مرجع ديگري هم وجود دارد به نام حكما و عرفا و يك طبقه مرجع ديگر هم فقها هستند. اين سه طبقه مرجع، در واقعيت با هم تعارض دارند و اين تعارض بين طبقات متعدد مرجع و تصميم ساز و تصميم گير، يكي از اصلي ترين عوامل تشتت اجتماعي در كشور است. با تعريف پايگاههاي مستقل از هم، پايگاه علم و تكنولوژي از وحي و علوم عقلاني جدا ميشود و سه حوزه جدا از هم و سه دستگاه تصميم گيرنده به وجود ميآيد؛ حتي در درون فرد نيز اين اتفاق رخ ميدهد و اين امر در فرد تعارض و تشتت رواني ايجاد ميكند. يكي از دلايلي كه دروس معارف در دانشگاهها جاي پايي باز نميكند بيارتباط بودن با تخصص افراد است. چرا كه علم تخصصي آنان علم سكولار است و اين دو در تعارض با هم هستند، در نتيجه فرد دچار تعارض ميشود. همان طور كه اگر شخصي مرجعهاي مختلف معرفتي داشته باشد دچار بحران شخصيتي ميشود، جامعه نيز اين گونه است. اگر دستگاههاي معرفتي جامعه هماهنگ نباشند و به يك اصل فلسفي تكه شود كه برهان و قرآن و عرفان يكي است، چون اين ها در عمل يكي نيستند، تعارض ايجاد ميشود. در حقيقت بايد ساختاري تعريف شود تا اين ها را هماهنگ كند. گرايش فرهنگي كه ما از آن سخن ميگوييم ميخواهد توحيد را مبناي حيات اجتماعي قرار دهد و نظام معرفتي اجتماعي و شبكه اطلاعات اجتماعي را بر محور معارف ديني شكل دهد. 1 ـ تمدن اسلامي اصليترين رقيب تمدن غرب سؤال: آيا آن چه كه در دنياي امروز در حال اتفاق افتادن است، علائم خوب و مناسبي براي اين نتيجه گيري است؟ ممكن است جريانهاي فرهنگي در درونشان يك سؤال جدي را به وجود آورند. مثلاً ممكن است مدرنيزم بتواند در ادامه حيات خود با تمهيداتي، مشكلات خودش را حل كند؛ يعني بشر را به سمت معنويت و خدا سوق دهد. سؤال اين جاست كه چرا نام آقاي كارلس را در كنار آقاي گاردوي كه فرد تحصيل كردهاي است آورديد؟ جواب: يادم هست وقتي گورباچف سركار آمد و اصلاحات را شروع كرد طرفداران كمونيسم ميگفتند هيچ اتفاق عظيمي نيفتاده است. در حالي كه براي اهل بصيرت و محور و صدر آنها، امام(ره) آشكار بود كه ديگر حيات كمونيزم به پايان رسيده است و دليلش هم اين بود كه اقتدار كمونيستها در عالم ناشي از پايگاه سياسي آنها بود و انقلاب اسلامي اين پايگاه را از آنها گرفت. انقلاب اسلامي كه يك گرايش عدالت خواهانه همراه با گرايش به توحيد و معنويت بود همه طرفداران عدالت را آماده كرد و موازنه قدرت را به هم زد. همه اين امور فروپاشي در مقابل معنويتي است كه اسلام ايجاد كرده است. من معتقدم همين مطلب را هانتينگتون نقل كرده است. او درست يك سال يا دو سال بعد از فروپاشي شوروي دو تا نظريه مطرح كرد: اول نظريه پايان تاريخ بود كه گفت ليبرال دموكراسي بر رقيب خودش ـ يعني كمونيزم سوسياليزم كه دهها سال با هم ميجنگيدند ـ پيروز شد و دوم نظريه مربوط به تمدنها (يعني برخورد تمدنها) بود كه تقريباً تأثير گذارترين نظريه در دوره معاصر ما در انديشه سياسي و رفتار سياسي جهان است. جريان 11 سپتامبر هم از همانجا ناشي ميشود. در واقع هانتينگتون به دو نكته توجه داشت: اول اين كه دريافته بود فروپاشي شوروي بيش از اين كه مستند به ليبرال دموكراسي شود، مستند به اسلام است و دوم اين كه رقيب دوم ليبرال دموكراسي، اسلام است. لذا هانتينگتون نظريه برخورد تمدنها را در شرايطي ارائه داده است كه به قول خود او اسلام از نو در حال ابداع شدن است و هويت تمدني و فرهنگي در دنياي اسلام احياء شده و تمدن اسلامي، اصليترين رقيب تمدن غرب است. واضح است كه غرب در معرض يك فروپاشي جدي است و اصلي ترين عامل آن هم ضعف معنويت در آن جاست. از نظر من شرايط ما دقيقاً 15 سال قبل شوروي است. اصلاحات تازه شروع شده و هيچ كس هم پيش بيني نميكند كه دوره فروپاشي است. آيا اين كه اسرائيل ـ پايگاه صهيونيستها ـ در مقابل اسلام هيچ كاري نميتواند بكند، علامت اين نيست كه موازنه قدرت در جهان در حال به هم خوردن است؟ جسارتي كه در دنيا در مقابل تمدن غرب ايجاد شده، جسارت كمي نيست. آمريكا براي اين كه چهره خشني از اسلام نشان دهد، گرايشهاي انقلابي دنياي اسلام را به طرف خاصي سوق ميدهد و از تشيع بر مي گرداند، اما بيش ترين زماني كه در اروپا كتابهاي مربوط به اسلام فروش رفته است بعد از انقلاب اسلامي بوده است. آيا اين كه آمريكا تنها رقيب خود (=ايران) را با انواع سلاح ها از بين نمي برد به اين دليل نيست كه مبارزه جهاني تغيير كرده است؛ اساساً نفس لشكر كشي و نظامي گري آمريكا نشأت گرفته از شكست اوست؛ شكست او در برابر رشد اسلام خواهي در غرب كه قرائن هم براي اثبات اين رشد در غرب فراوان است. غربيها خود اعتراف كرده اند كه تنها و اصلي ترين رقيب آنان، اسلام مبارزي است كه خواستار جهاني شدن است. پيشنهاد عمدهاي كه براي جلوگيري از رشد اسلام مبارز بيان كردهاند اين است كه غرب بايد گرايشهاي سكولاريستي را در دنياي اسلام افزايش دهد، تا در عين حالي كه مسلمانان اسلام را قبول دارند اين گرايشها دردنياي اسلام رشد يابد. بنا به گفته خودشان تجدد گراها نيروي آنها در دنياي اسلام هستند! اما نيروي ما در درون تمدن غرب، مسلمانهاي بنيادگرا و اصول گرا هستند. نشانه ديگر براي تولد معنويت جديد در دنيا اين است كه در اين دوره مسيحيها حاضر به همكاري با يهوديان نيستند؛ جنگهاي صليبي را يهوديان راه انداختند. يهودي ها دين مسيح را كه دين خشني نبود، سپر خود كرده بودند و اكنون هم به دنبال به راه انداختن جنگ صليبي دوم هستند و چون نيروي در دنيا ـ به خاطر خصلت نژاد گرايي ـ كم است، دوباره مسيحي ها را سپر خود ميكنند، ولي اين بار با همه تلاشهايشان مسيحيت زير بار نميرود. بنده نيز مقايسه بين كارلس و گاردوي را قبول ندارم؛ ولي در اينجا ميخواهيم دو مثال بياورم: يك مثال از كساني است كه در ميدان مبارزه ـ آن هم مبارزه نظامي در دنياي شرق ـ بودند (كارلس) و گرايش يكي از شخصيتهاي شاخص آنان به اسلام، علامت گرايش فوج عظيمي از طرفداران كمونيزم به اسلام است. توجه داشته باشيد كه مسلمان بودن گاردوي علامت گرايش طبقه اجتماعي او به اسلام نيست؛ ولي گرايش شخصي مثل كارلس به معنويت، گرايش يك طبقه اجتماعي است. مثال يكي از طلاب خارجي حوزه علميه قم يعني احسان طبري است كه واقعاً در غرب تأثير گذار بود او قبل از آن يكي از 50 عضو آكادمي علوم شوروي و تئوريسين بزرگ كمونيستها بوده است! تمدن غرب با تكيه بر شهوات مادي در ليبرال دموكراسي و شرق با تكيه بر غضب مادي در سوسيال كمونيزم در حال منزوي كردن، معنويت بوده و هستند اما وجدان عمومي بشر به حدي از ارتقاء رسيده است كه ديگر قانع نميشود و علائم آن هم در حال ظهور است. بنابراين ظهور اين گرايش صرف مسلمان شدن چند نفر شاخص نيست بلكه گرايش به معنويت و گرايش به انتقاد از غرب در حال رشد است؛ همانند تفكر مرحوم شهيد آويني كه البته اگر با بيانصافي اين تفكر را به هايدگر نسبت ندهيم، چون هايدگر از منظر ديگري نقل ميكند. ما به اين سخن انتقاد داريم كه ميگويد انبياء همان طور كه تعاليم معنوي را آوردهاند، آموزههاي مورد نياز حيات اجتماعي بشر را هم آوردهاند؛ و البته مقصود آنان همان زندگي ساده و بسيط است. از طرفي نيز اعتقاد ما اين نيست كه آن چه بعد از انقلاب صنعتي و رنسانس رخ داده است انحراف است و بايد به ما قبل رنسانس برگشت. ما مي گوييم بايد تمدن غرب را در تمدن اسلامي منحل كرد و اسلام قدرت انحلال آن را دارد. 2 ـ دستيابي به دو انقلاب فرهنگي و اقتصادي چشم انداز آينده انقلاب اسلامي ايران انقلاب سه گونه است: انقلاب فرهنگي، انقلاب سياسي و انقلاب اقتصادي. انقلاب سياسي با توبيخ از سر ميگذرد، و چالش دنياي اسلام با غرب اگر مقداري جلوتر رود قطعاً به معني غلبه انقلاب سياسي است؛ ولي دو انقلاب ديگر هم مورد نياز است. به نظر اينجانب انقلاب فرهنگي، هم در حوزه و هم در دانشگاه در حال رخ دادن است و علامت آن اين است كه قبلاً مقاومتها در برابر همين حرف، بسيار جدي بود ولي امروز چه در حوزه و چه در دانشگاه طرف دار دارد. چرا؟ چون انقلاب سياسي در مسير خود به جلو، گمان ميبرد كه ميتواند فرهنگ قبلي را به كار گيرد و به مقاصد خود برسد؛ ولي كم كم به جايي مي رسد كه تعارض ميان آن فرهنگ و ايدهها آشكار ميشود. اين جاست كه در اين شرايط، دو راه پيش ميآيد: يكي اين كه ما دست از ايدههايمان برداريم و اين حرف خود را كه اسلام در حوزه عدالت اجتماعي و در مقياس جهاني حرف دارد پس بگيريم و توبه نامه بنويسيم، كه بعضيها الان مينويسند و يا راه ديگر را بپيمائيم كه خط كشيدن بر روي علم سكولار است. اين مسير راه طرفداران انقلاب اسلامي است. اين كه رهبر بزرگوار تأكيد برمولدي شدن ميكنند به همين خاطر است. راه دوم مولد شدن تغيير جهت است؛ تا دانشگاه يا محافل ديني مولد نشوند، نميتوانند به طرف علوم ديني تغيير جهت بدهند. بنابراين گام دوم انقلاب اين است كه بايد در مفهوم بنيادين حوزه، تكامل ايجاد كرد. نميگوييم تحول؛ بلكه ميگوييم بايد تكامل ايجاد كرد. يعني بايد در علم و مباني اصول كه مركز استناد ميباشند بايد تكاملا ايجاد شود. علم اصول موجود، كفاف استنباط و فهم دين حداكثري را نميدهد و زمينههاي اين تحول كم كم در حوزه پيدا ميشود البته اين تحول به معني انفعال بر محور تعبد به وحي نيست، منطق و تفكر در دين هم بايد تكامل پيدا كند. حوزه امروز با حوزه 200 سال قبل خيلي فاصله دارد. به عقيده بنده، حوزه در كنار انفعال كه هميشه او را تهديد ميكند، در معرض يك زاد و ولد جديد است و آن نوگرايي اسلام است. در دانشگاه هم زمينههاي اين تحول پيدا ميشود. بنابراين بعد از اين كه انقلاب فرهنگي اتفاق افتاد، انديشه، (=تفقه) شما به عرصهاي ميرسد كه ميتوانيد بدون حكومت استنباط كنيد. حكمت حكومتي، عرفان اجتماعي و فقه حكومت ميخواهد. حكمت ما حكومتي نيست. فلسفهاي كه در حوزه است، اصلاً ناظر به عمل اجتماعي نيست. بحث در هستي محض و مجرد است كه كاري به كنترل عينيت ندارد؛ در حالي كه در علوم غربي تحول از فلسفه هايشان شروع شده است. اخلاق اجتماعي، اخلاق سازماني، عرفان سازماني، فقه حكومتي و فقه اداري در كار نيست. با رساله كه مناسك عبادي فرد است و در جاي خود هم خيلي محترم و مقدس است، نميتوان رفتار حكومت را قاعده مند كرد. از مهدي نراقي كسي توقع ندارد عرفان اجتماعي ايجاد كند. نوشته هايش از سر آن زمان هم زيادي است.حوزه بايد بدون انفعال وارد اين فضاها شود؛ نه اين كه علوم غربي را بخواند و نه اين كه معرفتهاي حسي، معرفتهاي ديني را سازماندهي ميكنند. بايد منطق ديني و معرفت تكامل يافته معرفتهاي ديني را تكامل دهد و معرفت ديني، محور منظومه معرفتهاي ديگر شود. تعامل درست است ولي متغير توسعه ايمان بايد تكامل پيدا كند؛ نه بر محور توسعه اخلاق مادي و اين نقطه مقابل نظريه غرب گرايي است كه ميگويد تكامل اخلاق مادي، توسعه نياز مادي ميآورد و توسعه تحقيقات، علوم و فناوري هم بر روي توسعه معرفت ديني تأثير ميگذارد. توسعه اخلاق فرهنگي به ايمان، ظرفيت منطق را رشد ميدهد و ظرفيت منطق، توسعه معرفت ديني ميآورد و توسعه معرفت ديني مبناي منظومه معارف ميشود و همه آنها، علوم ديني به معناي نقلي ميشود. ما هيچ وقت نميگوييم چيزي كه بنيادي ميشود نقلي است، معني ندارد بگوييم چيزي كه بنيادي است نقلي ميشود؛ ولي دين ميتواند از سكولار بودن بيرون بيايد. پيش فرضها و روش آن تغيير كند. بنابراين اگر ما انقلاب فرهنگي كرديم آن وقت انقلاب صنعتي اتفاق ميافتد و در نتيجه تكنولوژي و فناوري و محصولات هم تغيير ميكند. به اعتقاد من ظرفيت انقلاب اسلامي چنين ظرفيتي است. انتقاد من به بعضي از عزيزان همين است كه احساس ميكنند ما در چنبره جهاني سازي ليبرال دموكراسي گرفتار شدهايم. اتفاقاً اين طور نيست؛ پتانسيلي كه انقلاب اسلامي در دنيا ايجاد كرده، پتانسيلي است كه ميتواند منتهي به انقلاب فرهنگي و اقتصادي شود و اثبات اين نظريه احتياج به گفت و گوي بيشتر و دقيقتري دارد.
|



