چهارشنبه  -  ۱۷. شهریور ۱۳۸۹  -     
مقالات و گفتارها علم و دین دين و توسعه"حجت الاسلام سید محمد مهدی میرباقری"

نظر شما


کد امنيتی
بازخواني عکس

PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۶

دين و توسعه
حجت الاسلام سید محمد مهدی میرباقری

1 ـ ضرورت توسعه اجتماعي بر پايه آموزه هاي ديني

س: باتوجه به اهميت بحث توسعه در برنامه ريزي وسياستگزارهاي نظام جنابعالي توسعه را چگونه تعريف و ارتباط بين دين و توسعه را چگونه تحليل مي كنيد؟

ج: لازم به تذكر است مطالبي كه در اين فرصت مختصر تقديم مي كنم از يكسو مبتني بر مباني نوين و مغاير با مباني رايج و متداول در بحث توسعه است و از سوي ديگر به منزله فهرستي از مطالبي است كه در اين زمينه بايد مورد دقت قرار گيرد و لذا اميدواريم با فضل و عنايت الهي از صبر و حوصله و تامل مخاطبين گرامي برخوردار شويم و به نتيجه اي كه مرضي حضرت بقيه الله (ارواحنا فداه) باشد دست يابيم، در پاسخ به سئوالي كه فرموديد در ابتدا لازم است به تعريف اجمالي از توسعه و بيان شاخصه ها و متغيرهاي اصلي آن بپردازم و سپس رابطه اش با دين را توضيح دهم.

1/1 ـ تعريف توسعه و بيان شاخصه اصلي آن

وقوع توسعه در يك موضوع عبارت از تغييرات همه جانبه و هماهنگ آن موضوع است كه به افزايش تنوع و گوناگوني ابعاد و اجزاي آن همراه انسجام و يكپارچگي و پيوستگي هر چه بيشتر منجر گردد بگونه اي كه يك معادله در تمامي ساختار و تغييرات آن حاكم باشد بر اين اساس توسعه اجتماعي عبارت از تغييرات هماهنگ در همه ابعاد جامعه اعم از سياسي، فرهنگي و اقتصادي درجهت نيل به قرب به هدف خاص است. لذا عالم توسعه يافتگي تغيير سياست-ها روش ها و موضوعات در زمينه وقوع توسعه مي-باشد.

پديده توسعه يافتگي اگر چه پديده اي هماهنگ و سيستمي است و از اين رو بين اجزا و ابعاد آن تقدم و تاخر زماني وجود ندارد لاكن مانند ساير پديده هاي سيستمي از متغير اصلي و فرعي و تبعي برخوردار است.

در اينجا به نظر مي رسد كه متغير اصلي در توسعه اجتماعي توسعه انساني است يعني تا توسعه انساني متناسب با هدف بدست نيايد دستيابي به ساير ابعاد توسعه ممكن نيست زيرا ساير ابعاد توسعه از جمله توسعه صنعت و تكنولوژي محصول توسعه نفوذ اراده هاي اجتماعي و سازماني انسان است از سوي ديگر جوهره توسعه انساني هم توسعه نظام اختيارات و اراده هاي انساني است كه به توسعه در سه زمينه اخلاق و عواطف، فرهنگ ور فتار انساني مي انجامد كه در بين اين سه پارامتر، توسعه رواني يعني توسعه عواطف و و انگيزه ها نسبت به فرهنگ و رفتار يك متغير و عامل اصولي است يعني تحركات انساني براي نيل به ارضاء عواطف و نيازهاي اجتماعي است كه به پيدايش فرهنگ و ابزار ارتباطات و رفتار عيني منتهي مي شود.

1/2 ـ تفاوت و تقابل توسعه الهي و توسعه مادي

اگر اين بحث روشن باشد و بپذيريم كه اولاً توسعه يافتگي يك پديده هماهنگ و سيستمي است و ثانياً اصلي ترين متغير آن توسعه عواطف و انگيزه ها و اخلاق و گرايشات جمعي است كاملا روشن مي شودكه توسعه دو شكل متفاوت و متقابل پيدا مي كند، چرا كه دو هدف كاملاً متفاوت براي توسعه رواني تداعي مي شود كه هر يك ساختارهاي رواني متناسب با خود را طلب مي كند. يكي توسعه ابتهاج به تقرب و پرستش الهي به گونه اي كه همه ابعاد فردي و اجتماعي انساني را در بر بگيرد و ديگر توسعه لذتهاي حسي و كامجوئي مادي و تعميق همه جانبه آن در تمام ابعاد حيات فردي و جمعي انسان است.

طبيعي است كه هر يك از اين دو اخلاق، مناسبات خود از جمله فرهنگ و رفتار سازماني و در نتيجه علم و صنعت و مدنيت خاص خود كه كاملاً متفاوت با ديگري است را ايجاد خواهد كرد در نتيجه دو شكل كاملاً متفاوت و متضاد از توسعه يعني توسعه عصيان و توسعه عبوديت ظهور مي كند، دو شكل از توسعه كه در ساختارهاي متفاوت، حيات انساني را تحت تاثير قرار مي دهد و در تمامي زواياي زندگي بشر رخنه مي كند و همين توسعه رواني از اصولي ترين پايگاههاي پيوند اديان الهي و در رأس آنها سلام و مكتب جامع تشيع با امر توسعه است، چرا كه هيچ-كس نمي تواند ادعا كند كه اديان الهي نسبت به پرورش روحي و توسعه رواني كه در اينجا بعنوان متغير اصلي توسعه شناخته شد الگويي ندارند و اين امر نيز تنها بايد با خرد بشري حل و فصل گردد.

بنابراين براي قطع ارتباط دين و توسعه يا بايد بگوئيم كه اديان الهي سخني درباره پرورش رواني و بويژه پرورش عواطف سازماني و اجتماعي ندارند و يا آنكه ارتباط سيستمي ابعاد مختلف توسعه را ناديده بگيريم و گمان كنيم كه مي توان ابعاد مختلف توسعه اجتماعي را بر مباني متفاوت و متناقض پي ريزي كرد!

2 ـ توسعه ديني تابع ميزان تولي فرهنگي

س: آيا نتيجه سخن شما اين نيست كه ارتباط دين با توسعه تنها از طريق نظام اخلاقي برقرار مي-گردد يعني دين الگوئي براي پرورش روحي انسان ها ارائه مي كند و ما آن را به الگوي جامع توسعه تبديل مي كنيم؟

ج: خير، آنچه گفته شد تنها يك بيان براي توضيح دوگانگي توسعه است و گرنه به عقيده ما اسلام داراي يك برنامه هماهنگ و جامعي است كه همه ابعاد زندگي بشر را تحت پوشش قرار مي دهد البته جريان و نفوذ دين در ابعاد مختلف زندگي بشر تابع ميزان تولي بشر به دين آن هم در شكل سازماني است و از جمله توسعه، تولي فرهنگي به دين و دستيابي به فقه جامع دين از طريق تكميل علم اصول و روش استنباط است.

قابل ذكر است كه معناي اين سخن اين نيست كه فقه موجود كه فقه احكام است از ارزش برخوردار نيست، بلكه فقه موجود در جايگاه رفيع خود از تقدس به معناي تعبد به وحي در حد بالايي برخوردار است اما براي ايجاد توسعه ديني كافي نيست و از اين رو براي نيل به اين هدف به تفقه در دين نيازمنديم.

3 ـ انتزاع نگري، عامل تجويز الگوي مشترك در توسعه

س: به نظر مي رسد شما در دسته بندي خود به دو نحو توسعه ي كاملاً متفاوت اشاره كرديد در صورتي كه هيچ مانعي ندارد كه ما دخالت دين در توسعه رواني و همچنين نقش اساسي توسعه رواني را در توسعه جامعه بپذيريم ولي از اين نظر كه انسانها با صرف نظر از هر عقيده، نيازها و عواطف مشتركي دارند مي توانيم الگوهاي مشتركي با صرف نظر از اعتقادات جوامع براي توسعه داشته باشيم به نظر شما پاسخ اين امر چيست؟

در مقابل نظريه دوگانگي توسعه سؤالها و ترديدهاي گوناگوني وجود دارد كه گمان مي كنم همين بحث خصلت ها و نيازهاي مشترك انساني مهمترين آنها باشد. در پاسخ بايد بگويم اگر با موضوعات به شيوه انتزاعي برخورد نكنيم بلكه آنها را با روابط و جايگاهشان تعريف كنيم هرگز نياز تساوي و برابر و عواطف يكسان در جامعه الهي و الحادي وجود نخواهد داشت به عبارت ديگر ساختار نيازمنديهاي در حال توسعه در اين دو جامعه كاملاً متفاوت است و هرگز يك معادله ثابت بر توسعه آنها حاكم نيست، اگر چه شايد بتوان بصورت انتزاعي يك مفهوم مشترك از برخي از آنها انتزاع كرد و يا يك لفظ واحد درباره آنها بكار برد ولي بايد توجه داشت كه مساله اصلي معادله ايست كه ما مي خواهيم براي ايجاد توسعه بكار بگيريم كه اين الفاظ يا مفاهيم انتزاعي و مشترك، نقشي در اين زمينه ايفا نمي كنند. براي توضيح يك مثال ذكر مي كنم.

مثلا در فرهنگ عمومي جامعه ما و جوامع غربي كلمه «عفت» بكار گرفته مي شود و گرايش به آن در عواطف عمومي هر دو جامعه جايي دارد و احياناً يك مفهوم مشترك انتزاعي نيز مي توان براي آن در نظر گرفت ولي آيا تلقي اين دو جامعه از عفت عمومي يكي است يا از نظر ما عفت به نوع خاصي از ارتباط تعريف مي شود كه در ديدگاه آنها همان خلاف عفت است يعني آنها عفت را بر اساس نوعي عاطفه تعريف مي كنند كه بتواند به تفاهم سازماني متناسب با اين مرحله از توسعه تكنولوژي و قدرت مادي كمك كند و احياناً چنين عواطفي برخورد كاملاً آزاد دو جنس مخالف و حتي همجنس گرايي را ضروري مي سازد بنابراين همان چيزي كه از ديدگاه ما عاملي خلاف عفت تلقي مي شود براي آن مصداق اساسي عفت شناخته مي شود.

حال آيا واقعاً مي توان گفت كه اين دو احساس صرفاً به خاطر اينكه يك مفهوم انتزاعي واحد بر آنها منطبق است، يك حقيقت مشترك دارند؟! حال مي-بينيد كه نه تنها احساس رواني مشتركي بين دو جامعه ايماني و مادي وجود ندارد بلكه فاقد ادبيات مشتركي هم براي تبيين مفاهيم و فرهنگ اين دو نوع توسعه هستيم و هر دو نوع توسعه حتي ادبيات ارتباطي خاص خود را براي تفاهم اجتماعي نياز دارند لذا بر محققان ارجمند ماست كه احساس «استقلال فرهنگي» را جايگزين دل سپردگي به فرهنگ توسعه مادي و «تأسيس» را جايگزين تقليد، نمونه برداري و نقل قول نمايند.

4 ـ ارزيابي نقش انقلاب اسلامي در توسعه ديني

س: با توجه به آنچه تا كنون فرموده ايد و تحليلي كه در مورد تقابل توسعه دين و توسعه مادي داشته ايد، نقش انقلاب اسلامي را در توسعه جهاني چگونه ارزيابي مي كنيد؟و آيا اصولاً انقلاب اسلامي تأثيري در توسعه جهاني داشته است؟

در ابتدا بايد عرض كنم كه وقوع توسعه به نفع يك نظام ارزشي از طريق يك انقلاب آن هم در سطح بين المللي در قدم اول متوقف بر به هم خوردن موازنه قدرت به نفع آن آرمانها و اهداف است كه اين امر از طريق تغيير تمايلات رواني بين المللي بوقوع مي پيوندد، به اين معني كه قدرت هاي اجتماعي در شكل يك نتيجه چيزي جز حاصل اراده ها و تمايلات انساني نيست و تغيير آن منوط به تغيير تمايلات عمومي است و پس از اين مرحله، اين تمايلات سياسي بايد به تمايلات فرهنگي سازماني تبديل شود و از طريق انگيزه سازماني تحقيقاتي، معادلات كاربري خود را بسازد و به اجرا بگذارد.

با اين ديد، انقلاب اسلامي در ايجاد توسعه ديني در سطح بين المللي بسيار موفق بوده است، يعني توانسته است تمايلات بين المللي را متأثر و توسعه رواني بين المللي را به نفع خود ايجاد نمايد.

شكست مكتب ماركسيسم كه بيش از نيم قرن بر نيمي از جهان حكومت مي كرد حاصل اين تغيير موازنه رواني و به هم زدن موازنه قدرت است، ممكن است بر اين شكست و فروپاشي عوامل ديگري نيز معرفي گردد و ليكن عامل اصلي اين دگرگوني به نظر ما نفوذ انقلاب اسلامي است.

شاهد گوياي اين ادعا اين است كه تا سال 57 انقلاب هاي سياسي دنيا عمدتاً با ديده هاي ماركسيستي صورت مي پذيرفت به نحوي كه در اين سال تنها كشور كوبا در ميان 17 كشور آفريقايي لشكر داشت و از مبارزات ماركسيستي حمايت مي كرد ولي از سال 58 به بعد شما حتي يك مبارزه جدي تحت اين لوا مشاهده نمي كنيد. و همين افول سياسي عامل اساسي بروز ناتوانيهاي نهفته فرهنگي و اقتصادي ماركسيسم و در نتيجه فروپاشي بلوك شرق بوده همچنين تبديل شدن مذهب به يك مانع اساسي در مسير يكپارچگي مديريت عالم در شكل مادي و توسعه مادي و به تعبير آخر نظم نوين جهاني! شاهد ديگري بر اين مدعي است.

مذهب كه تا قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و معادلات قدرت در سطح بين المللي پارامتري اساسي به حساب نمي آمد و مساله آن حل شده تلقي مي گرديد امروزه به اساسي ترين عامل تحولات بين المللي تبديل شده است به گونه اي كه به اعتراف دشمن تاريخ با آن ورق مي خورد و دشمن رامجبور به موضع گيريهاي انفعالي نموده است تا حدي كه در برخي از موارد محبوبترين بتهاي خود نظير دموكراسي و حكومت آزاد را در اين مسلخ قرباني مي كند و به ايده هايي همچون اصلاح نژادي بشر روي مي آورد و فاجعه هايي مانند حادثه الجزاير و بوسني وهرزگوين را مي-آفريند.

توجه به همين مسائل و درگيريها شاهدي جدي بر مطلبي است كه در ابتداي سخن به آن اشاره كرديم و آن دوگانگي توسعه اي الهي و استكباري و عدم امكان بهزيستي مسالمت آميز وسازگاري اين دو با يكديگر است بگونه اي كه هرگز نمي توانند يكديگر را تحمل كنند.

البته انقلاب اسلامي پس از اين بايد بتواند اين ايده ها و تمايلات سياسي را به تمايلات فرهنگي تبديل نمايد و با ايجاد يك انقلاب فرنگي همه جانبه به الگوهاي متناسب خود در توسعه دست يابد تا بتواند راه خود را ادامه دهد.

لازم است تذكر بدهم كه درك صحيح از وقوع تغييرات آن هم در حد توسعه بين المللي محتاج به در نظر گرفتن عامل زمان در وقوع چنين حوادثي و داشتن ديدگاه صحيحي در زمينه فلسفه تاريخ است و گرنه بدون در نظر گرفتن اين دو نكته حتماً در تحليلهاي خود دچار اشتباه خواهيم شد و مقياسهاي فرد را در مقام قضاوت در امر توسعه بكار خواهيم گرفت.

 
feed-image RSS مطالب