- غرب ميخواهد بيداري اسلامي را ...
- امام معتقد بود اسلام قدرت جامع...
- پایگاه علم و فونداسیون معرفت ...
- طواف عرش در ارض طوس
- اقتصاد مقاومتی مسابقه است یا مقاومت؟
- ارائهمقالهاستادپیروزمنددرنش...
- برگزاری نشست علمی درآمدی بر فق...
- پیوست فرهنگی، چرا و چگونه
- الگوي تركيه مدل بهروز شده اسل...
- «فلسفه فقه» گام اول در تنقیح م...
- معارفه معاونت پژوهشی و مسئول و...
- مبادی و مبانی فقه حكومتی، پیش ...
| اسلام و فلسفه سیاسی : حجت الاسلام سيد محمدمهدى ميرباقرى |
|
|
|
| شنبه 15 اسفند 1388 ساعت 11:00 |
|
اسلام و فلسفه سیاسی
مقدمه سخن در چيستى فلسفه سياسى اسلام و امكان يا عدم امكان آن است. پرسش اين است که آيا مىتوان مقوله-ای به نام فلسفه سياسى اسلامی داشت که متمايز از آنچه كه در حوزه تمدن مسلمين شكل گرفته است باشد؟ به نظر می رسد اسلام از فلسفه سياسى خاص خود برخوردار است. اين فلسفه، بيگانه محض با فلسفه سياسى مسلمانان نيست ولى تفاوتهای زيادی با آن دارد. فلسفه سياسى مسلمانان، فلسفه ای است كه انسان های مسلمان آن را در زيست فرهنگى خود ساخته اند اما «ارتباط منطقى» اين مقوله را با نظام سياسی و مديريتی وحى تعريف نکرده اند. فلسفه پايه و فلسفههاى مضافی همچون فلسفه سياسی كه در فرهنگ مسلمين توليد شده، تحت تأثير ناخوداگاه دين بوده و مؤسسين آن در درون فرهنگ دينى زيست نموده و از آن فرهنگ متأثر شده اند؛ از اين رو نمىتوان رابطه ميان انديشه سياسى و ساير دستاوردهای معرفتی مسلمانان را با فرهنگى كه در آن زندگى كرده اند مطلقا قطع كرد. لکن اين پرسش مطرح است که آيا اين ميزان از انتساب، براى استناد يك فلسفه به اسلام كافى است؟ آيا مىتوان فلسفه مسلمين و فلسفه سياسى آنان و ساير علوم منسوب به اسلام را حقيقتا «علوم اسلامى» دانست؟ اساسا مفهوم انتساب و عدم انتساب اين علوم به اسلام چيست؟
الف. معيار اسلاميت فلسفه سياسی مناسب است بحث را از چند منظر پی بگيريم: اوّل، اينکه آيا اين علوم متداول كه به اسلام نسبت داده مىشوند اسلامى هستند يا خير؟ دوم، اينکه آيا بايستی اسلام در همه اين عرصهها سخنى داشته باشد؟ سوم، اينکه اگر اسلام سخنى در اين زمينه دارد راه دستيابى به آن و روش تحقيق در پيرامون آن چگونه بايد باشد؟ نسبت بين اين روش، با عقلانيت را چگونه بايد تعريف کرد؟ در پاسخ بايد گفت اولا، غالب علومى كه اکنون «اسلامى» ناميده مىشود حقيقتا علوم اسلامى نيستند بلكه علوم مسلمانان هستند؛ ثانيا، بحث از علوم اسلامى، منحصر به اين علوم نمىشود. دليل اينكه اين علوم، اسلامى نيستند آن است كه معيار اسلامى بودن يك علم، استناد منطقى آن به اسلام است؛ بايد رابطه قاعده مند و متديك يک علم با دين تفسير شده باشد تا آن علم به عنوان يک «علم دينی» تلقی گردد. به نظر مىرسد علم فقه شايسته چنين نامى است، چون با يك روش روشن و مدون و البته تكاملپذير، به متون دينى مستند مىشود؛ به تعبير ديگر، استناد آن به حجيت رسيده است. به اين معنا، علم دينى ديگرى وجود ندارد. فلسفه، عرفان و كلام مسلمانان - به اين معنا- دينى نيستند. گرچه وقتى اين علوم وارد دنياى اسلام شدند به شدت تحت تأثير فرهنگ اسلامى قرار گرفتند و ردپاى فرهنگ اسلامى را در زواياى اين علوم می توان جستجو کرد و از اين زاويه، به تفاوت آنها با عرفان يا فلسفه و يا كلام غيرمسلمانان پی برد؛ امّا در عين حال اين گونه نيست كه طرح موضوع و صورت مسئلهها و پاسخهايى كه در اين علوم بيان می دارند در سايه يک استناد روشمند به دين صورت پذيرفته باشد. البته ممكن است عده ای معتقد باشند که اگر عقل در زمينهاى كاوش كرد و به نتيجهاى رسيد اين نتيجه بايد اسلامى محسوب گردد؛ ولى بايد پرسيد مقصود از عقل، عقل چه كسى است؟ عقلها با همديگر اختلاف دارند و نيز در آنها تغيير و تحول يافت مىشود، اگر بگوييم که عقل هرچه فهميد مستند به دين يا همان دين است، اين ديدگاه، به منزله تعميم دادن دين به عرصهاى خطاپذير و غيرقابل اعتماد خواهد بود.
ب. فلسفه سياسی از منظر دين شناسی از سوی ديگر، منحصر كردن دايره بحث از «علم اسلامى» به فلسفه، عرفان، كلام، فقه، تفسير و حديث نيز تمام نيست، علومی همچون فلسفه سياسى كه تبيين مبانى سياست و مديريت اسلامى را بر دوش دارد نيز در همين دايره قرار دارند. اين قضاوت، به تحليل ما پيرامون ماهيت و گستره دين باز می گردد. ما اگر دين را «اخلاق و اعتقادات و احکام» بدانيم يا آن را به يك سلسله احكام «توصيفى، تكليفى، ارزشى» تعريف کنيم ممكن است دين، جامعيت نداشته باشد، ولى اگر حقيقت دين، همان جريان ولايت و سرپرستى الهى بر عرصه حيات بشرى باشد و اخلاق و اعتقادات و احکام به عنوان مناسک اين جريان تلقی شود دين همه عرصهها و شؤون بشر را فرا مىگيرد و هيچ امری خارج از ولايت خداوند و مناسک دينی قرار نمي گيرد. توحيد نيز به معناى خارج شدن از ولايت غير، و گردن نهادن به ولايت خدا در همه امور است. لذا از آنجا که توحيد، حداكثرى است شرك ـ حتى شرك خفى ـ در هيچ زاويهاى از زواياى فردى و جمعى بشر جايز نيست. در اين باور، آنچه در عرصه «عمل و اعتقاد و روح» انجام مىپذيرد مناسك است نه اينكه دين عبارت از فقه و کلام و اخلاق باشد. ديندارى امرى همه جانبه است كه هيچ يك از عرصههاى حيات انسانى را خالى نمى گذارد و همه شؤون ارادى و اختيارى او را می پوشاند. لذا انديشهورزى و تفكر نيز بايد تحت ولايت خداوند قرار بگيرد. اعلام استقلال در فلسفه و علم، نوعى خروج از دايره توحيد است. در معرفتشناسى به مفهوم عام آن - كه شامل فلسفه و فلسفههاى مضاف مىشود – معرفت ورزی - چه معرفتورزى فردى و چه معرفتورزى اجتماعى - يک عملکرد اختيارى است. اين عملکرد يا تحت ولايت خداوند متعال است و يا خارج از آن قرار دارد؛ از اين رو ادراکات بشر به حق و باطل تقسیم می شوند؛ ادراکی که محصول جریان تولی و ولایت حق است «حق»، و ادراکی که از جریان تولی و ولایت طاغوتی زاده می شود،«باطل» خواهد بود. در واقع، «اندیشه» جدای از «انگیزه» و انگیزه بریده از فرایند «تولی و ولایت» نیست و انسان با توجه به نوع تولی خویش، با جریان ولایت خاص، مواجه می شود و ادراک ویژه ای را صاحب می گردد و می تواند به وسیله آن در خارج تصرف نماید. اینگونه نیست که صرفا شرایط محیطی، منشا توسعه احساس نیاز شده و به دنبال آن، ابزار، علوم و منطق ها توسعه یابند و بالاخره معارف انسانی در قالب یک پروسه جبری، جامه تحقق بپوشد، بلکه اراده، حاکم بر معرفت است و موضع گیری مومنانه یا ملحدانه، دو نوع ادراک را نتیجه می دهد؛ اين ادراک، «ابزار» جريان ايمان يا الحاد در ساحت حيات است. پس خردورزى و حيات معقول و فلسفی انسان بايد از ولايت الهى تبعيت كند و مناسك اين تبعيت نيز تبيين گردد. اساسا «هدايت عقل به دين» به وسيله خود دين واقع مىشود و عقل هدايت يافته نيز با سرپرستی دينی رو به کمال می رود. اگر انسان عقل نداشت و نيز از كششها و جاذبههاى فطری و درونى برخوردار نبود مخاطب انبيا نمىشد و دينى بر او نازل نمىگشت. اين گونه نيست كه عقل «به نحو استقلالی» خدا را مىيابد و به او ايمان می آورد بلكه سرآغاز حركت عقل با هدايت انبياست. عقل مستقل وجود ندارد. عقل اگر تحت سرپرستی اوليای الهی نباشد لاجرم تحت سيطره اوليای طاغوتی خواهد بود. در اين ميان، همواره خداست که بايستی حجت را تمام كند. اولين انسان بر روى زمين، حجت خداست و آخرين انسان روى زمين هم حجت خدا خواهد بود. بنابراين شروع از ولايت الهى است كه عقل را سرپرستى مىكند و به مرز اتمام حجت می رساند. وقتى كه حجت نسبت به حقانيت راه انبياء بر عقل تمام گرديد آنگاه انسان مىتواند تبعيت نمايد و يا تبعيت ننمايد. در اين باور، به ميزانى كه فرد و جامعه از دين تبعيت می کنند نسبت به دين، «فهم» پيدا می کنند. اسلام مطلق است اما اسلاميت، تابع ظرفيت تبعيت فرد و جامعه از وحی است. آنها اگر از وحی، تبعيت نكردند و بر عصيان خود اصرار ورزيدند در نهايت، کار به جايی می رسد که تفاهم با انبيا واقع نشده و بيان انبيا را نمىفهمند. «إنّ الله يُسْمِعُ مَن يشاء و ما أنت بِمُسْمِعٍ من فى القبور» (فاطر/آيه22)؛ زيرا آنها دعوت انبيا برای رسيدن به حيات معنوى را اجابت نكرده اند؛ «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم» (انفال/ آيه24(. در اين فرايند، معرفت ها و فلسفه های بشری قابل استناد به دين هستند؛ هم «معرفت فرد و جامعه» است و هم «دينى» است. اين فرايند، تكاملپذير است، چون ظرفيت تولى، تكامل تاريخی پيدا مىكند. وقتی ظرفيت اخلاص فرهنگى تكامل می يابد محصول معرفتی كاملترى بهدست مىآيد. البته استناد هيچگاه به معناى «برابرى دين و معرفت بشری» نيست. هيچ غيرمعصوم و غيرپيامبرى، به معرفت برابر با حقيقت وحى راه پيدا نمىكند، ولى باز نه به اين معنا كه معرفت اينان نمىتواند دينى باشد. ملاك دينى بودن اين است كه مجموع منظومه اراده فرد و جامعه كه در توليد معرفت عمل مىكند به شکلی روشمند، تسليم وحى باشد. به اين معنا، همه فلسفه ها از جمله فلسفه سياسی مىتوانند به حجيت برسند. فلسفه سياسی اسلامی به مفهوم تلاش عقلانى براى تحليل نظرى موضوع سياست و مديريت، بر مبناى تبعيت از توحيد، ولايت و دين است؛ اين تبعيت، متُديك، منطقى و قاعدهمند می باشد. اگر چنين شود فلسفه سياسی اسلامی به عنوان يک علم دينى پا به عرصه ظهور خواهد گذاشت، و اگر چنين نشود به ميزانى كه از توحيد، ولايت، و مناسک دينی فاصله مىگيريم با «اسلام» فاصله پيدا مىكنيم و «الحاد» يا «التقاط» در معرفت ما جارى و سارى مىشود. می توان گفت که در استناد به وحی، علاوه بر «تعبد»، بايد «قاعدهمند» بود و تناسبات سنجشى منظمی را لحاظ کرد؛ همچنين بايد به «تفاهم اجتماعى» توجه کرد. در ايجاد علم دينى بايد وحدت رويه ايجاد کرد تا بتوان يك شبكه هماهنگ بر مبناى حجيّت توليد نمود. اين هماهنگى يكى از اركان حجيت است؛ چرا که اگر عرصههاى مختلف علم دينى دارای تناقض و تشتت بودند همديگر را نقض مىكنند. امروزه در غرب هم بهطرف وحدت رويه در علم حركت مىكنند. آنها نه تنها نمىخواهند علوم، متناقض باشد بلكه مىخواهند هماهنگ هم باشد؛ براى مثال حرفى كه در طب سلولى بيان مىشود با سخنی كه در فلسفه فيزيك يا در روانشناسى مطرح مىشود بايد هماهنگ باشد. هماهنگى هنگامی ممكن است كه اينها را «ابعاد يك واقعيت» ببينيم. در معرفت دينى نيز همينگونه است. اگر بتوانيم بر پايه تعبد به دين و به صورت قاعدهمند و مبتنی بر هماهنگى نقل و عقل و تجربه، به ساماندهی يک شبكه دينی بپردازيم اين امر، در «حجيت»، موضوعيت دارد. در شبکه اطلاعات دينی بايد تغاير و وحدت علوم، به صورت هم زمان ديده شود؛ اين تغاير و وحدت در زمينه موضوع، روش و غايت خواهد بود. نبايد تشت و يا امر غير معقولی به دين نسبت داده شود. بنا برآنچه گفته شد فلسفه بهعنوان يك تلاش عقلانى براى ايجاد يك حيات معقول هماهنگ، امرى ضرورى است اما بايد دينی گردد. اين عقلانيت را در حد قواعد كلى هستى تعريف نمىكنيم، بلكه بايد يک عقلانيت هماهنگ تشکيل گردد كه در عادىترين روابط زندگى نيز جريان يابد. آن عقلانيت اسلامی كه بتواند به نحو هماهنگ از تحليل عام هستى شروع كند و در ادامه به هماهنگسازى روابط اجتماعى و مديريت رفتار روحی، فکری و عينى بشر بپردازد مي تواند «فلسفه سياسی اسلامی» را تحويل دهد.
ج. مبنای فلسفه سياسى اسلامی آنچه در فلسفه رايج مسلمين اتفاق افتاده آن است كه موضوع فلسفه «موجود بما هو موجود» است که از احوال كلى آن بحث مىكند و از آن پايينتر هم ربطى به فلسفه ندارد. در اين رويکرد، ارتباط فلسفه را با فلسفههاى مضاف و ساير علوم قطع كرده اند و لذا اين فلسفه، قدرت رهبرى علوم را ندارد و نمىتواند حيات اجتماعى بشر را رهبرى و مديريت نمايد؛ يعنی نمی توان فلسفه علم و مفاهيم حاكم بر تحقيقات كاربردى و تجربى را از آن بيرون آورد. رابطه اين فلسفه، با علوم تجربى و علوم كاربردى و نيز با علوم انسانى منقطع است، لذا از اين فلسفه، فلسفه سياسى هم بيرون نمىآيد، همچنانکه به جهت عدم ارتباط روشمند با دين، اسلاميت فلسفه سياسی هم قابل تأمين نيست. اگر مقصود از فلسفه، مفهومی مشتمل بر يك نظام انديشههاى فلسفى باشد كه از عامترين تحليلها درباره كل هستى و جريان خلقت شروع مىشود و تا انديشهورزى در خصوص روش علوم و مفاهيم علمى و كاربردى امتداد می يابد در اين صورت، با تبعيت قاعده مند اين مجموعه، از وحى و ولايت الهى می توان فلسفه اسلامى و از جمله فلسفه سياسى اسلامی داشت. فلسفه سياسى اسلامی به معنای تحليل مبانى انديشهاى و عقلانى حاكم بر مديريت و سياست بر پايه اسلام است. در واقع، اگر مراد از «سياست»، ولايت و سرپرستى و مديريت است، و مقصود از «فلسفه»، انديشههاى عقلانى است كه مبانى اين سياست را تشريح مىكنند و نيز مقصود از «دين»، سرپرستى ارادى انسانها در همه عرصههاست حتماً رابطه ميان آنها قابل تعريف است. «منابع» اصلى ما در استناد به دين، عبارت از ولايت خداوند متعال و اوليای اوست كه در كتاب و سنت جارى مىشود. «منطق استناد» ما همان مقوله ای است كه بايد تلاش كنيم آن را قاعدهمند کرده و تکامل ببخشيم. در فلسفه سياسى اسلامی بايد چگونگی جريان ولايت الهى در سرپرستى انسانها تحليل گردد. بايستی نقد و نقض فلسفه سياسى اسلامی نسبت به فلسفه سياسى غيراسلامی ارائه شده و مبانی و سازوکار تحقق حکومت اسلامی و نظام ولايت مطلقه فقيه ترسيم گردد.
|



