- هم اندیشی فلسفی(1)
جمعی از اساتید و صاحب نظران حوزه جلسه اول
اشاره:
تير ماه سال 1385 به دعوت فرهنگستان علوم اسلامي، جمعي از صاحب نظران و اساتيد فلسفه، جلساتي را براي دقت در ضرورتهاي نوين فلسفي، به ويژه «فلسفه شدن» تشكيل دادند. موضوع اصلي اين مباحث «چگونگي كاربردي شدن فلسفه» است.
در اين جلسات مباحثي از قبيل موارد زير مطرح شده است:
آيا فلسفه موجود ميتواند امتداد عيني يابد؟
آيا فلسفه موجود نيازمند تكامل نيست؟
موضوعات ضروري قابل بحث در فلسفه شدن چيست؟
مفهوم محوري فلسفي وارتباط آن با منطق مواد و منطق صورت چيست؟
روند دستيابي به اين مفهوم كدام است؟
وحدت وكثرت، زمان و مكان، حركت، علم واختيار بر اين اساس چگونه تعريف ميشوند؟
جناب حجت الاسلام والمسلمين سيد محمدمهدي ميرباقري در اين هم انديشي دستاوردهاي فرهنگستان علوم اسلامي را در پاسخ به سؤالات فوق ارائه نمودند. اساتيد حاضر در جلسات همانديشي به قرار زير ميباشند:
حجت الاسلام والمسلمين محسن غرويان، حجت الاسلام والمسلمين دكتر عبدالحسين خسروپناه، حجت الاسلام والمسلمين دكتر رضا برنجكار، حجت الاسلام والمسلمين دكتر محمدتقي سبحاني، حجت الاسلام والمسلمين دكتر هادي صادقي، حجت الاسلام والمسلمين محمدجعفر حسينيان، حجت الاسلام والمسلمين عليرضا پيروزمند، حجت الاسلام والمسلمين مسعود صدوق و حجت الاسلام والمسلمين محمدمهدي محسني.
حجت الاسلام والمسلمين ميرباقري: از اساتيد بزرگواري که دعوت ما را پذيرفتند تشکر ميکنم. انگيزه جلسه، همفکري و همانديشي نسبت به رويکرد جديد در فلسفه، بخصوص نسبت به کاربردي شدن فلسفه و جريان آن در حوزههايي نظير اجتماع و سياست است.
سؤالهاي بحث
اساتيد محترم، نياز دنياي اسلام، جامعه و حکومت ديني را به پاسخگويي فلسفه به مسايل معاصر، به خصوص مسائل حکومتي لمس ميکنند. لذا اگر بتوانيم در اين جلسه چند نکته را به انجام برسانيم، به نقطه مطلوب نزديک شدهايم. ابتدا موضوعي که دغدغه ذهني همه دوستان است، يعني تسري دادن دامنه فلسفه به حوزه کارکرد اجتماعي (سياست، جامعه و. . . ) مورد بحث و بررسي بيشتر قرار گيرد؛ يعني همان موضوعي که ادعا ميشود در دورههاي گذشته فلسفه اسلامي به طور جدي در محدوده و دامنه فلسفه مطرح بوده و بعدها کم کم رخت بربسته است. اينکه آيا کارکرد فلسفه، کارکرد نظري است؟ يا بيشتر از آن، نسبت به حوزه عمل اجتماعي نيز از فلسفه توقع کارکرد داريم؟ و اگر چنين است آيا جاري کردن فلسفه شامل حوزههايي نظير سياست، حقوق، هنر وامثال آن هم ميشود؛ يعني آيا توليد فلسفههاي مضاف، براي تحقق کارآمدي و رويکرد جديد فلسفي کفايت ميکند، يا اينکه بايد بيش از اين دامنه فلسفه را گسترش دهيم، و حتي در حوزه دانشهاي کاربردي نيز بايد فلسفه وارتباط آن را با عقلانيت اجرايي جامعه و عقلانيت کاربردي و علوم برقرار کنيم؟ به تعبيري آيا علوم بايد در همه حوزهها تحت تاثير فلسفه باشند تا فلسفه به کارکرد مناسب اجتماعي برسد، يا فقط در پارهاي از حوزهها بايد چنين شود؟ البته دوستان حداقل روي پارهاي از حوزهها مثلاً در حقوق، فقه، جامعه شناسي و امثال آن بر ضرورت فلسفههاي مضاف توافق دارند. آيا براي اينکه فلسفه به حوزه کارکرد اجتماعي منتقل شود، بايد آن را به صورت مطلق وارد حوزه علوم کنيم؟ يعني آيا بايد عقلانيت فلسفي، به عنوان يک عقلانيت پايه، جاري در عقلانيت تخصصي جامعه به نحو عام شود و همه حوزههاي تخصصي را بپوشاند، يا حتي يک پله بالاتر هماهنگ کننده حوزه انديشههاي تخصصي درجامعه نيز باشد تا کارکرد جامعه برمبناي مفاهيم تخصصي به يک وحدت، هماهنگي و رويکرد واحد برسد؟ آيا ميتوان از فلسفه توقع داشت که حتي فيزيک، طب، زيست و علوم تجربي و علوم نظري محض مثل رياضيات را رهبري کند؟ به طور مثال اگر شيوه علوم تجربي جديد را رياضي سازي و تعميق وگسترش رياضي بدانيم در اين صورت آيا فلسفه ميتواند فلسفه کم و رياضيات جديدي راتحويل دهد؟ و آيا ضرورت دارد که حتما فلسفه در رياضيات حضور پيدا کند و دانش کمي سازي را نيز تحت تآثير خود قرار دهد، به طوري که همه دانشهاي تجربي در حوزه رياضي سازي و معادلات، تحت تاثير فلسفه قرار گيرند؟
اگر اصل سوال را بپذيريم معني اينکه بايد با رويکرد جديدي به فلسفه نگاه کنيم و آن را کاربردي کنيم، چيست؟ يعني آيا ما نيز معتقديم که فلسفه غير از تفسير جهان، بايد به تسخير آن نيز بپردازد؟ اتفاقي که درغرب افتاد اين بود که رابطه تسخير و تفسير منقطع شد؛ يعني بشر بدون اينکه جايگاه و غايت خود را در نظر بگيرد به تسخير جهان پرداخت. لذا فلسفه عمل غرب منتهي به وضعيتي شده است که اکنون شاهد آن هستيم. ما بايد با رويکردي که فلسفه عمل مان ( فلسفه تسخيرمان) هماهنگ با فلسفه تفسيرمان باشد، چنين کاري را انجام دهيم، و تلاش کنيم که دامنه فلسفه نظري ما (که جهان راتفسير ميکند) به فلسفه عمل(که ابزار تسخيرجهان و باز سازي تمدن برمبناي فلسفه است) منتهي شود. درنهايت چه اتفاقي بايد بيفتد تا نشان دهد که واقعا اين عقلانيت ماست که تمدن سازي ميکند و بين عقلانيت پايه و کارکردي جامعه، هماهنگي برقرار مينمايد.
سوال ديگر در حوزه فلسفه نظري است، که آيا واقعا فلسفه در درون خودش نيازمند تحول وتکامل است يا خير؟ اگر بگوييم اين فلسفه دو بخش دارد: يکي بخش استدلال و يکي هم بخش تحليل، آيا منطقي را که با آن مواد قضيه را «تعريف» ميکنيم نيز بايد مدل سازي شود؟ و آيا الآن فلسفه در حوزه تعريف و مفاهيم تحليلي مدل دارد و يا اينکه منطق و مدلش فقط در حوزهي جاري سازي يقين بر پايه تعاريف است؟ چگونه ميتوان فلسفه را در حوزه تعريف نيز به مدلي رساند که ابداع احتمالاتي که به تعريف تبديل ميشوند، يعني تطرق احتمالاتي که در حوزه انديشه نظري تبديل به تعاريف موضوعات ميشوند، نيز سازماندهي شوند و بر اساس يک روش باشند؟ به تعبير ديگر، غير از اينکه در فلسفه، صورت برهان را بصورت قاعده مند پيش ميبريم، آيا بايد براي منطق مواد نيز مدلي توليد کنيم تا تنازع در فلسفه - يا لااقل تنازع در دامنه فلسفه - کمتر و وحدت رويه زيادتر شود؟
برفرض که همه اينها را بپذيريم، سازوکار آن براي جاري شدن در حوزهها چيست؟ چه ساز و کاري بايد در متدولوژي تحقيق و پژوهش حوزه پيدا شود که حاصل آن، پاسخگويي به اين سؤالات باشد؟ آيا همان متد پژوهشي سابق ميتواند به اين رويکرد پاسخ مثبت دهد يا بايد شيوه پژوهش، دست خوش تغيير شود؟
در نهايت اگر اين دامنه را براي فلسفه قائل شديم، اين سوال جدي درمقابل فلسفه قرار ميگيرد که حجيت خود فلسفه به کجا بر ميگردد؟ يعني فلسفه با اين کارکرد وگستره، چه رابطهاي باحوزههاي ايمان، وحي و اعتقادات دارد و چگونه به حجيت ميرسد؟ آيا پايگاه حجيت آن برون زاست يا به درون خودش باز ميگردد؟ آيا نيازي به بازنگري در هماهنگي فلسفه با وحي هست؟ و آيا بايد متد جديدي را در تظر گرفت تا فلسفه با اين گستره کارکرد و عقلانيت به وسيلهي شيوه ديگري حجيت خودش را تمام کند؟ اين يك سوال بسيار مهم و البته تاريخي است. به خصوص اگر نخواهيم حوزه کارکرد فلسفه را توسعه دهيم و بگوئيم فلسفه ميبايست به عنوان يک عقلانيت پايه در همه ساحتهاي زندگي اشراب شود، آنگاه سوال بسيار جديتر ميشود که اگر چنين شد و حوزه فلسفه را مبتني بر وحي ( يا لااقل ) وابسته به وحي تفسير نکرديد، آيا به معني بي نيازي از وحي نيست؟و آيا اين همان راهي نيست كه غرب در بدست آوردن فلسفه شدن طي كرده است؟
اخيراً در حوزه، اين رويکرد در حال گسترش است که چه نسبتي بايد بين توسعه عقلانيت و تعبد به وحي بر قرار کرد؟ آيا پايگاه حجيت فلسفه، مستقل از وحي تعريف ميشود و به برهان بر ميگردد؟ هماهنگي برهان و وحي چگونه است؟
ما در طول اين بيست و چند سال به همين سوالها پرداخته ايم؛ يعني از اولين روزها، بحث بر سر همين مسائل بوده است که چگونه ميتوان عقلانيت پايهاي درست کرد که همه ساحتهاي جامعه يعني ساحت مدل سازي اجرايي، علوم کاربردي و ساحت تفقه در دين و به مفهوم عام حوزهي عرفان، حکمت و فقه و تكليف اعم از تکليف حکومتي و تکليف فردي را پوشش دهد و آن را هماهنگ کند؟
روش پيشنهادي و تنبهات بحث
ما پاسخهايي براي اين مسايل داريم. طبيعتاً بحث به موضوعات فلسفي مثل وحدت و کثرت، زمان و مکان، اختيار و آگاهي کشيده و نظريات جديدي توليد شده است. برپايه اين نظريات براي مدلمند کردن تعريف موضوعات، منطق جديدي توليد شده است. بعد از آن هم بنيانهاي جديدي براي روش استنباط، روش علوم کاربردي و روش مدل سازي ايجاد شده است؛ يعني يک رويکرد براي هماهنگ سازي حوزهها بر محور عقلانيت فلسفي و اينکه اين عقلانيت فلسفي مستند به ايمان و وحي باشد در اينجا وجود دارد. اين رويکرد بايد نقد و مورد دقت قرار گيرد و اگر آفتي دارد برطرف شود.
رويکرد ما در فلسفه، بايد رويکرد «تکامل» فلسفي باشد. اگر بخواهيم بين تحجر و انفعال، براي فلسفه تکاملي مبتني بر ايمان، اصولي پيدا کنيم چه اتفاقي بايد بيفتد؟ و واقعاً اين شيوهي پژوهش فلسفي حوزه ميتواند کفاف اين مساله را بدهد؟ اگر ميتواند بايد چه ساز و کاري داشته باشد؟
ما فکر ميکنيم که بايد اين فلسفه کمال پيدا کند تا بتواند وارد ميدانهاي جديد شود. طبيعتاً وقتي فلسفهاي ميخواهد کمال پيدا کند، عملاً اين کمال و افزايش ميدان به مباني آن نيز تسري پيدا ميکند. ممکن است بر پايه فلسفه اصالت ماهيت نتوان يک سلسله مفاهيم را حل کرد. يا ممکن است بر پايه مبناي «اصالت وجود» بتوان يک سلسله از اين سوالها را جواب داد. لذا وقتي سوال جديد مطرح ميشود، مجبور ميشويد براي پاسخ به آنها در مبنا و بنيانها بازنگري کنيد و بنيان را نيز تکميل کنيد. تکامل در بنيانهاي فلسفي به معني نفي يک فلسفه نيست. جهت فلسفه، همان است، ولي اگر بخواهد در يک جهت تکامل پيدا کند، ممکن است در جاهايي شالودههاي فلسفي، دست خوش تکامل و تحول مثبت – در همان جهت – شود.
البته هرچند رويکرد شما نسبت به فلسفه، رويکردي عام باشد، ولي حتماً بايد تحت تاثير فرهنگ مذهب قرارگيرد؛ يعني نميخواهيد متناقض با فرهنگ مذهب باشد. ممکن است بگوييد، فلسفه در ذات خود، هماهنگ است. اين يک پاسخ به اين سوال است. کما اينکه بعضي از بزرگان ميفرمايند برهان و قرآن يکي است که به معناي هماهنگي ذاتي است. اگر کسي اين مطلب را مورد مناقشه قرارداد، قاعدتا بايد راه ديگري را براي هماهنگي پيشنهاد کند. اگر هم اثبات شد، تمام شده است. در اين صورت ما به شيوهي فلسفه ملتزم و معتقد ميشويم که هر چه از آن خارج شود، اسلامي است. ولي اگر نتيجه شد که اين کفايت نميکند، بايد رويکرد جديدي براي اتمام حجيّت در موضوع فلسفه داشته باشيم. وقتي مومنانه عمل ميکنيم، نميتوانيم از ايمان خودمان دست برداريم. طبيعتاً وقتي نگاه ما اين باشد که فلسفه در باطن خودش هماهنگ با اين عبوديت و بندگي است، بحث تمام است و بنابراين ديدگاه فلسفه آزاد و غير آزاد نداريم. اگر فلسفه آزاد هم باشد تعبد در آن جاري است. زيرا شما ميفرماييد که متد آن مورد تاييد است. ولي اگر اين را نپذيرفتيم و گفتيم که براي تحليل نظري عالم – بخصوص آنجايي که ميخواهيم تفسير عالم را به تسخير عالم و تدبير عالم گره بزنيم – اين حد از دقت نظري براي حجيت کفايت نميکند، بايد راهي ديگر پيدا کنيم که بنيادهاي فلسفي را به گونهاي در تعامل و هماهنگي با وحي قرار دهيم.
ادامه دارد
|