شنبه, 15 بهمن 1390  -  Sat, 4 Feb 2012
صفحه نخست مقالات و گفتارها فلسفه و روش ضرورت فلسفه شدن اسلامی جهت ساماندهی توسعه اجتماعی : سید مهدی میرباقری
سایت رهبر معظم انقلاب
  PDF چاپ نامه الکترونیک
  1. ضرورت فلسفه شدن اسلامی  جهت ساماندهی توسعه اجتماعی

    مصاحبه مجله پگاه حوزه باحجت الاسلام والمسلمین میرباقری

     

 

فهرست مطالب

 

1 ـ روند فعالیت دفتر فرهنگستان علوم اسلامی

 

.2عوامل اصلی حاکم بر جهت گیری فعالیت های دفتر فرهنگستان

 

1 / 2 ـ نیازمندیهای انقلاب اسلامی

 

2 / 2 ـ درگیری با فرهنگ سكولار مدرنیته

 

3 ـ امكان نقد مدرنیته بر اساس تمامی مبانی

 

4 ـ تعریف فلسفه شدن اسلامی

 

1 / 4 ـ امكان ارایه دو نحوه تعریف از موضوعات

 

2 / 4 ـ امكان ارایه سه گونه تحلیل از انسان و جهان

 

3 / 4 ـ تعریف فلسفة شدن به آثار

 

5 ـ كاركردهای فلسفة شدن اسلامی

 

1 / 5 ـ فلسفة شدن پایگاه تولیدی روش «استنباط معارف دینی، روش علوم و مدل برنامه»

 

2 / 5 ـ مقایسه روند توسعة معرفت دینی برآمده از فلسفة شدن اسلامی با معرفت برآمده از سایر مكاتب معرفتی

 

3 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی پایگاه شكل گیری تفقه جامع متكامل

 

4 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی معقولیتی متعبد و هماهنگ با معارف وحیانی

 

5 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی ابزار تولید و توسعة فرهنگ انقلاب اسلامی

 

6 ـ چالش  های اصلی توسعه فرهنگ انقلاب اسلامی

 

 

 

1 ـ روند فعالیت دفتر فرهنگستان علوم اسلامی

 

 پگاه: با سپاس از فرصتی كه حضرت عالی به عنوان یكی از شاگردان استاد «سید منیرالدین حسینی(ره)» مبذول فرمودید، به عنوان اولین پرسش برای آگاهی خوانندگانی كه ممكن است اطلاعات كمتری در مورد مجموعه فرهنگستان علوم اسلامی داشته باشند، خلاصه‏ای از روند فعالیتهای آن را بیان بفرمایید.

 

 

اساساً فعالیتهای دفتر فرهنگستان علوم اسلامی از مباحث اقتصادی آغاز شده و به تدریج به بحث فلسفه و فلسفه‏ی روشها و سپس به بحث فلسفه‏ی جامعی كه بتواند منشأ هدایت روش علوم شود، منتهی گردیده است. پس از تولید فلسفه‏ی جامعی كه می‏تواند مبنای فلسفه‏ی روشها قرار بگیرد، دفتر، به تولید فلسفه‏ی روش و روش در حوزه‏ی معارف دینی و هم‏چنین حوزه‏ی علوم كاربردی پرداخته است. البته حوزه‏ی سومی كه باید به طور جدی به آن پرداخته شود، حوزه‏ی اجرا و ساماندهی عینی و برنامه‏ریزی است كه تا كنون فرصتی برای ورود جدی به آن فراهم نشده است. آنچه اكنون در دسترس است، فلسفه‏ای است كه می‏تواند مبنای هماهنگ‏سازی، برنامه‏ریزی، سازماندهی و چگونگی اجرا در حوزه‏ی عدالت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی قرار گیرد. اصولاً این فلسفه كه ناظر به عمل و چگونگی تحول و تبدیل اشیاء است، از آن، به «فلسفه شدن اسلامی» تعبیر می‏شود. دستاورد و محصول این فلسفه، فلسفه‏ی روش و روشهاست.

 

 

 

2 ـ عوامل اصلی حاكم بر جهت گیری فعالیتهای دفتر فرهنگستان

 

1 / 2 ـ نیازمندیهای انقلاب اسلامی

 

 

پگاه: پدیده‏ای انقلاب اسلامی ایران چه تأثیری در شكل ‏گیری و جهت ‏گیری این مركز داشته است؟

 

 

انقلاب اسلامی ایران، حركتی جهانی در مقابل مدرنیسم است. می‏دانیم كه این تمدن، چه در بلوك شرق (سوسیالیسم و كمونیسم) و چه در بلوك غرب (لیبرال دموكراسی)، هر دو بر یك امر متفقند و آن، دین‏زدایی از حیات اجتماعی بشر و تعریف عدالت اجتماعی در حوزه‏های مختلف بر مبنای عقلِ نقّادِ خود بنیاد، مستقل می‏باشد. در مقابل این تمدن كه در اشكال مختلف خود با دخالت دین در تعریف عدالت اجتماعی تعارض دارد، انقلاب اسلامی ایران مدعی تحقق عدالت اجتماعی بر محور دین است؛ یعنی معتقد است كه در عرصه حیات اجتماعی تنها راه دستیابی به عدالت اجتماعی، پیروی از ادیان الهی است. طبیعی است كه بر مبنای دیدگاه اول، نفی معنویت و قدسیت از حیات اجتماعی بشر، از اركان تحقق عدالت اجتماعی است. امّا در نگاه دوم، توجه به ادیان الهی و آرمانهایی كه ادیان الهی برای حیات اجتماعی بشر تعریف كرده‏اند، شالوده‏ی تحقق عدالت اجتماعی است.

 

 

اما پرسش اساسی به خصوص پس از پیروزی انقلاب اسلامی این است كه چگونه این ارزشها و آرمانها محقق می‏شوند؟ آیا می‏توان با توجه به ساز و كارهایی كه برای تحقق مدرنیسم به وجود آمده، به تحقق آرمانها و ارزشهای اسلامی امیدوار بود یا این كه تحقق عینی ارزشهای اسلامی ساز و كارها و ادبیات خاص و متناسب خود را می‏طلبد؟

 

 

به نظرمی‏رسد دستیابی‏به «تمدن اسلامی»و تحقق ارزشها و آرمانهای آن، جز از طریق ساز و كارهای متناسب با خود آن ممكن نخواهد بود. طبیعی است كه اگر ما نتوانیم این لوازم و ساز و كارها را فراهم كنیم، در جدال بین ساز و كارهای مدرنیته و ارزشها، ارزشها منزوی خواهند شد. بنابراین برای تحقق آرمانها و ارزشهای انقلاب اسلامی، ناچاریم، ساز و كاری متناسب را فراهم كنیم. اگر كمی بیشتر دقت كنیم، به این نكته پی خواهیم برد كه فراهم كردن این ساز و كارها بدون یك كار فرهنگی عمیق امكان‏پذیر نیست. اساساً یك انقلاب فرهنگی است كه زمینه‏ی پیدایش ادبیات اداره بر مبنای فرهنگ دین را فراهم می‏كند كه این امر خود نیز نیازمند تحول در روشها و فلسفه‏ی روشها می‏باشد؛ یعنی بدون تغییر در روشها و فلسفه‏ی روشهای اجتماعی و تا زمانی كه روش اداره‏ی فرهنگ جامعه در عرصه‏های مختلف، دستخوش تحول نشود، دستیابی به فرهنگ جدید ممكن نیست و در صورتی كه ما به فرهنگ جدید دست نیابیم، نمی‏توانیم آرمانهای خویش را به صورت هماهنگ در همه‏ی عرصه‏های حیات بشر محقق كنیم. از طرفی تحول در روشها و فلسفه‏ی روشها نیز به فلسفه‏ی جامعی محتاج است كه بتواند عهده‏دار تحول روش و فلسفه‏ی روش شود كه ما از آن با نام «فلسفه‏ی شدن» یاد می‏كنیم.

 

 

«فلسفه‏ی شدن» (فلسفه‏ی تغییر و فلسفه‏ی چگونگی) ـ كه غیر از تحلیل چرایی و چیستی اشیاء است ـ ناظر به مكانیزم تحول اشیاست و طبیعتاً قدرت كنترل عینیت را در اختیار  ما قرار می‏دهد. حال اگر ما نتوانیم چنین فلسفه‏ای بر مبنای معارف اسلامی داشته باشیم، لوازم تحقق آن اهداف و آرمانها در اختیار ما نخواهد بود و به یك فرسایش جدی در عینیت مبتلا می‏شویم؛ فرسایشی بین ارزشها و روشهای اداره. چراكه اگر ابزارها و روشهایی كه برای تحقق عدالت اجتماعی به كار می‏روند ناهماهنگ با مبانی دینی باشند، در درازمدت ارزشهای اجتماعی بر محور فرهنگ بیگانه شكل می‏گیرند؛ به عبارت دیگر زیبایی‏شناسی اجتماعی تغییر كرده و زشت و زیبا، شایسته و ناشایسته و باید و نباید، تعریفی جدید می‏یابد. آنگاه آنچه كه به عنوان ارزشهای دینی طرح می‏شوند، در نگاه جامعه ضد ارزش تلقی می‏شوند. به تعبیر دیگر اگر چنانچه فلسفه شدن (فلسفه چگونگی) بر مبنای دموكراسی غربی یا بر مبنای سوسیالیزم پی‏ریزی شود، طبیعی است در این صورت اولین چیزی كه تغییر می‏كند نگاه جامعه به ارزشهای اجتماعی است، چون ارزشهای اجتماعی متناسب با آن فلسفه شكل می‏گیرد و اینجاست كه ارزشهای دینی با بدنامی منزوی می‏شود.

 

 2 / 2 ـ درگیری با فرهنگ سكولار مدرنیته

پگاه: مجموعه‏ای كه با نام «فرهنگستان علوم اسلامی» شناخته می‏شود، نگاه انتقادی شدید و تهاجمی به وجه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مدرنیته و فلسفه حاكم بر آن؛ یعنی دمكراسی غربی دارد. آیا این برداشت صحیح است؟

 

 

بله، مكاتب غرب یك اشكال از نظر كارآمدی و یك اشكال هم از نظر مبنایی دارد. از نظر «كارآمدی» اشكال آن این است كه بر خلاف و عده‏ای كه این مكاتب در ابتدای رنسانس و به خصوص پس از انقلاب صنعتی به بشر داده‏اند ـ كه وعده‏ی عدالت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نیز تحقق آزادی و كرامت انسان و نفی بردگی او بود ـ نتایج بدست آمده تا كنون كاملاً بر عكس بوده است؛ یعنی محصول و رهآورد این تمدن مادی و فلسفه‏های حسی، چیزی جز «توسعه‏ی بردگی مدرن و نرم‏افزاری» و همچنین «توسعه‏ی اسارت انسان و نفی هویت انسانی» نبوده است. به عبارت دیگر ره‏آورد تمدن جدید، كمكی به حل مشكلات و بیماری‏های مزمن بشر نكرده است و حتی آن رنجها را نهادینه‏تر و پنهان‏تر كرده است. در تمدن جدید فقط شكل بردگی عوض شده و به بردگی نرم‏افزاری تبدیل شده است، ماجرای كرامت انسان به توسعه‏ی انسانی بر اساس توسعه‏ی سرمایه تبدیل شده است كه نتیجه‏ی آن، نفی هویت انسان به نفع سرمایه و مصادره‏ی امنیت انسان به نفع امنیت سرمایه و سرمایه‏سالاری می‏باشد. بنابراین با یك نگاه كلی می‏بینیم اگر كاروان بشری از نقطه‏ی آغاز تجدد به سمت این نقطه كه اكنون رسیده است حركت نمی‏كرد، بسیار سعادتمند بود.

 

باید توجه داشت كه این تمدن به لحاظ خصلت ذاتی خود، به حاكمیت قوانین و نظام سرمایه‏داری و روند توسعه‏ی انسانی منتهی شده است. البته غیر این، انتظار دیگری از یك تمدن مادی نمی‏توان داشت نه اینكه می‏توانست راه دیگری را طی كند و آن راه را نرفته است. چون لازمه‏ی تمدن مادی همین مسئله است. تأمین آزادی از تمدن مادی یك توقع نابجاست و اصولاً تمدن مادی به آزادی بشر به مفهوم واقعی آن نمی‏اندیشد.

 

 

3 ـ امكان نقد مدرنیته بر اساس تمامی مبانی

 

 پگاه: به نظر می‏رسد در نقد و انتقاد از دیدگاه و پدیده‏ها نمی‏توان از مبادی و پیش‏فرضهای مختلف آغاز كرد و یا از دیدگاه خود، به نقد دیدگاه دیگری پرداخت. آیا در نقدی كه بر تمدن غرب و چهره‏ی سیاسی آن؛ یعنی دموكراسی دارید، به دیدگاهها و مقبولات خاص خودتان متكی نیستید؟

 

 

ـ خیر، حتی اگر بخواهیم از دیدگاه خود آنان به مسءله نگاه كنیم، اولاً، می‏بینیم كه واقعاً آزادی انسان تأمین نشده است؛ یعنی هرگز این گونه نیست كه برخی مدعی هستند ـ كه نظامهای دموكراتیك آزادی انسان را تأمین می‏كنند ـ چون اساساً ادعای آنها این است كه نوعی توسعه‏ی قدرت به وجود آمده و توسعه‏ی قدرت به توسعه‏ی آزادی می‏انجامد. یعنی قدرت انسان افزایش یافته و محدوده‏ی كارآمدی او در طبیعت را افزایش می‏دهد، این امر به طور طبیعی آزادی اجتماعی انسان و آزادی طبیعی او را بدنبال دارد.

 

ثانیاً، ادعا كرده‏اند نظامهای مردم‏سالاری كه به وجود آمده‏اند، راه ورود اراده‏ی عمومی در فرآیند تصمیم‏گیریهای اجتماعی را فراهم كرده‏اند؛ یعنی می‏گویند ساختارهای سیاسی مدرن ظرفیتی دارند كه امكان حضور اراده‏ی همه‏ی افراد اجتماع را در فرآیند تصمیم‏گیری‏ها فراهم می‏كنند، ولی هیچ كدام از این دو مطلب واقعاً تمام نیست، زیرا گرچه مدرنیته به توسعه‏ی قدرت منتهی شده و كارآمدی انسان را افزایش داده است كه این امر به آزادی طبیعی انسان كمك می‏كند، ولی مهم این است كه این كارآمدی علاوه بر آنكه در جهت توسعه‏ی آرمانهای فطری انسان نبوده است، بلكه توانایی‏هایی را هم كه ایجاد كرده است به صورت طبقاتی، تقسیم و توزیع شده‏اند. خصلت ذاتی این تمدن ایجاد طبقات و بهره‏وری طبقاتی بوده است و به همین دلیل، این فرآیند به افزایش كارآمدی آحاد جامعه‏ی جهانی منتهی نگردیده است. این درست است كه در مجموع قدرت افزایش پیدا كرده، اما توزیع ناعادلانه این قدرت به گونه‏ای است كه زمینه‏ی بهره‏وری عمومی را فراهم نكرده است.

 

از طرفی در ورای ساختارهای اجتماعی‏ای كه امكان حضور اراده‏ها در تصمیم‏گیریها را فراهم می‏كنند، ساختارهای پنهانی نیز وجود دارد كه «تصمیم‏سازی» می‏كند و این جریان تصمیم‏سازی ـ كه در دست عده‏ای خاص است ـ بر جریان «تصمیم‏گیری» حاكم است و اساساً سمت و سویی كه آنها به تصمیم‏گیری اجتماعی می‏دهند، با جریان توسعه‏ی سرمایه‏داری متناسب می‏باشد.

 

بنابراین حتی وقتی از دیدگاه خود غربی‏ها نگاه می‏كنیم، باز هم آن آزادی و عدالت اجتماعی تحقق پیدا نكرده و البته نمی‏توانسته تحقق پیدا كند؛ چون خصلت تمدنی كه به منافع دنیایی می‏اندیشد این است كه به تنازع بر سر دنیا منتهی می‏شود و ایثار و محبت در آن شكل نمی‏گیرد. به عبارتی اگر غایتی كه برای بشر تعریف می‏شود، توسعه‏ی بهره‏وری مادی باشد و بیش از این هدفی تعریف نشود، طبیعی است كه به ایثار در دنیا منتهی نمی‏شود بلكه به تنازع بر سر دنیا ختم می‏شود. مكتبی می‏تواند بشر را به ایثار و گذشت در دنیا دعوت نماید و روابط را بر پایه‏ی محبت پی‏ریزی كند كه انسانها را به چیزی بیش از دنیا دعوت نماید. در غرب، معامله و تجارت بر سر دنیا صورت می‏گیرد، ولی تجارت و معامله و داد و ستد غیر از ایثار و محبت است، و اساساً نمی‏توانند چنین روحیه‏ای را ایجاد كنند. البته نمی‏خواهم بگویم اصولاً نمونه‏هایی از ایثار در تاریخ تمدن غرب وجود نداشته است، ولی نمی‏توانند این مسئله را نهادینه و عمومی كنند چون نهادش با این مسئله در تعارض است.

 

بنابراین، مكتبی كه نمی‏تواند «ایثار و محبت» را عمومی كند، نمی‏تواند به «عدالت» منتهی شود. طبیعی است كه اگر در جامعه‏ای اصل بر بهره‏وری مادی قرار گیرد، در جدال بین منافع فرد و جمع، فرد منافع خود را مقدم می‏دارد و تا جایی كه بتواند، جمع را به نفع خود مصادره می‏نماید. این همان مسئله‏ای است كه اكنون در دنیا محقق شده و می‏بایست محقق می‏شد؛ این رهآورد قطعی تجدد بوده است. حتی ما معتقدیم كه در دوره‏ی پست مدرن این مشكلات نیز حل نخواهد شد، چون این مشكلات ریشه در نگاه مادی به انسان و جهان دارد. مگر اینكه این رویكرد تغییر كرده و گرایش به غیب عالم، در عرصه‏ی حیات اجتماعی ایفای نقش كند كه آن، خود به معنای بازگشت به آرمانهای دینی است.

 

بنابراین، ما معتقدیم كه فلسفه‏ی تغییر و فلسفه‏ی شدن ـ چه در شكل فلسفه‏های شرقی و چه در شكل نسبیت غربی ـ به ایجاد یك ساختار اجتماعی منتهی شده و توانسته‏اند به كنترل عینیت منتهی شوند، امّا نتوانستند عدالت را محقق كنند و نمی‏توانند هم آن را محقق سازند؛ نه در عرصه‏ی سیاست، نه در عرصه‏ی فرهنگ و نه در عرصه‏ی اقتصاد. بر این اساس ما اگر نتوانیم «فلسفه شدن» بر مبانی و فرهنگ اسلام تأسیس نمائیم، بكارگیری ابزارها، روشها، سازوكارها و نظامات اجتماعی تمدن مادی، ما را به آرمانهای اسلامی هرگز نزدیك نمی‏كند چون آنها ابزاری برای اهداف و آرمانهای دیگر است.

 

4 ـ تعریف فلسفه شدن اسلامی

 

1 / 4 ـ امكان ارایه دو نحوه تعریف از موضوعات

 

 

 پگاه: درباره‏ی «فلسفه شدن» ـ كه در دیدگاه‏ها و آثار فكری مرحوم سید منیرالدین حسینی‏الهاشمی(ره) مكرراً از آن سخن به میان آمده است ـ و چگونگی دستیابی به آن توضیحاتی ارائه فرمائید.

 

 اصولاً تعریف اشیاء به دو گونه است.

1 ـ تعریف به آثار؛ در این تعریف كارآمدی اشیاء مد نظر قرار می‏گیرد و به لحاظ كارآمدی تعریف می‏شوند كه تعریف رایج، همین تعریف است.

 

2 ـ تعریف به مقوّمات و اركان؛ در این تعریف، اشیاء به متغیرها، عوامل و نسبتی كه بین این عوامل برقرار است تعریف می‏شود. در این تعریف در واقع معادله‏ی شی‏ء و تغییرش بیان می‏شود.

 

در باب «فلسفه‏ی شدن» نیز این دو پرسش وجود دارد:

1 ـ آثار فلسفه‏ی شدن چیست و چه كاری را انجام می‏دهد. یعنی اگر فلسفه‏ی شدن اسلامی تحقق پیدا كند، چه كارآمدی، محصول و نتایجی دارد؟

2 ـ مقوّمات و اركان این فلسفه چیست؟

 

 

2 / 4 ـ امكان ارایه سه گونه تحلیل از انسان و جهان

در بررسی اشیاء و تحلیل از جهان سه گونه تحلیل و فلسفه مطرح‏اند:

1 ـ فلسفه‏ای كه «چرایی» اشیاء را بر اساس علیت، تحلیل می‏كند. مثلاً توضیح می‏دهد كه چرا عالم محقق شده و آیا این نظام خلقتی كه ما می‏بینیم، استقلال دارد، یا این كه وابسته به غیر است؟ اگر وابسته به غیر است، خلقت، چگونه محقق شده و اگر مستقل است باید چرایی این عالم را تحلیل كند. بنابراین چرایی عالم و پدیده‏هایی كه در اطراف ما هستند، همه پاسخ فلسفی دارند.

 

2 ـ فلسفه‏ی «چیستی»؛ بعد از این كه چرایی اشیاء مشخص شد، از روی چیستی اشیاء آنها را تعریف می‏كند. این فلسفه، تغایر اشیاء را می‏بیند و بر اساس این تغایر، تعاریف مختلفی از اشیاء ارایه می‏دهد. مثلاً فلسفه در نگاه «اصالت ماهیتی» بر پایه‏ی طبقه‏بندی ماهیت و چیستی اشیاء توضیح داده می‏شود كه «موجود»، یا واجب است، یا ممكن. «ممكن» یا جوهر است، یا عرض، و بعد تقسیم‏بندی‏هایی برای اعراض و جوهر بیان می‏شوند و بالاخره بر اساس این تقسیم‏بندی‏ها، در فلسفه‏ی «اصالت وجود» نیز آنگاه كه می‏خواهد چیستی اشیاء را توضیح بدهد، بیشتر به تحلیلهای ماهوی تكیه می‏كنند. اگر چه نبایستی منطقاً این چنین باشد و باید بتواند بر پایه هستی، چیستی اشیاء را توضیح بدهند ولی توضیح روشنی برای چیستی اشیاء بر پایه اصالت وجود و اصل بودن هستی اشیاء، لااقل من ندیده‏ام. گرچه بالاجمال گفته شده كه وجود غیر از وحدت حقیقی كه دارد، كثرت حقیقی نیز در متن خودش دارد، امّا اینكه آن كثرت آیا «كثرت تشكیكی» است یا «كثرت تشأنی»، سخن دیگری است.

 

ولی تحلیل بر پایه هستی از كثرت و تغایر اشیاء و تحلیل این تغایر و كثرت را لا اقل من ندیده‏ام كه در مقابل اصالت ماهیت، چیستی اشیاء توضیح داده شده باشد. یعنی فلسفه اصالت وجود وقتی كه به تحلیل كثرت و چیستی اشیاء می‏رسد، به مفاهیم ماهوی تكیه می‏كند؛ هرچند ادعا شده كه تفاوت اصالت ماهیت و وجود همین است كه بر اساس اصالت ماهیت، كثرت به ماهیت تحلیل می‏شود و ورای ماهیت چیز دیگری نیست و در دیدگاه اصالت وجود، وجودِ ماهیات محققند، ولی این تحلیل، تحلیل قابل قبولی نیست، چون اگر ما بخواهیم بر پایه اصالت وجود، چیستی اشیاء را تحلیل كنیم بایست بتوانیم با تكیه بر خود هستی و مفهوم هستی، كثرت و تغایر اشیاء را توضیح بدهیم و الا اینكه فقط بگوییم در ورای كثرتهای ماهوی، كثرتهای وجودی است، تحلیل غلطی است، زیرا اگر ماهیات اعتباریند، كثرت برآمده از ماهیت و چیستی ناشی از آن نیز اعتباری است و  چیستی وجود، چیستی خودش است. از این منظر، نظام ممكنات، طبقه‏بندی می‏شوند و بر همین اساس چیستی اشیاء توضیح داده می‏شود.

 

3 ـ غیر از دو فلسفه‏ای كه بیان شد، فلسفه‏ی دیگری نیز لازم داریم تا «چگونگی» اشیاء را توضیح دهد؛ یعنی فلسفه‏ای كه بتواند تغییر اشیاء و عوامل حاكم بر تغییرات شی‏ء متغیر و نیز نسبت بین عوامل را با چگونگی تحقق تغییر، توضیح دهد. البته در حوزه‏ی فلسفه به این مطلب به صورت نظری و انتزاعی پرداخته شده است؛ یعنی بحث «حركت» در فلسفه مطرح شده است امّا به صورت نظری. امّا اگر بخواهیم حركت را بر پایه و اساس متغیرها و عواملش و نسبت بین این  متغیرها توضیح دهیم و حركت را در حد اولیه‏ی دستگاه فلسفی ببریم تا حد اولیه‏ی دستگاه بتواند بر پایه‏ی تغییر و بر پایه‏ی حركت عالم را تعریف كند، این كار انجام نشده است.

 

«فلسفه‏ی شدن» می‏تواند مكانیزم تغییر، حركت و تكامل را تعریف كرده و توضیح دهد كه تكامل چگونه اتفاق می‏افتد، نه این كه به صورت نظری تحلیل كند كه ما یك جنبه‏ی قوّه داریم و یك جنبه‏ی فعلیت و بعد حركت را بر پایه قوه و فعل توضیح بدهد. بلكه باید بتواند مكانیزم تحقق حركت را قاعده‏مند كند، به گونه‏ای كه وقتی به سراغ كثرات عینی می‏آید، بتواند معادله‏ی تغییر و تكامل را در مورد عینیت ارایه كند. بنابراین این فلسفه هنگامی كه به سراغ عینیت می‏آید باید بتواند حركت و تكامل را در عینیت و نیز عواملش و نسبت بین این عوامل را تحلیل كند و از این طریق عینیت را كنترل و هدایت نماید.

 

به نظر ما چنین فلسفه‏ای، فلسفه‏ی شدن است كه نمی‏خواهد بودن اشیاء و چرایی و چیستی اشیاء را توضیح دهد، بلكه می‏خواهد «شدن، تغییرات و تكامل» اشیاء را تحلیل نماید و آنهم تحلیلی كه به حد اولیه فلسفه بر گردد و در حد اولیه، تغییر، حضور پیدا كرده باشد نه اینكه حد اولیه ناظر به «بودن» اشیاء باشد و ما بخواهیم «شدن» اشیاء را تحلیل كنیم.

 

به نظر می‏رسد در فلسفه نظری موجود كه وقتی تحلیل از حركت ارایه می‏دهد، این نقطه ضعف وجود دارد كه بر پایه حد اولیه‏ای كه «بودن» اشیاء را تحلیل می‏كند و در آن تغییر و چگونگی شدن ملحوظ نیست، می‏خواهد تغییر را تحلیل كند، طبیعی است كه چنین تحلیلی، تحلیل انتزاعی از حركت می‏شود. تحلیل حركت به عوامل و متغیرهای عینی و چگونگی تحقق حركت و تكامل عینیت، نیازمند «فلسفه شدن» است.

 

 

 

3 / 4 ـ تعریف فلسفة شدن به آثار

 

 پگاه: ظاهرا فلسفه شدن، در فلسفه‏های پراگماتیستی مطرح بوده و هست، «فلسفه شدن اسلامی» چه تمایزات و تفاوتهایی با آن پیدا می‏كند؟

 

چون ما «فلسفه‏ی شدن اسلامی» نداریم در كنترل عینیت به فلسفه‏های دیگران تكیه می‏كنیم و این تكیه كردن، هماهنگی عینی را بر پایه‏ی همان مبانی فلسفی انجام می‏دهد و مبانی فلسفی آنها هم مبانی حسّی است. یعنی چه فلسفه‏ی عمل و فلسفه‏های عملگرا به صورت شرقی و یا غربی آن، چه فلسفه‏های مدرن یا نو مدرنیسم، هیچ كدام بر مبانی اسلام تكیه ندارند طبیعتاً مبنای هماهنگ‏سازی عینی و ایجاد تناسبات عینی و عدالت اقتصادی، فرهنگی و سیاسی نیز تحت همان تعاریف قرار می‏گیرد. درست است كه در عینیت هماهنگی انجام می‏گیرد، ولی این هماهنگی در تعارض با ارزش‏های دینی است و در آخر به فرسایش ارزشها منجر می‏شود.

 

بنابراین «فلسفه‏ی شدن اسلامی» فلسفه‏ای است كه می‏تواند «شدن» را بر پایه‏ی معارف اسلامی تعریف كند و طبیعی است كه چنین چیزی ابزار هدایت تكامل تمدن است، اما نه تمدن مادی، بلكه تمدن دین محور؛ یعنی تمدنی كه بر محور دین شكل می‏گیرد، تكامل آن محتاج به فلسفه شدن اسلامی است كه اگر چنین كاری صورت گرفت در یك كلمه این فلسفه می‏تواند ابزار هدایت تكامل تمدن بر محور دین باشد و تفصیلش هم این است كه می‏تواند تفكر، فكر و اندیشه را در سطوح مختلف هماهنگ كند. به بیان دیگر هماهنگ‏سازی تفكر اجتماعی را بر عهده دارد بگونه‏ای كه تفكر در عرصه‏های مختلف هماهنگ باشد.به این معناكه درعین كثرت‏وگستردگی كه دارد، از یك انسجام برخوردار باشد و به یك مبنا تكیه كند. اصولاً مبنایی كه می‏تواند مبنای هماهنگ‏سازی تفكر و اندیشه اجتماعی و فرهنگ جامعه در عرصه‏های مختلف بشود، فلسفه شدن است.

 

روشن است كه جامعه‏ی ما به یك تشتت و دوپایگی كاملاً آشكار مبتلا است؛ زیرا از یك سو می‏خواهیم بر مبنای علم، جامعه را اداره كنیم و مدیریت علمی را پذیرفتیم و از سوی دیگر می‏خواهیم بر مبنای دین، آموزه‏ها و ارزش‏های دینی جامعه را بازسازی كنیم. لذا می‏بینید كه یك نوع تعارض دایمی بین این دو در جامعه وجود دارد و این تعارض به خاطر این است كه یك هماهنگی بین تفكر دینی و تفكرهای راهبردی وجود ندارد. اگر چه اندیشه‏های راهبردی غربی می‏تواند یك نوع هماهنگی ایجاد كند، اما این هماهنگی بر پایه‏ی معارف دینی نیست. لذا به طور قهری آموزه‏های دینی یكی از عناصر ناهماهنگ با مجموعه‏ی هماهنگ غربی هستند، به طوری كه از دیدِ كارشناسان تنها مانع تحقق توسعه‏ی پایدار و هماهنگ در جامعه‏ی اسلامی، دخالت ارزشهای اسلامی در امر توسعه است. و لذا سفارش می‏كنند شما به هر میزانی كه بتوانید این ارزش‏ها را در عرصه‏ی حیات اجتماعی نفی كنید، به توفیق دست یافته‏اید و این حرف از منظر آنها كاملاً حرف درستی است. در واقع دست یافتن غرب به توسعه مادی، از منظر نفی قدسیت؛ و سكولاریسم است.

 

البته اگر ما اینها را عرصه‏های متباین و بریده از هم ببینیم، لازم نیست میان آنها هماهنگی ملاحظه كنیم. ولی این امر نادیده انگاشتن نسبت بین اشیاء و تأثیر و تأثری است كه بین حوزه‏های مختلف اجتماعی برقرار می‏شود.

 

«فلسفه شدن» اسلامی فلسفه‏ای است كه می‏تواند این تعامل را در مقام تكامل و تغییر ببیند و این تعامل را بر پایه معارف اسلامی تحلیل كند و می‏تواند تحلیلی از از روند تكامل و هماهنگ‏سازی عرصه‏های مختلف ارائه بدهد. اگر چنین فلسفه‏ای وجود نداشته باشد، شالوده‏ای برای هماهنگ‏سازی تفكر در عرصه‏های مختلف اجتماعی در جامعه دینی وجود ندارد.

 

البته فلسفه‏ی شدن غربی (فلسفه‏های عملگرای غربی) یك هماهنگی نسبی در عرصه‏ی تفكر اجتماعی ایجاد می‏كند. اگر شما عرصه‏های مختلف علوم و فرهنگ را مشاهده كنید، می‏بینید كه آنها را هماهنگ كرده‏اند. یعنی گرایش‏های مختلفی كه در حوزه‏ی علم وجود دارد؛ از علوم پایه گرفته تا علوم تجربی و علوم انسانی بر خلاف اینكه بعضی‏ها گمان می‏كنند اینها یك دانش‏های مجزا از یكدیگر هستند و در هر حوزه با یك روشی كار می‏كنند، یك نوع هماهنگی و انسجام دارند. لذا شما می‏توانید از منظر هر یك از علوم، علم دیگر را بازبینی كنید. درست مثل هماهنگی‏ای كه بین مسایل ریاضی در یك دستگاه ریاضی وجود دارد. مثلاً شما در هندسه‏ی اقلیدسی می‏توانید از ناحیه‏ی هر یك از مسایل و معادله‏ها به معادلات دیگر دست بیابید و با نقد هر یك از مسایل هندسه‏ی اقلیدسی، كل دستگاه، مورد نقد قرار می‏گیرد.

 

همه‏ی این بخاطر این است كه این تعاریف بر یك پایه هماهنگ می‏شوند. گرچه همه‏ی این‏ها مسایل مختلف هندسی هستند، اما در همه‏ی این قواعد، یك مبنا وجود دارد و با یك تعریف از خط و نقطه، دستگاه هندسی آغاز می‏شود. لذا شما اگر در هر یك از این عرصه‏ها چالشی ایجاد كنید، این مشكل به حد اولیه‏ی دستگاه و از آنجا به كل دستگاه سرایت می‏كند. این مطلب به معنای هماهنگی كل مفاهیم و تعاریفی است كه در دستگاه هندسه‏ی اقلیدسی دیده می‏شود. یعنی در عین كثرتی كه دارند، كاملاً هماهنگ است و همدیگر را تأیید می‏كند؛ یعنی نه تعاریف متعارضند و نه تعاریف متباین، بلكه تعاریف متعاضدند، دقیقا همان فرمولی كه برای محاسبه‏ی سطح و مساحت، در دایره به كار می‏برید، كمك و مؤید برای مساحت مثلث است.

 

این طور نیست كه دو تعریف جدا از هم باشند. تمام عرصه‏های مختلف علوم در غرب به همین صورت است؛ یعنی بر اساس یك منطق و روش، و بر اساس یك فلسفه‏ای كه این روش مبتنی بر آن است تلاش می‏شود تا عرصه‏های مختلف فرهنگ با تمام تنوع و كثرتی كه دارند میان آنها هماهنگی ایجاد شود. اصولاً نقش علوم پایه همین كار است. زیرا علوم پایه، علومی است كه در همه‏ی عرصه‏ها جاری است. مثلاً فلسفه‏ی فیزیك در طب جاری است و در روانشناسی نیز جریان دارد و روانشناسی حسّی به فلسفه‏ی فیزیك تكیه دارد؛ یعنی قواعد عام حركت ماده در روان‏شناسی نیز به كار گرفته می‏شود.

 

بنابراین اگر ما فلسفه‏ای نداشته باشیم كه بتواند تغییر را در عینیت و در عرصه‏های مختلف به صورت عینی ـ نه انتزاعی ـ بشناسد و نسبت بین این‏ها را تعریف كند و اینها را هماهنگ نماید، طبیعی است هماهنگ‏سازی اركان عینیت برای ما فراهم نخواهد شد.

 

 5 ـ كاركردهای فلسفة شدن اسلامی

 

پگاه: فلسفه شدن چه نتایج و پیامدهایی را در حوزه‏های نظر و عمل ایجاد خواهد كرد؟

 

ـ «فلسفه‏ی شدن» اسلامی می‏تواند تفكر، اندیشه و ره‏آوردهای اندیشه ـ یعنی فرهنگ اجتماعی ـ را در عرصه‏های مختلف هماهنگ كند. هم چنین این فلسفه می‏تواند در حوزه‏ی منطق‏ها، مبنای هماهنگ‏سازی منطقها باشد و هم در حوزه‏ی اطلاعات تخصصی می‏تواند مبنای هماهنگ‏سازی اطلاعات تخصصی شود و نیز در حوزه‏ی فرهنگ عمومی می‏تواند فرهنگ عمومی را در عرصه‏های مختلف هماهنگ كند. هم اینك در جامعه‏ی ما، فرهنگ عمومی مبتلا به یك تعارض است، از یك سو ارزشهای دینی در آن وجود دارد و از سوی دیگر معادلات عینی فلسفه‏های حسّی پذیرفته شده است و این امر مرتباً در جامعه‏ی ما یك نوع تشتت روانی و تعارض روانی ایجاد می‏كند. آن چیزی را كه به عنوان كاربرد قبول می‏كنند و كارآمدیش را می‏پذیرند، جامعه را به سمتی می‏برد، و ارزشهایی را كه می‏پذیرند جامعه را به سمتی دیگر سوق می‏دهد و این امر در جامعه تعارض روانی ایجاد می‏كند كه الان وجود دارد؛ یعنی در جامعه‏ی ما هم علم محترم است و هم آموزه‏های دینی و این در واقع نوعی تعارض در مقام عمل ایجاد می‏كند. البته ممكن است در مقام ذهن، ما بگوییم این ارزشها محترم است، علم نیز محترم است، ولی وقتی این علم در مقام عمل جامعه را به سمت دیگری می‏برد، تعارض بین اینها در جامعه اتفاق می‏افتد.

 

بنابراین ما بر پایه‏ی فلسفه‏ی شدن اسلامی است كه می‏توانیم منطقها، فهم‏های تخصصی و فرهنگ عمومی را هماهنگ كنیم و این مبنای هماهنگ‏سازی عمل اجتماعی است.

 

در تمدن‏هایی كه مبتنی بر دین نیستند و نمی‏خواهند برنامه‏ریزی‏شان مبتنی بر دین باشد، فهم از دین و معارف دینی هیچ دخالتی در برنامه‏ریزی اجتماعی ندارد. اما اگر ما بخواهیم برنامه‏ریزی اجتماعی مبتنی بر دین باشد، در سه حوزه نیاز به تعامل داریم:

 

1 ـ در حوزه‏ی فهم از دین

 2 ـ در حوزه‏ی فهم كاربردی؛ یعنی ما برای تحقق عدالت دینی در جامعه دقیقاً نیازمند مفاهیم كاربردی هستیم.

 3 ـ مفاهیم اجرایی؛ یعنی ما نیاز به برنامه‏ریزی عینی داریم و مستغنی از مفاهیم اجرایی نیستیم.

 

بنابراین هم فهم «اجرایی» و هم فهم «كابردی» و هم فهم «دینی» در جامعه لازم است و اگر بخواهد برنامه‏ریزی عینی مستند به هر سه فهم شود، این سه فهم باید با هم هماهنگ شوند. طبیعتاً منطق‏هایی كه مبنای پیدایش این سه فهم هستند؛ یعنی اگر روشی كه به آن روش، مفاهیم دینی در جامعه فهم می‏شود و نیز روش علوم كاربردی و روش برنامه‏ریزی هماهنگ نباشند، محصول آنها نیز هماهنگ نخواهد شد و هماهنگی قهری بین این‏ها اتفاق نمی‏افتد.

 

البته گاهی شما حوزه‏ها را تفكیك می‏كنید و تعاملی بین حوزه‏ها نمی‏بینید و در واقع سه حوزه‏ی متباین قائلید، بعد می‏خواهید هماهنگی ایجاد كنید این فقط نامگذاری است. آن چیزی كه در عرصه‏ی تفكر گاهی به چشم می‏خورد كه می‏گویند برهان و عرفان و قرآن و تجربه با هم هماهنگ هستند، این در واقع تباین را به هماهنگی نام می‏گذارند و به نظرشان می‏آید كه دین از یك زاویه به عینیت نگاه می‏كند، فلسفه از زاویه‏ی دیگر، عرفان از زاویه‏ی دیگر و تجربه هم از زاویه‏ای دیگر و این زوایا از هم جدا هستند و هر كدام هم نیز ناظر به واقعیت هستند. تعارض نداشتن به معنای هماهنگی نیست و این مطلب غیر از این است كه بر یك پایه هماهنگ بشوند و مشكل دقیقاً همین جا است. اگر بخواهد بین این‏ها تعامل برقرار شود، این تعامل نمی‏تواند بدون مبنای هماهنگ، منشأ وحدت باشد.

 

این است كه شما می‏بینید وقتی واقعاً از فلسفه به طرف دین می‏آیید، تعارض دیده می‏شود. یا وقتی از منظر دین به علوم تجربی نگاه می‏كنید تعارض دیده می‏شود، یا وقتی از منظر عرفان به اینها و از منظر اینها به عرفان نگاه می‏كنید بین اینها تعارض پیدا می‏شود. بعد می‏گوئیم اگر اینها خطا نكنند نباید تعارض اتفاق بیفتد! این امر در واقع تعلیق به محال است! دلیلش این است كه ما هماهنگی و تباین را با هم خلط كردیم. اگر اینها با هم پیوسته هستند و با هم تعامل دارند و باید یك نظام فرهنگی تحقق پیدا كند، باید هماهنگی بین اینها اتفاق بیفتد و این هماهنگی بدون مبنای هماهنگی ممكن نیست و این مبنای هماهنگی اول می‏بایست منطقها و روشها را هماهنگ كند.

 

فلسفه‏ی شدن فلسفه‏ای است كه روش‏ها را در سه حوزه هماهنگ می‏كند: اول روش فهم معارف دینی بر پایه‏ی حجیت را سامان می‏دهد و دوم فهم كاربردی را بر مبنای اسلام؛ یعنی اسلامیت فهم كاربردی را سامان می‏دهد و سوم جریان اسلام در فهم اجرایی و دولت را عهده‏دار است.

 

بنابراین فلسفه شدن هماهنگ‏سازی منطق‏ها را در سه حوزه بر عهده دارد. لذا اگر این هماهنگی اتفاق بیفتد، بین مفاهیم كاربردی و معارف دینی هماهنگی خواهد بود. در حالیكه الان بین اینها تعارض وجود دارد. علتش هم این است كه منطقها در این سه حوزه هماهنگ نیستند؛ یعنی منطق علوم كاربردی ما مبتنی و مستند بر مطلق‏گرایی حسّی است یعنی فلسفه‏های عملگرایی حسّی كه مطلق‏گرایی حسّی در آنها اصل است و ما می‏خواهیم بین این علوم كه برآمده از آن فلسفه‏ها هستند و معارف دینی كه برآمده از یك فلسفه دیگری هستند هماهنگی ایجاد كنیم!

 

بنابراین تحقق عدالت بر مبنای دین، از طرفی هم مفاهیم اجرایی و هم مفاهیم كاربردی را نیازمند است كه یكی در دولت و دستگاههای اجرایی تحقق پیدا می‏كند و دیگری در دانشگاهها و آكادمی‏ها، از سوی دیگر محتاج به مفاهیم دینی است؛ زیرا مفاهیم دینی نیز باید هماهنگ شوند كه این كار حوزه‏ها است.

 

 

1 / 5 ـ فلسفة شدن پایگاه تولیدی روش «استنباط معارف دینی، روش علوم و مدل برنامه»

 

پگاه: در حوزه‏ی روش‏شناسی فهم دینی، «فلسفه شدن» چه توصیه‏ها و راهبردهایی دارد؟

 

ما در حوزه نیازمند به سه چیز هستیم كه عبارتند از: 1 ـ حكمت حكومتی؛ 2 ـ فقه حكومتی؛ 3 ـ اخلاق حكومتی و الان ما اینها را نداریم؛ یعنی آنچه كه معارف دینی ما پشت سر دارد فقه فردی، حكمت فردی و اخلاق فردی است. سخن این نیست كه، معارف دینی ما اصلاً به عرصه‏ی احكام اجتماعی پا نگذاشته است، شما پاره‏ای از احكام اجتماعی را در آن می‏بینید، ولی این غیر از فقهی است كه بتواند كنترل عینیت را به عهده بگیرد و برنامه‏ریزی كلان و توسعه داشته باشد؛ یعنی فقه ناظر به كلان اجتماعی و بالاتر از آن برنامه‏ریزی تكامل و توسعه‏ی اجتماعی فقه دیگری است.

 

سخن من این نیست كه فقه كلان و فقه توسعه فقهی است مباین با این فقه، بلكه باید بین عرصه‏های مختلف فقه و معارف دینی هماهنگی وجود داشته باشد كه این امر محتاج تفقه جامع در دین است. در حوزه‏ی اخلاق نیز همین طور است، اخلاقی كه ما تعریف كرده‏ایم اخلاق فردی است. این بدان معنا نیست كه دین جامع نبوده و ناظر به حكمت حكومتی و فقه حكومتی و اخلاق حكومتی نیست. جامعیت دین، غیر از جامعیت معارف دینی است؛ این را هیچ عالم دینی ادعا نكرده است و یك ره‏آورد جدید و حرف جدیدی نیست؛ هیچ عالم دینی ادعای برابری بین فهم خود و دین را نمی‏كند. فقط حجیت فهم خودش را به اثبات می‏رساند و می‏گوید؛ این فهم كه من از دین دارم بین من و خدا در عرصه‏ای كه می‏خواهم عمل كنم حجت است. حجیت غیر از برابری است. حتی در فقه و احكام حقوقی كه مستندترین عرصه‏ی معارف دینی هستند، هیچ فقیه جامع‏الشرایطی ادعای برابری نمی‏كند.

 

بنابراین ما مدعی جامعیت دین هستیم و به همین دلیل می‏گوییم كه باید تفقه در دین به شكل جامعتری انجام بگیرد منتهی بر پایه‏ی یك روشی كه آن روش به حجیت رسیده باشد و نه بر پایه‏ی تكیه به عینیت؛ یعنی از منظر تكامل ابزار به دین نگاه نكنیم، بلكه از منظر تكامل حجیت به فهم دینی نگاه كنیم.

 

 

2 / 5 ـ مقایسه روند توسعة معرفت دینی برآمده از فلسفة شدن اسلامی با معرفت برآمده از سایر مكاتب معرفتی

 

پگاه: توسعه‏ی معرفت دینی چه تمایزی به نظریه‏ی قبض و بسط و دیدگاههای همانند آن پیدا می‏كند؟

 

ـ فرق بین تئوری قبض و بسط، دینامیزم قرآن، یا هرمنوتیك و امثال اینها با این نظریه در همین است كه در این جا از منظر تكامل حجیت به تكامل معرفت دینی نگاه می‏شود و بر محور تكامل معرفت دینی، تكامل مفاهیم كاربردی و مفاهیم اجرایی شكل می‏گیرد اما در آن نظریه‏ها كاملاً بر عكس است، یعنی از منظر تكامل ابزار است كه توسعه‏ی معرفت دینی اتفاق می‏افتد؛ یعنی تكامل نیاز، با یك مكانیزم جبری پیش می‏رود؛ با یك مكانیزمی كه تحت كنترل دین نیست، این تكامل نیاز، تكامل ابزار و تكامل اطلاعات را می‏آورد. این تكامل ارتباطات در یك دیالوگ و تعامل به تكامل معرفت دینی ختم می‏شود. این تكامل معرفت نیست و معرفت را نیز به حجیت نمی‏رساند. در این سه عرصه، فهم دینی باید بر پایه‏ی حجیت تكامل پیدا كند كما این كه وقتی فهم دینی در این سه عرصه راه پیدا كرد، باید معارف كاربردی و اجرایی نیز بر محور این «معارف دینی حداكثری» شكل بگیرد. آنگاه هماهنگی بین این حوزه‏ها موجب می‏شود كه شما یك نظام هماهنگ اطلاعات تخصصی داشته باشید كه كاملاً همدیگر را تأیید می‏كنند.

 

این روشن است كه اگر منطق فهم دینی، منطق حداكثری نباشد، فهم از دین، حداكثری نخواهد بود و با فهم حداقلی از دین، ساماندهی حداكثری ممكن نیست. چالشی كه الان در جامعه‏ی ما وجود دارد این است كه ما با فهم دینی و معرفت دینی كه حداكثری نیست، دنبال اداره‏ی حداكثری هستیم؛ یعنی می‏گوییم دین در همه‏ی عرصه‏ها دخالت می‏كند، اما معرفت دینی‏ای كه ما داریم در همه‏ی عرصه‏ها جامع نیست. البته بایست توجه داشت كه این به معنای عدم جامعیت دین نیست، بلكه معرفت دینی جامع نیست.

 

نكته‏ی دیگر این كه این مطلب به معنای حرمت ننهادن به زحمات عالمان در اعصار گذشته نیست؛ زیرا معنا ندارد كه فهم عالمان دینی جامع باشد. دین جامع است و همه‏ی دین شكار یك عالم نمی‏شود، نه شكاریك عالم، بلكه شكار همه‏ی علما در طول تاریخ نیز نمی‏شود. فهم دینی فهمی است تكامل‏پذیر كه باید بر مبنای حجیت تكامل پیدا كند. اگر بر مبنای حجیت تكامل پیدا نكند، تعامل از جانب عینیت با دین اتفاق می‏افتد.

 

اتفاقا مخاطره‏ای كه الان فرهنگ دینی جامعه‏ی ما را تهدید می‏كند همین است كه چون این تعامل در حال وقوع است. اگر شما از منظر منطق جدید ـ منطقی كه بتواند فهم دینی را در همه‏ی حوزه‏ها به حجیت برساند و در واقع دین حداكثری را به حجیت برساند ـ به معرفت دینی نگاه نكنید این تعامل از جانب عینیت اتفاق می‏افتد و پدیده‏ای مثل فقه پویا و... شكل می‏گیرد كه الان تدریجا به چشم می‏خورد. به خصوص در عرصه‏ی برنامه‏ریزی‏های كلان شما به دقت می‏یابید كه این تحول در حال اتفاق افتادن است. یا نقش دین را نفی می‏كنند، یا اگر می‏خواهند نقش دین را بیان كنند از منظر فقه خرد بیان می‏كنند، یا اگر بخواهند از منظر كلان بیان كنند، دین را به نفع عینیت مصادره می‏كنند. این سه حادثه‏ای است كه الان در عرصه‏ی معرفت دینی در جامعه ما دارد اتفاق می‏افتد.

 

اصولاً اگر ما ساختارهای كلان اجتماعی رااز مكاتب دیگر بگیریم و آنگاه از منظر احكام خرد به اسلام نگاه كنیم و اهداف دینی را از نظر احكام خرد تأمین كنیم، تعارض بین برنامه‏ریزیهای كلان و اهداف خرد قطعی و ضروری است.

 

 

3 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی پایگاه شكل گیری تفقه جامع متكامل

 

پگاه: یعنی ما قبل از فقه پویا نیازمند به یك فلسفه‏ی پویا هستیم.

 

فلسفه‏ای كه بتواند مبنای پیدایش و تكامل اصول بر مبنای حجیت شود. بنابراین هماهنگ‏سازی بین این عرصه‏ها و بعد از هماهنگ‏سازی، ایجاد اطلاعات تخصصی هماهنگ، نه متباین، بلكه متجانس و هماهنگ، این چیزی است كه یك ضرورت است.

 

اگر فهم دینی حداكثری نباشد و این فهم حداكثری با اطلاعات كاربردی و اجرایی هماهنگ نشود، طبیعی است كه نمی‏توان برنامه‏ریزی حداكثری بر مبنای دین داشت. و این مشكلی است كه الان جامعه‏ی ما از آن رنج می‏برد و ما هر جای دیگر را اصلاح كنیم، اگر این جا را اصلاح نكنیم نمی‏توانیم به یك ساماندهی هماهنگ در همه‏ی عرصه‏ها بر مبنای دین برسیم و آن چیزی كه اتفاق می‏افتد حتماً منزوی شدن دین ولو به نام دین است؛ یعنی اگر ما نتوانیم بر پایه حجیت، فهم دینی را به حد اكثر برسانیم و بعد نتوانیم بین این حوزه و اطلاعات تخصصی هماهنگی ایجاد كنیم، از منظر اطلاعات تخصصی دیگر قطعا به دین نگاه می‏شود كه در این صورت برپایه این اطلاعات، معارف دینی را تحلیل می‏كنیم كما اینكه این اتفاق در حال وقوع است. نه تنها اتفاق می‏افتد بلكه دارد این اتفاق تئوریزه می‏شود. هرمنوتیك و حتی تئوری قبض و بسط، همان ساماندهی فهم دین بر مبنای حداكثری بودن علم حسّی است؛ یعنی حوزه‏ی معارف غیر دینی سرریز می‏شوند به حوزه‏ی معارف دینی و معارف را تغییر می‏دهند. لذا به نظر می‏رسد محصول این تئوری، توسعه معرفت دینی نیست، یعنی قبض و بسط در معرفت دینی نیست، بلكه قبض و بسط تحریف است. تحریف در دین اتفاق می‏افتد و همیشه در طول تاریخ تحریف اینگونه اتفاق می‏افتد. در تئوری قبض و بسط ادعا شده كه در تاریخ مكرر اتفاق افتاده است. اتفاقاً تحریف نیز همیشه در دین اینگونه راه پیدا كرده است، یعنی فعال نبودن معرفت دینی نسبت به سایر معرفتها و اساسا هرگاه معرفت دینی منفعل از معرفتهای دیگر شده و نقش انفعالی پیدا كرده جایی بوده كه تحریف در آن اتفاق افتاده است.

 

 

4 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی معقولیتی متعبد و هماهنگ با معارف وحیانی

 

پگاه: از آنجایی كه شما همه چیز را بر پایه حجیت تحلیل می‏كنید، آیا مبانی فلسفی شما نیز مبتنی بر حجیت است؟

 

ـ از ابتدای شروع فعالیتهای دفتر، دغدغه جدی وجود داشت كه فلسفه‏ی تأسیسی با وحی هماهنگ باشد. منتهی نتیجه‏ای كه ما به آن رسیدیم این بود كه این هماهنگی باید در دو مرحله انجام بشود: یك هماهنگی در مرحله بازسازی فلسفه‏ای است كه می‏خواهد مبنای منطقها قرار گیرد. این هماهنگی باید با تكیه بر قدر متیقنهای وحی باشد و قدر متیقنهای وحی هم به عنوان نظام پیشفرضهای وحی مد نظر است نه اینكه پیش  فرضهای وحی از هم بریده و جدا در نظر گرفته شود. در این مرحله تلاش بر این بوده كه قدر متیقنها و مسلمات دینی به عنوان مبنای این فلسفه قرار گیرد؛ در واقع قدر متیقنهای شرع به جای حدود اولیه قرار گرفته‏اند كه از این حدود اولیه، حد فلسفی بدست آمده است.

 

یك مرحله هم مرحله تطبیق تفصیلی است. این مرحله پس از این است كه ما منطق دین حد اكثری خود را بسازیم آنگاه بر پایه منطق فهم حد اكثری، این فلسفه را به معارف دین عرضه كنیم كه طبیعی است در صورت ناهماهنگی حتماً باید اصلاح بشود یعنی نمی‏توان بر مبنای فلسفه‏ای كه با دین هماهنگ نیست، عمل را به سمت دین هدایت كنیم.

 

 

5 / 5 ـ فلسفة شدن اسلامی ابزار تولید و توسعة فرهنگ انقلاب اسلامی

 

پگاه: نقش «فلسفه شدن» در توسعه فرهنگ انقلاب اسلامی چیست؟

 

ـ این سؤال فی‏الجمله پاسخ داده شده است ولی اگر بخواهیم از زاویه‏ی دیگر به این سؤال پاسخ دهیم، اجمالش این است كه اصولاً برای برنامه‏ریزی و ساماندهی توسعه اجتماعی دو گونه می‏توان عمل كرد:

 

1 ـ ساماندهی توسعه اجتماعی بر مبنای معرف دینی

2 ـ ساماندهی توسعه اجتماعی بر مبنای معارف حسّی

 

یعنی دو نوع توسعه وجود دارد:

 

1 ـ توسعه الهی

2 ـ توسعه‏ی مادی

 

این یك نكته‏ی بسیار مهم است و بایست نسبت به آن دقت كرد. چون ممكن است كسی بگوید ما دو نوع توسعه نداریم بلكه توسعه یك مفهوم شناخته شده‏ای است كه تعریف روشنی دارد و بر پایه‏ی یك سلسله معارف معین شكل می‏گیرد.

 

به نظر ما ساماندهی توسعه اجتماعی دو گونه صورت می‏گیرد:

 

1 ـ در عین اینكه جامعه وحدت و كثرت جدید و انسجام بیشتر پیدا می‏كند و كارآمدی افزونتری می‏یابد، آهنگ دینی‏تر شدن داشته باشد یعنی همه‏ی شئون حیات به سمت قدسی‏تر شدن پیش برود.

2 ـ این مجموعه و منظومه‏ی در حال رشد، دارای آهنگ غیر دینی‏تر شدن باشد؛ یعنی كارآمدی بیشتر در جهت مقابل توسعه دینداری و قدسیات پیدا می‏كند.

 

به نظر می‏رسد ظرفیت فرهنگی موجود پاسخگوی توسعه‏ی اجتماعی نیست. حتی در حوزه‏ی معارف دینی؛ یعنی این ظرفیت معارفی كه در جامعه وجود دارد و جزو پذیرفته شده‏های عمومی و حتی پذیرفته شده خواص جامعه است ـ اعم از حوزه‏ی معارف دینی، كاربردی و اجرایی ـ پاسخگوی ساماندهی توسعه اجتماعی بر محور دین نیست؛ به بیان دیگر پذیرفته شده‏های موجود در حوزه‏ی اجرا و اطلاعات كاربردی به كارآمدتر شدن جامعه در جهت دین كمك نمی‏كند كما اینكه ظرفیت معارف موجود هم نمی‏تواند پاسخگوی توسعه‏ی جامعه بر محور دین باشد. بنابراین اگر بخواهد جریان توسعه اجتماعی بر محور تكامل دینداری انجام بگیرد باید ظرفیت فرهنگ اجتماعی تكامل پیدا كند.

 

تكامل فرهنگ اجتماعی تابع این است كه روش اداره‏ی فرهنگ در جامعه تكامل پیدا كند و تكامل روش اداره‏ی فرهنگ هم مبتنی بر تكامل فلسفه‏ی روشهاست ؛ یعنی اگر آن فلسفه‏ی روشها تكامل پیدا نكند روش اداره‏ی فرهنگ نیز تكامل پیدا نخواهد نكرد. پیدایش و هماهنگی فلسفه روشها نیز مستند به «فلسفه‏ی شدن» است. بنابراین «فلسفه‏ی شدن» فلسفه‏ای است كه می‏تواند از طریق هدایت فلسفه‏ی روشها و روش اداره‏ی فرهنگ در جامعه، فرهنگ جامعه را در جهت دینی‏تر شدن هماهنگ كند و تكامل ببخشد.

 

به عبارت دیگر تكامل هماهنگی در عرصه‏ی معرفتهای اجتماعی بر محور دین از طریق «فلسفه‏ی شدن» محقق می‏شود كه اگر این فلسفه در اختیار هر جامعه باشد می‏تواند فرهنگ جامعه را بارور كند و دائماً مسایل جدید طرح شود و پاسخ بیابد و تنوع مسایل موجب تشتت در آراء نشود. گر چه در چنین جامعه‏ای تقسیم كار هست و اندیشمندان مختلف در حوزه‏های گوناگون كار می‏كنند كه احیاناً از حوزوه‏های همدیگر هم كاملاً بی‏خبراند ولی حرفهایی كه در جاهای مختلف می‏زنند و موضعگیریی كه می‏كنند همه هماهنگ است.

 

امّا اگر فلسفه‏ای نداشته باشیم كه بتواند تفكر و فرهنگ و پذیرفته شده‏های اجتماعی را در عرصه‏ی معارف دینی، اجرایی و كاربردی ـ با تمام تنوع و كثرتی كه دارند ـ هم بالنده و هم هماهنگ كند طبیعی است یا بالندگی در جامعه از بین می‏رود یعنی جامعه مبتلا به سكون می‏شود و این امر خود منتهی به شكست اجتماعی می‏شود یا اگر حركت و توسعه را قفل نكند و سدی در مقابل توسعه نشود، آن جامعه منزوی می‏شود كه در این صورت توسعه بر محور یك فلسفه‏ی دیگری كه می‏تواند بالندگی فرهنگی جامعه را بر عهده بگیرد واقع شود و فرهنگ را هم هدایت كند. این چیزی است كه الان در دنیای اسلام دارد اتفاق می‏افتد. واقعا الان بالندگی فرهنگی كه هست در جهت فلسفه‏ی حسّی و كارآمدی بیشتر جامعه در مسیر ارضای غرایز مادی و نیازهای مادی است؛ یعنی جریان توسعه نیاز و ارضا و جریان تكامل و توسعه دقیقاً تابع فرهنگ حسّی و تكامل مادی دارد اتفاق می‏افتد.

 

حال اگر ما بخواهیم آهنگ تكامل و توسعه‏ی اجتماعی تغییر كند و این تكامل فرهنگی هم بر محور دین باشد محتاج به فلسفه‏ای بر مبنای دین هستیم كه بتواند این بالندگی و تكامل را عهده دار بشود. فلسفه‏ای كه می‏تواند اركان مختلف فرهنگی جامعه را هم بالنده، و هم هماهنگ كند و مبنای توسعه‏ی اجتماعی دینی شود «فلسفه شدن اسلامی» است.

 

 

6 ـ چالشهای اصلی توسعه فرهنگ انقلاب اسلامی

 

پگاه: به نظر شما چه موانع و چالشهایی نسبت به تحقق عینی فلسفه‏ی شدن وجود دارد؟

 

در كشور دو چالش فرهنگی و غیر فرهنگی وجود دارد:

یك چالش بسیار مهمی كه وجود دارد این است كه ما الان در دل مدرنیته زندگی می‏كنیم و به تعبیری در فضای مدرنیته تنفس می‏كنیم. و فضای مدرنیته فضای تحقق یافته فلسفه‏ی حسّی است كه ما را محاصره كرده و مهم‏تر، ارتكازات اجتماعی را نیز شكل داده است حتی زیبایی‏شناسی اجتماعی نیز بوسیله‏ی مدرنیته شكل گرفته است. با توجه به این مطلب اگر ما بخواهیم بر مبنای فلسفه‏ی جدید یك تمدن جدید بسازیم طبیعی است با همه‏ی این ارتكازات درگیر هستیم.

 

از طرفی با چالشهای جدی فرهنگی در عرصه‏ی دانشگاه و اطلاعات كاربردی و نیز در عرصه‏ی ساماندهی اجرایی مواجه هستیم كه در آنجا یك ارتكازات پذیرفته شده‏ای است كه به منزله‏ی وحی تلقی می‏شوند. چنانچه بخواهیم به چالش با آنها بپردازیم در واقع با ارتكازات خواص روبرو هستیم و این سد بسیار بزرگی است كه باید شكسته شود.

 

هم چنین چالشهایی نیز با معارف دینی خواهیم داشت كه سنگین‏ترین چالش خواهد بود. این قسمت باید با كمال احتیاط جراحی شود چون یك جراحی بسیار حساسی است. حساسیت این جراحی از دو زاویه است: از یك سو با دین مواجه هستیم كه كمترین استناد غیر قاعده‏مند به دین، تحریف، تشریع و حرام است. از سوی دیگر اگر ما دست به این جراحی لطیف نزنیم، تلقی ضعف در دین موجب متهم شدن دین به ناكارآمدی می‏شود؛ یعنی اگر ما نتوانیم معارف دینی را در عرصه‏ی مفاهیم كاربردی فعال كنیم، دین متهم به ناكارآمدی می‏شود. بنابراین باید چنین جراحی انجام بگیرد ولی جراحی است بسیار ظریف و حساس كه بایست با كمال دقت انجام بگیرد تا از عرصه‏ی تعبد به وحی بیرون نرویم و حرفهای ما خود پیرایه‏ای بر وحی نشود. در عین اینكه بایست با كمال دقت بر حجیت آن وسواس به خرج بدهیم، در عین حال چنین جراحی نیز بایست در حوزه‏ی معارف اجتماعی انجام بگیرد؛ یعنی می‏بایست برای ساماندهی توسعه‏ی اجتماعی، معارف دینی تكامل پیدا كند. طبیعی است این امر موجب می‏شود كه نسبت به برخی امور اصلاحاتی صورت گیرد. و این امر هرگز به معنای بی‏احترامی نسبت به معارف دینی ـ كه محصول تلاش بزرگان است ـ نیست. البته خود بزرگان این مطلب را قبول دارند كه همه‏ی معارفی كه در دست آنهاست برابر با دین نیست.

 

بنابراین تكامل معرفت دینی بر مبنای تكامل حجیت چیزی است كه هیچ عالم و اندیشمند دینی آنرا انكار نمی‏كند. اگر می‏بینیم. گاه علماء دیر پاسخ می‏دهند بخاطر این است كه سعی می‏كند مبادا پیرایه‏ای به دین بسته بشود. و عالمان دینی با كمال وسواس در طول تاریخ بر این امر تلاش كرده‏اند كه از پیدایش این پیرایه‏ها جلوگیری كنند.

 

بنابراین یكی از موانع اساسی این است كه گاهی احساس می‏شود معارف دینی برابر با وحی است. و احتیاج به تكامل ندارد در حالیكه معارف دینی متناسب با تكامل دینداری باید تكامل پیدا كند منتهی باید تمام تلاش بر این باشد كه این تكامل بر مبنای حجیت ـ آنهم حجیت روشمند ـ باشد نه تكامل بر محور تعامل عینیت و انفعال از عینیت.

 

پگاه: از حضرت عالی به خاطر وقتی كه در اختیار پگاه قرار دادید تشكر می‏كنم.

 

 

 
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.