- غرب ميخواهد بيداري اسلامي را ...
- امام معتقد بود اسلام قدرت جامع...
- پایگاه علم و فونداسیون معرفت ...
- طواف عرش در ارض طوس
- اقتصاد مقاومتی مسابقه است یا مقاومت؟
- ارائهمقالهاستادپیروزمنددرنش...
- برگزاری نشست علمی درآمدی بر فق...
- پیوست فرهنگی، چرا و چگونه
- الگوي تركيه مدل بهروز شده اسل...
- «فلسفه فقه» گام اول در تنقیح م...
- معارفه معاونت پژوهشی و مسئول و...
- مبادی و مبانی فقه حكومتی، پیش ...
|
|
|
| سه شنبه 03 آذر 1388 ساعت 12:47 |
|
حقيقت جريان ايمان و كفر
حجت الاسلام والمسلمین سيد محمد مهدی ميرباقری
مقدمه اولاً، آنچه تمامي انبياء الهي انسانها را به آن دعوت كرده اند چيزي جز «توحيد» و عبوديت خداي متعال نيست و به همين جهت «دين» مناسك توحيد و بيان شئون مختلف آن است. ثانياً: «توحيد» نيز چيزي جز تولّي تام به ولايت الهيه و تبري تام از ولايت غير خداوند نيست. به ديگر بيان، توحيد همانا تولي تام به اولياء رشد و تبري تام از اولياء غي و طاغوت است كه در قالب اولياء نار و نور تجلي مييابند. ثالثاً: تمامي خيرات و رشد به ولايت الهي و اولياء معصوم خداوند باز ميگردد و ولايت اولياء طاغوت منشأ تمامي شرور ميباشد. رابعاً: معناي تولي تام به ولايت الهيه اين است كه انسان بايد در تمامي حوزههاي حيات، متولي به ولايت الهيّه باشد. در حقيقت هر جا ارادة انسان حضور دارد و مسئوليت او قابل تعريف است، همانجا حوزة تكليف نسبت به خداي متعال است و البته اين تكليف نيز چيزي جز تولّي و تبرّي تام نيست. از ديگر سو چون تمامي شئون حيات بشر در حوزة تكليف او قرار دارد و هيچ شأني را نميتوان يافت كه از اين حوزه خارج باشد لذا انسان در تمامي حوزه ها مكلّف به تولي و تبرّي و به عبارت ديگر مكلف به توحيد و خداپرستي است. همانگونه كه بيان شد حقيقت «رشد» ناشي از تولي به ولايت الهيه و اولياء معصوم الهي است. از اينرو رشد و هدايت از طرف خداوند متعال و ولايت الهيه به انسان ارزاني ميشود همانگونه كه «غي» و «ظلمات» نيز از بابت تولي به ولايت طاغوت بر انسان تحميل ميگردد. البته كلام فوق به معناي حذف فاعليت و اختيار انسان نيست گرچه اين فاعليت نيز به اذن الهي و با امداد او صورت ميگيرد، نقش ما فقط تولي و اهتداست. چنانچه در سورة بقره ملاحظه میشود خداوند ميفرمايد: «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النّور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النّور الي الظلمات»[1] در واقع آنچه انسان داراست، ايمان يا كفر است. و مقصود از ايمان، ايمان به ولايت الهيه و مقصود از كفر نيز تمرد يا طاغوت در مقابل ولايت الهيه است. در واقع انسان به واسطة قوة اراده و اختيار خود ميتواند به ولايت الهيه تمسك جويد يا در مقابل آن سر به ناسپاسي و كفر بلند كند. با اين وصف نتيجة ايمان به ولايت در قالب عهده داري ولايت چنين فردي توسط خداوند متعال بروز پيدا ميكند و زماني كه ولايت شخص را خداوند بر عهده ميگيرد نتيجة حتمي آن خروج از ظلمات به سوي نور است. بنابراين ميتوان مدّعي شد كه خروج از ظلمات به سوي نور فقط از مجراي ولايت الهيه و تولّي به آن صورت ميگيرد؛ از همين رو در آية مباركه از «يخرجهم من الظلمات الي النّور» سخن به ميان ميآيد و نه از «يخرجون من الظلمات الي النور». پر واضح است كه فاعل «يخرجهم» خداوند است؛ يعني هم اوست كه خروج انسان را از وادي ظلمت عهده دار است. اما مقصود از «نور» چيست؟ پاسخ به اين پرسش در آية ذيل بيان شده است: «الله نور السّموات و الارض»[2] در واقع خداي متعال نور تمامي عوالم و كائنات است «و مَثَلُ نوره كمشكاة»[3] يعني تمثل نور الهي در اين عوالم به صورت مشكاتي است كه در فرازهاي بعد به آن خواهيم پرداخت. اما از ديگر سو خداوند متعال در آية سورة بقره از وضعيت اهل كفر و خروج ايشان از نور به سوي ظلمات سخن ميگويد. توضيح اين كلام نيز چنين است كه اصولاً صرف كفر به ولايت الهيه باعث ميشود انسان تحت ولايت طاغوت قرار گيرد. از اين رو براي خروج از نور به سوي ظلمات الزاماً ايمان نسبت به ولايت طاغوت لازم نيست بلكه صرف كفر به ولايت الهيه كافي است تا انسان را از شعاع نوراني ولايت خداوند به دايره ظلمت منتقل كند. از زماني كه انسان تحت چنين ولايت نوراني قرار گرفت، خود به خود توسط خداوند به ايمان و پذيرش ولايت الهيه سوق داده ميشود. و از ديگر سو حقيقت ظلماني شدن انسان، به كفر نسبت به چنين ولايت نوراني باز ميگردد و البته براي هر يك از اين دو ولايت نوراني و ظلماني، اوليائي وجود دارد. 2 ـ آيات و روايات باب ايمان و كفر چون سخن بدينجا رسيد به بررسي اجمالي رواياتي كه ضمن آيات فوق وارد شده است ميپردازيم: 1/2 ـ روايت اول و دوم: تعريف عروت الوثقي به ايمان بالله 1ـ روايتي از وجود مقدس حضرت اباعبدالله جعفر بن محمد(ع) به سند صحيح ذيل آية «فقد استمسك بالعروة الوثقي» وارد شده است كه «عروة الوثقي» را چنين معنا ميكند: «هي الايمان بالله وحده لاشريك له»[4] يعني اين ريسمان محكم كه انسان به آن متمسك ميشود همانا ايمان به خداوند متعال و واحد است كه هيچ شريكي براي او قابل تصور نيست. 2ـ در روايت سوم از اين باب در كتاب شريف كافي، امام معصوم (ع) «عروة الوثقي» را به «هي الايمان» معنا ميفرمايد. با اين وصف «عروة الوثقي» كه انسان را به ولايت الهيه متصل ميكند، همان ايمان به خداوند تبارك و تعالي است. پس اين عرصه است كه انسان را به مبدأ نور متصل ميكند. 2/2 ـ روايت سوم و چهارم : تعريف عروت الوثقي به محبت و ولايت امير المومنين (ع) 3 ـ روايت ابن بابويه از رسول گرامي اسلام چنين است: «قال رسول الله صلوات الله عليه و آله و سلم: من احبّ ان يستمسك بالعروة الوثقي الّتي لاانفصام لها، فليستمسك بولايت اخي و وصيّي علي بن ابيطالب(ع) فانّه لا يهلك من احبّه و تولّاه و لاينجوا من ابغضه و عاداه»[5] در روايت پيشين «عروة الوثقي» به ايمان بالله يا ايمان به ولايت الهيه معنا شد و طبق اين روايت شريف،«عروة الوثقي» به ولايت اميرالمؤمنين علي(ع) تفسير شده است. گرچه ما نيز معتقديم كه ولايت ائمة معصومين و اولياء نعم(ع) هيچگاه در عرض ولايت الهيه نيست بلكه در ادامة ولايت خداوند بر كائنات است. اما در هر حال پذيرش ولايت مولي الموحدين (ع) همان تمسك به «عروة الوثقي» است. 4 ـ در روايتي ديگر چنين ميخوانيم: «قال رسول الله صلوات الله عليه و آله: «يا حذيفة اِنّ حجة الله عليكم بعدي علي بن ابي طالب(ع) الكفر به كفر بالله و الشِّرك به شرك بالله و شك فيه شك في الله و الالحاد فيه الحاد في الله و الانكارله انكار لله و الايمان به ايمان بالله لانّه اخو رسول الله و وصيه و امام اُمّته و مولاهم و هو حبل الله المتين و العروته الوثقي التي لاانفصام لها و ...»[6]. در اين روايت شريف به دو نكتة مهم توجه شده است. اولاً ولايت وجود مقدس حضرت اميرالمؤمنين (ع) متحد با ولايت رسول الله صلوات الله عليه و آله است. ثانياً اين ولايت همانا ادامه ولايت الهيه است نه امري در عرض آن. اما اينكه ايمان بالله به پذيرش ولايت تفسير ميگردد، امري واضح است چرا كه مراد از ايمان، ايمان به ولايت الهيه است و نه ايمان به خالقيت خداوند متعال؛ چون اگر چنين بود ايمان اخيري را نيز ابليس داشت چرا كه او خالقيت خداوند متعال را پذيرفته بود. اما آنچه بر ابليس و اذناب او بسيار سنگين است، پذيرش عبوديت خداوند متعال است كه اين همان نقطة افتراق ميان دو گروه ملحد و موحد است. 3/2 ـ روايت پنجم: ولايت امير المومنين (ع) ادامه ولايت نبي اكرم(ص) و خداي متعال 5ـ قال رسول الله(صلوات الله عليه و آله): «من احبّ ان يستمسك بالعروة الوثقي فاليستمسك بحبّ علي و اهل بيتي»[7]. در روايات قبل، «عروة الوثقي» به ولايت امام علي (ع) و در اينجا به حبّ حضرت و اهل بيت طاهرين او معنا شده است. و البته تمامي اينها به حقيقت واحد باز ميگردد. چون اصولاً «تولّي» به «ولايت» همواره مبدأ محبت است. يعني اگر انسان به كسي يا چيزي تولّي پيدا كرد، در درون او حبّ نسبت به آن شيء پيدا ميشود. 4/2 ـ روايت ششم : اطاعت ائمه (ع) طريق طاعت الهي 6ـ قال رسول الله(صلوات الله عليه و آله): «الائمّة من ولد الحسين(ع) من اطاعهم فقط اطاع الله و من عصاهم فقط عصي الله و هم العروة الوثقي و هم الوسيله الي الله عزوجّل …»[8] يعني اصلاً دو چيز وجود ندارد كه بگوئيم يكي اطاعت خدا و ديگري اطاعت اهل بيت(ع) است. «و هم العروة الوثقي و هم الوسيلة الي الله عزوجّل» مهم اين است كه ما به مبدأ متعال هستي قرب پيدا كنيم اما وسيلة اين تقرب كه همان عروة الوثقي است، چيزي جز مقام نورانيت ائمه (ع) نيست. در واقع ايشان وسيلة رسيدن انسان به ملكوت اعلي و درك محضر ربوبي هستند. 5/2 ـ روايت هفتم و هشتم : «ولايت»، اساس و گوهر دين 7ـ من عبدالله بن ابي يعقوب قال: «قلت ابي عبدالله عليه السلام، انّي اخالط النّاس فيكثر عجبي من اقوامٍ ...» عبدالله بن يعقوب به حضرت امام صادق (ع) عرض ميكند كه معاشرت من با مردم زياد است و ميبينم كه برخي از مواليان و شيعيان شما اهل صدق و وفا و امانت نيستند. بلكه بر عكس برخي از مخالفين شما كه تحت ولايت دشمنان شما نيز هستند اهل صدق و وفا و امانتند. «فيكثر عجبي من اقوام لايتولّونكم و يتولّون فلاناً و فلاناً لهم امانة و صدق و وفاء و اقوام يتولّونكم ليس لهم تلك الامانة و لا الوفاء و لا الصدق قال فاستوا ابا عبدالله(ع) جالساً فاقبل عليَّ كالغصبان ثم قال: لادين لمن دانّ الله بولايت امام جائر ليس من الله...»[9] و آنگاه حضرت امام صادق(ع) مستقيم نشستند و رو به من كردند. گويا از من به خاطر اين سخن عصباني هستند سپس فرمودند: كسي كه به دنبال امام جائر كه خداوند به او حق ولايت نداده است حركت ميكند و دينداري خود را در تبعيّت از چنين شخصي جست و جو ميكند اصلاً دين ندارد و او اهل ديانت نيست. آنگاه حضرت فرمودند: «ولا عتب علي من دان بولايت امام عادل من الله...». 1/5/2 ـ عبادت و اوصاف حميده از فروع ولايت الهيه، ذنوب و اوصاف رذيله از فروغ ولايت طاغوت سپس عبدالله بن يعقوب به حضرت عرض ميكند: «لادين لاولئك و لا عتب علي هؤلاء؟!»[10] مرحوم مجلسي(رحمه الله عليه) در اين خصوص بابي دارند كه در آن آمده: اصولاً عبادات و اوصاف حميده از فروع ولايت اهل بيت (ع) و معاصي و رذائل از فروع ولايت اعداء اهل بيت (ع) است. لذا معنا ندارد كسي كه خود را شيعه ميخواند در اصول به ولايت اهل بيت (ع) متمسك باشد اما در فروع خود را متولي به ولايت ايشان ندانسته و نسبت به اين امر مهم بي مبالات باشد. طبعاً اگر چنين شخصي در موضعي تخطّي كند هواي نفس بر او غالب شود و عصياني از او سر زند. در چنين صورتي اين فرد در آن فعل بخصوص از ايمان خارج شده و ديگر در زمرة اصحاب تولّي نيست. چرا كه اصولاً از ولايت ائمه (ع) هيچ گناه و عصياني صادر نميشود. سپس حضرت به عنوان نمونه فرمودند:« الا تسمع لقول الله عزوجل: «الله وليّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور»[11]. كساني كه ايمان آورده اند، خدا ولايتشان را بر عهده گرفته است و آنها را از ظلمات ذنوب به سوي نور توبه و مغفرت رهنمون ميشود چرا كه ايشان به ولايت امام عادل من عندالله تولّي پيدا كرده اند و خداوند متعال ولايت آنها را عهده دار شده است. اين همان ايمان به ولايت امير المؤمنين (ع) است. رواياتش تقديم شد كه گاهي تعبير به ايمان بالله و گاه تعبير به ايمان به ولايت اميرالمؤمنين (ع) ميشود كه يك چيز هم بيشتر نيست؛ يعني ايمان بالله؛ ايمان به ولايت حضرت سنجيده ميشود. كفر ابليس به خاطر همان عدم ولايت پذيرش ولايت الهيه و اهل بيت(ع) است. سپس حضرت فرمودند: «لا عتب علي هؤُلاء»؛ يعني «من الظّلمات الذنوب الي نور التوبة و المغفرة». چرا؟ «لو لايستهم كلّ امام عادل من الله»[12] چون تولي به امام عادلي دارند كه از طرف خداست، خداي متعال ولايت آنها را برعهده ميگيرد و از ظلمات ذنوب به طرف توبه ميبرد؛ يعني تائب الي الله ميشوند كه بعداً توضيح خواهيم داد كه ذنوب از فروع اولياء ظلمات است. لذا انسان را ظلماني ميكند و زشتي گناه هم همين است كه انسان را تحت ولايت آنها ميبرد و ظلماني ميكند. لذا در روايات آمده كه نتيجه اصلي گناه و عصيان، خروج انسان از نور هدايت به ظلمت ذنوب و قرار گرفتن در زمرة ولايت اهل طاغوت است. چه اينكه در روايات ديگر چنين وارد شده است كه كسي كه گناه انجام ميدهد نقطهاي سياه در قلبش ظاهر ميشود. در حقيقت گناه از قلب آغاز ميشود و همين قلب است كه ابتدائاً تولّي به ولايت پيدا ميكنند. مَثَلْ قلب نسبت به اولياء خود مَثَلْ گيرندهاي است كه خود را نسبت به فرستندهاي قوي متمايل و تنظيم ميكند تا آمادة پذيرش امواج ارسالي باشد. گناه نيز چون ناشي از ولايت ابليس و اولياء طاغوت است ريشه در قلب دارد. پس هيچ گناهي نيست مگر اينكه از قلب آغاز ميشود. در روايات نيز بر اين نكته تأكيد شده است اگر قلبي زياد گناه كرد كارش به جايي ميرسد كه آنرا ظلمت فرا ميگيرد و در اين حال ديگر او مهتدي نخواهد شد. اين نتيجة تولّي به فروع ولايت طاغوت و ظلماني شدن قلب انسان است كه امكان اهتداء به نور ولايت الهيه را از بين ميبرد. 2/5/2 ـ تحمل ولايت اصلي ترين تكليف با اين وصف محوري ترين تكليفي كه از ما خواسته شده، پذيرش ولايت الهيه و تسليم محض نسبت به آن است. و الا افعالي مانند نماز، روزه و ساير فروع در طول ولايت الهيه است. طبعاً كسي كه اين ولايت را در قلب خود پذيرا نباشد اما شبانه روز به انجام فروع مبادرت كند، كماكان در زمرة اولياء ابليس قرار خواهد گرفت مانند خود ابليس كه چند هزار سال اداي دو ركعت نماز او به طول انجاميد اما چون هيچگاه به ولايت الهيه گردن نگذاشت در مقابل دستور الهي ميگويد: «انا خير منه» يعني من بهتر از تو كه خالق هستي، هستي به برتري خود بر آدم(ع) واقف هستم! بنابراين سخت ترين تكليفي كه بر انسان از سوي خداوند متعال نهاده شده است تحمل ولايت الهيه است و اصولاً اين ولايت مقدس را هيچ كس نميتواند تحمل كند مگر نبي مرسل يا عبد ممتحن يا ملك مقرب. قطعاً زماني كه انسان در مقام آزمايش نسبت به محوري ترين تكليف و تسليم محض در مقابل ولايت الهي مغلوب هوي و شقاوت نفس خود ميگردد بايد بپذيرد كه از دايرة ولايت الهيّه در همان عصياني كه از او سر زده خارج شده است او در اين حال تمسك به ولايت طاغوت ميشود و به تبع بايد ظلماني شدن روح خود را پذيرا باشد. 3/5/2 ـ ولايت، طريق وقوع و قبول عبادت و اما در طرف مقابل حضرت پس از تلاوت آيه كريمه «والذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات اوليائك اصحاب النار...» كه بر اساس آن كفر بالله كفر به ولايت است، فرمودند: «انّّما عني بهذا اَنّهم كانوا علي نور الاسلام فلمّا اَن تولّوا كلَّ امام جائر ليس من الله عزوجل خرجوا بولايتهم من النور الاسلام الي ظلماة الكفر»[13]. يعني چون كسي ولايت امام جائر را كه از جانب خداوند متعال نيست بپذيرد اولاً: از نور اسلام به ظلمات كفر منتقل ميگردد. در اين حديث شريف نيز بر اين مطلب تأكيد شده است كه انسان عاصي در محوري ترين تكليف، چون خداي متعال را تبعيت نكرده است، لذا به چنين عقابي مبتلا ميگردد. اصولاً تبعيت در غير اين امر تولي به حساب نميآيد. چه اينكه دعوت به اموري همچون نماز، هيچ گاه در عرض دعوت به ولايت الهيه نيست و نميتواند در برابر دعوت به توحيد باشد چون نماز خواندن و انجام ساير فروع تنها طريق پرستش خداي متعال است. از اين رو صحيح نيست كه بگوئيم براي درك قرب الهي دو امر لازم است؛ نماز و توحيد. هكذا نسبت به ولايت الهيه نيز مطلب از اين قرار است. اين ادعا صحيح نيست اگر گفته شود بندگان خداوند بايد در عرض پذيرش ولايت الهيه نماز هم بخوانند و … چرا كه نماز از شئون پذيرش ولايت الهيه است و كسي كه اين ولايت را نپذيرد اگر تمامي عمرش را نيز سر به سجده بسايد باز نميتواند يك گام به سوي خداوند متعال حركت كند. 4/5/2 ـ عذاب، نتيجة خروج از ولايت اين دقيقاً مضمون همان رواياتي است كه "فريقين" نقل كرده و گفته اند: اگر كسي بدون ولايت حضرت امير(ع) به اندازه عمر نوح(ع) بين ركن و مقام، شب زنده داري يا روزه داري كند باز از او پذيرفته نميشود. و در برخي از نقلها چنين وارد شده است كه چنين شخصي به صورت در آتش جهنم فرو ميافتد و از همين روست كه وارده شده است: «ارتدّ الناس بعد رسول الله الا ثلاث» چون پس از رسول الله اكثر قريب به اتفاق مردم در امتحان مربوط به اصلي ترين تكليف بازنده شدند و نتوانستند ولايت الهيه را در قالب ولايت موليالموحدين(ع) قبول كنند. لذا تولي آنها در فروع همانند نماز خواندن ابليس است. در حقيقت اين رياضتي است كه انسان به واسطة آن، نفسانيات خود را ارضاء ميكند. بنابراين علت اينكه چنين افرادي از نور اسلام به ظلمات كفر منتقل ميشوند همانند تولي آنها به امام جائري است كه از سوي خداوند متعال منصوب شده است. «فاوجب الله لهم النّار مع الكفار» پس بر خداوند فرض است كه ايشان را در كنار كفار به عذاب غضب خود مبتلا نمايد. 6/2 ـ روايت نهم : ولايت امام طريق تنزل و جريان انوار الهي در همه عالم 8 ـ قال الباقر عليه السلام: قال الله تبارك و تعالي«لاعذّبنّ كلّ رعيّت في الاسلام دانت بولاية كلّ امامٍ جائرٍ ليس من الله و ان كانت الرعيّة في اعمالها برّتاً تقيّة …»[14] اين روايت نيز اشاره به افرادي دارد كه گرچه اهل تقوي و نيكوكاري هستند اما چون راه تبعيت از امام جائر را در پيش گرفته اند لذا خداي متعال نسبت به آنها وعده عذاب داده است. در واقع ايشان از حوزة ولايت الهيه بيرون رفتهاند و اين عذاب نيز ناشي از همين خروج از ولايت خداوند است و البته اين ولايت نيز همان ولايت علي بن ابيطالب(ع) و اهل بيت طاهرينش ميباشند: «كلمة «لا اله الا الله» حصني فمن دخل حصني امن من عذابي» و در جائي ديگر اين ولايت چنين معنا ميشود: «ولايت علي بن ابيطالب(ع) حصني فمن دخل حصني امن من عذابي» پس وادي حصن و ايمن همان وادي ولايت الهيه در قالب ولايت مولي الموحدين علي(ع) است. پس اگر انسان در محوري ترين تكليف ولايت نداشته باشد يعني ولايت اولياء الهي را بپذيرد، ديگر عبادت او در فروع ثمر ندارد كما اينكه اگر در محوري ترين تكليف ولايت را بپذيرد اما در يك جائي تخلف ميكند «غلبني هوائي» و از مدار ولايت الهيه بيرون ميرود، اين قابل عفو است اما آن قبلي قابل عفو نيست. و از آن طرف «ولاعُفونّ عن كل رعيّةٍ في الاسلام دانت بولايت كل امام عادل من الله و ان كانت الرعية في انفسها ظالمة مسيئة». در هر حال ولايت الهيه محوري ترين تكليفي است كه از ما خواسته شده است و ايمان به همين ولايت است كه مبدأ نورانيت انسان و زمينة هدايت او را فراهم ميكند و به عكس خروج از آن مبدأ ظلماني شدن روح است. 1/6/2 ـ نحوة محتدي شدن به نور امام (تسليم، تطهير، هدايت) 9 ـ روايت ديگري را مرحوم كليني (ره) ذيل باب «ان الائمه(ع) نور الله عزوجل» نقل كرده است. اين روايت از غرر روايات است كه هر چه مورد تأمل قرار گيرد جاي دقت و تأمل دارد. روايت را ابي خالد كابلي از وجود مقدس امام باقر(ع) نقل كرده است. ايشان در باب آيهاي از سورة تغابن سؤالي را در محضر حضرت مطرح ميكند. در سورة تغابن خداي متعال ميفرمايند: «زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا»[15] كفار يك گمان باطلي دارند خيال ميكنند هرچه هست همين دنياست و در غير اين دنيا خبري نيست. «قالوا بلي و ربّي لتبعثّن» به ايشان بگوئيد حتماً قسم به پروردگار من بعثي هست. استدلال مطلب هم در آيه وجود دارد كه اگر ربوبيت الهي مبناي خلقت است، اين ربوبيت با بعثت همراه است و لغو نيست. «ثم لبتنبّنئنّ بما عملتم» بعد هم با اعمال خودتان مواجه ميشويد. «و ذلك علي الله يسير» اين هم براي خداي متعال كار بسيار آساني است كه شما را زنده كند. سپس فرمود: «فآمِنُوا بالله»[16] پس حالا كه يك ابديتي دركار است و فقط دنيا و 60 سال و 70 سال نيست و اين ابديت را ميخواهيد، «فآمنوا بالله و رسوله و نور الذي انزلناه» [17]به سه چيز بايد ايمان بياوريد: خداي متعال، رسول و نوري كه ما از عالم بالا نازل كرديم. از آيه به روشني بدست ميآيد كه مبدأ اين نور، عالم بالاست كه به عوالم پائين تنزل داده شده است. ابي خالد كابلي از امام باقر (ع) سؤال كرد در عرض ايمان بالله و رسول، يك چيز ديگر بنام نوري كه خدا نازل كرده است آمده است كه براي نيل به سعادت انسان بدان محتاج است.[18] يعني ايمان به خدا و رسول و اين ، انسان را تا ابديت تأمين ميكند. ايشان به حضرت عرض كرد: اين نور چيست؟ آنگاه حضرت با قسمهاي مؤكد فرمودند: «يا اباخالد الَنُّور والله الائمة من آل محمد الي يوم القيامة»[19] يعني به خدا قسم آن نوري كه از عالم بالا بر انسانها نازل شده است همانا نور ائمه (ع) از آل محمد(ص) است كه تا روز قيامت اين جريان ادامه خواهد يافت. سپس ادامه ميدهند: «و هم والله نور الله الذي انزل»[20]. به خدا قسم آن نوري كه خداي متعال از عالم بالا تنزل داده است، همينها هستند. « وهم والله نور الله في السموات و في الارض»[21] به خدا قسم نه تنها نور خداوند در زمين بلكه نور او در تمامي عوالم هستند. «والله يا اباخالد لنور الامام في قلوب المؤمنين انور من الشّمس المضيئة بالنّهار»[22] اگر كسي مؤمن شد و اين نور الهي در قلب او طلوع كرد اين نور از خورشيد نيز تابان تر است. «وهم والله ينوّرون قلوب المؤمنين»[23] به خدا قسم كه ايشان قلوب مؤمنين را نوراني ميكند بنابراين بر اساس اين حديث شريف، نوراني شدن ما به وسيلة نور ولي الله و امام معصوم(ع) است و البته مبدأ اين نور نيز عالم بالا است كه از آنجا بر ما انسانهاي خاك نشين نازل شده است. همين نور است كه قلب مؤمنين را روشن ميكند. در واقع ما از خود نوري نداريم و اين نور را به واسطة ايمان خود به ولايت خداوند و اوليائش در خود مييابيم. محل نزول اين نور نيز قلوب ماست. اما اينكه مبدأ نوراني شدن انسان با نور ولي الله و ولايت الهيه چيست در بخشهاي بعدي بررسي خواهد شد. در ادامه حضرت چنين ميفرمايد: «و يحجب الله عزّوجل نورهم عمّن يشاء فتظلم قلوبهم»[24] خداي متعال بين اين نور و افرادي كه خود ميخواهد، حجاب مياندازد. به بيان ديگر چنين افرادي از درك چنين نوري بي بهره خواهند شد. اما اين بر اساس مشيت بارقة الهي است كه ريشه در حكمت او دارد. در واقع آنها شايستة استضائه از چنين نور مقدسي نيستند. چرا كه هيچگاه به اين نور تولي پيدا نميكنند. قطعاً آنها از چنين نوري محجوب ميشوند. و با اين حجاب قلوبشان به ظلمت ميگرايد و زماني كه قلب تاريك شد تمامي وجود آنها ظلماني خواهد شد. 2/6/2 ـ تولي به امام تنها شرط بهره مندي از نور هدايت الهي 3 ـ اما نكتة مهم ديگر در اين ميان اين است كه چگونه انسان ميتواند به چنين نوري مهتدي و نوراني شود؟ چگونه ممكن است امام معصوم (ع) در قلب ما طلوع كند كه با نوراني شدن قلب در شعاع اين نور بتوانيم حقيقت اشياء را درك كنيم؟[25] پاسخ به اين سؤال مهم كه اشاره به راه برخورداري از نور امام (ع) است در ذيل روايت چنين آمده است: «والله يا اباخالد لايحبّنا عبد و يتولّانا حتي يطهّر الله قلب عبد...»[26] يعني هيچ بندهاي به مقام حب و تولي به ولايت ما نائل نميشود مگر آنكه خداي متعال قلب او را تطهير ميكند چرا كه قلب غير مطهّر از درك مقام حب و ولا بي بهره است. اصولاً حب اولياء الهي و تولي به اين ولايت مقدس تنها از آنِ قلوب مطهر است. «ولا يطهر الله قلب عبد حتي يسلّم لنا و يكون سلما لنا[27]» خدا هم قلب عبدي را تطهير نميكند. مگر اينكه به مقام تسليم و سلم نسبت به ولي الله رسيده باشد. ميدانيم كه تطهير صنع الله است و ما نميتوانيم خود را تطهير كنيم. البته بر اساس برخي از روايات تطهير الهي جز با بلا حاصل نميشود، يعني خداوند متعال قلب مؤمن را با نزول بلا رياضت ميدهد تا رفته رفته از لوث هر گونه آلودگي پاك شود و زمينه تسليم محض فراهم گردد. از اين رو خداي متعال هيچ بندهاي را به تطهير قلب نميرساند مگر اينكه آن بنده دائماً ارادة خود را به ولي الله تسليم كند. از همين جاست كه حضرت در ذيل اين روايت شريف ميفرمايند: «حتي يسلّم لنا و يكون سلماً لنا» يعني زماني كه مقاومتهاي وجودي عبد در برابر ولي خدا از بين رفت و به تمامه متعلق و تسليم به ولي الله شد، آنگاه اين وجود سلم آمادة تطهير ميگردد از اين رو ميتوانيم سه مرحلة مشخص را براي تطهير قلب برشمريم: 1ـ تسليم تا مقام سلم 2ـ تطهير الهي 3ـ حب و ولا. قطعاً اگر كسي به مقام حب و ولا رسيد اين همان رشتة تعلقي است كه يكسوي آن در دست ولي خدا و سوي ديگر آن در قلب ماست. و در اين حال ارادة ولي الله در قلب ما جاري ميشود. به ديگر بيان زماني كه انسان متولي به ولايت ولي معصوم ميگردد و همين تبعيت باعث ايجاد ارتباطي ميشود كه ارادة ولي خداوند در او جاري گردد و شعاع وجودي ولي خدا در قلبش نازل شود. از اين رو در روايات ديگر وارد شده است كه اتصال روح مؤمن به روح الله شديدتر از اتصال شعاع شمس به شمس است و البته روح الله چيزي جز ائمه (ع) نيستند. «فنحن كلمة الله و روحه» و البته زماني كه شعاع وجودي امام معصوم(ع) در روح مؤمن تنزل پيدا ميكند ميتوان به چنين انساني شيعه گفت چرا كه مؤمن شعاع وجودي ائمه (ع) است. در يك كلام تسليم به ولايت الهيه داراي ثمراتي است كه در يك رتبه تطهير قلب است و در ادامه به درك ولايت و نورانيت معصوم نائل ميشود تا زماني كه وجودش شعاع ولي الله ميگردد و زماني كه ولي معصوم در وجود مؤمن ظهور ميكند و او ميتواند اين وجود مقدس را در باطن خويش از خورشيد نيز آشكارتر ببيند. گرچه تسليم شدن به وليّ معصوم كار بسيار مشكلي است اما اين كار دست يافتني است مشروط بر آنكه در عرض ولي الله به هيچ امري توجه نكند و صراط مستقيم را عين وجود معصوم (ع) بداند. اگر كسي تصور كند كه صراط مستقيمي وجود دارد كه ولي خدا بر اين صراط حركت ميكند باز دچار غفلت شده است در اين حال او به دنبال صراط ديگري خواهد رفت و ولي الهي را رها خواهد نمود لذا توجه به اين امر مهم ضروري است كه صراط مستقيم همان وجود معصوم(ع) است. اگر شاقول و ترازو ولي خدا نباشد، انسان يك جائي از ولي خدا جدا ميشود. به عبارت ديگر بايد ترازوي انسان ولي خدا باشد و اين وقتي است كه انسان تعلق تام به ولي الله داشته باشد. 3/6/2 ـ امنيت و آرامش ثمره ديگر تسليم به ولايت البته ذيل روايت يك نكتة ديگري نيز ذكر شده كه ثمرات تسليم بودن به ولي الله است. «فاذا كان سلماً لنا»[28] انسان وقتي تسليم در مقابل ولي الله بود نتيجهاش اين است كه شدت و فزع از او برداشته ميشود كه به نظر ميرسد اين مطلب را به عنوان مثال بيان داشته است. يعني شدت حساب قيامت كه از او شدت بالاتري وجود ندارد و نيز فزع اكبر قيامت كه فزع و خوفي از آن بالاتر وجود ندارد. «فاذا كان سلما لنا سلّمه الله من شديد الحساب و آمنه من فزع يوم القيامة الاكبر»[29] به تعبيري همة خوفها مربوط به خروج از ولايت الهيه است. اگر انسان تسليم به ولايت الهيه بود و تعلق به هيچ چيزي جز ولي الله نداشت، او ديگر خوفي ندارد. چون ولايت آنها بر عالم جاري ميشود و چيزي از مدار ولايت الهيه خارج نيست و اگر انسان هم چيزي غير از ولايت الهيه را نميخواهد پس ديگر هيچ خوفي نخواهد داشت. همة خوفها مربوط به تعلقات ماست و ما چون يك چيز غير از ولايت الهيه را ميخواهيم وقتي ولايت الهيه در عالم جاري ميشود ما خائف ميشويم. ولي اگر همة خواستة ما ولايت الهيه باشد پس همان هم جاري ميشود پس نبايد ديگر خوفي داشته باشيم. كسي كه تسليم محض است ديگر شدتي بر او نيست حتي شدت حساب قيامت چون تسليم محض است. همة اين حسابها هم بر اساس ترازو است و او هم ترازويش معصوم است. شدتها مال اين است كه وقتي ميزان ميآيد چون ميزان دقيقي است شدت پيدا ميشود. وقتي ميزان انسان حضرت امير (ع) باشد ديگر شدتي نيست. پس مؤمن بايد نوراني به نور ولي الله بشود تا بتواند اين راه طولاني را طي كند و بعداً خواهيم گفت كه نور قيامت هم همين نور است و آثارش را ذكر خواهيم كرد. كسي كه در اين دنيا نور نداشت، روز قيامت هم نوري نخواهد داشت. به هر حال اين نوراني شدن به نور ولي الله همان معرفت نورانيت است. معرفت به مقام نورانيت يعني نوراني شدن به نور ولي الله. معرفت به مقام نورانيت آنها كار ما نيست بلكه نور امام در قلب ما ظهور پيدا كند. ما بايد خود را در معرض قرار بدهيم. اين همان «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور» است. آن ولايت است كه همواره انسان را از ظلمات به سمت نور ميبرد. شأن ما ايمان است «فآمِنوا بالله و رسوله و نور الذي انزلناه».[30] وقتي ايمان آورديم « و هم والله ينورون قلوب المؤمنين». پس معرفت بالنورانيه كار ما نيست بلكه از شؤون ولايت الهيه است. از طريق ولايت، نور بر قلب ما نازل ميشود و آنگاه ما امام را ميشناسيم. همانگونه كه خورشيد را ميشناسيم و[31] نيازي به تعريف ندارد مگر براي فرد نابينا. پس معرفت بالنورانيه زماني حاصل ميشود كه نور امام در قلب انسان طلوع كند و الا خود انسان هرگز نميتواند معرفت بالنورانيه پيدا كند. حال نور امام زماني طلوع ميكند كه انسان ايمان بياورد و ايمان هم تسليم، تطهير و ولاء و حب ميباشد كه وقتي آمد نورانيت ميآيد و وقتي نورانيت آمد انسان متصل به نور ميشود آنگاه حامل ولايت و نور معصومين (ع) ميشود. 7/2 ـ روايت دهم و يازدهم: تحمل ولايت و كمال ايمان دو روايت ديگر اختتام بحث ما باشد: الف) «انّ امرنا (يا حديثنا) صعب مستعصب «لايحتمله الا ملك مقرّب او نبي مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان »[32] تحمل ولايت الهيه كار بسيار دشواري است. و لذا فقط سه دسته ميتوانند تحمل كنند: نبي مرسل، ملك مقرب و عبد ممتحن. مؤمني كه «امتحن الله قلبه للايمان». حال آيا اين «مؤمن امتحن الله قلبه للايمان» همان «حتي يطهرلله قلبه» نيست؟ وقتي خداي متعال قلب مؤمني را رياضت داد، به نور ولي نوراني ميشود كه آنگاه حامل ولايت ميشود و ميتواند بار ولايت را حمل كند. ب) «لا يكمل المؤمن ايمانه حتي يعرفني بالنورانيه»[33] حضرت امير (ع) فرمودند: مؤمن به كمال ايمان نميرسد مگر اينكه مرا در منزلت نورانيتم بشناسد. «فاذا عرفني بالنّورانيه فهو مؤمن امتحن الله قلبه للايمان».[34] مؤمن ممتحن مؤمن عارف به مقام نورانيت است. وقتي قلب ما با رياضات تطهير شد و حب و ولا آمد، نورانيت ميآيد. مؤمن ممتحن كسي است كه مقام نورانيت امير المؤمنين (ع) و اهل بيت (ع) و به تعبير ديگر نورانيت ولايت الهيه را ميشناسد. يعني نور ولايت الهيه در قلبش تنزل پيدا كرده است. يعني وجودش نوراني به نور شده است. مثل اينكه خورشيد را ميبيند نور ولايت الهيه را هم آشكارتر ميبيند. «لنور الامام في قلوب المؤمنين انور من الشمس المضيئة بالنّهار».[35] والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
[1] ـ بقره : 178. [2] ـ نور : 35. [3] ـ همان. [4] ـ اصول كافي ، ج2، باب في انّ الصبغه هي الاسلام، روايت اول. [5] ـ بحار، ج 64 ـ ص 22 ( به نقل از معاني الاخبار). [6] ـ بحار، ج 38 ـ ص 97 ـ باب 61 ( به نقل از امالي صدوق). [7] ـ بحار، ج 6 ـ ص 104 ( به نقل از عنوان اخبار الرضا «ع»). [8] ـ بحار، ج 36 ـ ص 344 ـ باب 41 ( به نقل از عيون اخبار الرضا«ع»). [9] ـ كافي، كتاب الحجه، باب « فيمن انّ الله عزوجل بغير امام من الله عزوجلً» حديث چهارم. [10] ـ البته اين روايت نياز به بررسي بيشتر دارد كه انشاء الله در جاي خود مورد دقت قرار خواهد گرفت. [11] ـ همان. [12] ـ همان. [13] ـ همان. [14] ـ همان، حديث چهارم. [15] ـ تغابن:7. [16] ـ تغابن:8. [17] ـ همان. [18] ـ استادي داشتيم مي فرمود: كسي كه خود را بيش از 50 و 60 سال مي بيند به ولايت الهيه رو مي آورد والا همين غرايز و شهوات كافي است. اين آيه همين مطلب را بيان مي فرمايد. [19] ـ اصول كافي، باب «انّ الائمه نور الله عزوجل»، راويت اول. [20] ـ همان. [21] ـ همان. [22] ـ اصول كافي، كتاب الحجه، باب « انّ الائمه (ع) نور الله عزوجل» ، روايت اول. [23] ـ همان. [24] ـ همان. [25] ـ به نظر من حقيقت «يقين» نيز همين است. «يقين» يعني اينكه انسان تعلقش را از غير ولي خدا و ولي او بردارد. چون همة حجابها مربوط به تعلقات ماست.رفع تعلق و زهد مقدمه يقين است «اعلي درجة الزهد ادني درجه اليقين». لذا وقتي متعلق به لايت الهيه شديم آنگاه نور آن در جان ما طلوع مي كند، متناسب با اذني كه به ما بدهند، در آن عمود نور، همه حقايق متناسب با ظرف ما براي ما مكشوف مي شوند. پس يقين متولي شدن به ولايت الهيه در حدي كه نور ولايت الهيه دارد و قلب انسان بشود آنگاه انسان به يقين مي رسد و شهود در شعاع اين نور پيدا مي كند. «المؤمن من ينظر بنر الله» كه البته نور الله هم همان انور پاك چهارده معصوم (ع) مي باشند. «و هم و الله نور الله». [26] ـ اصول كافي، كتاب الحجه، باب «انّ الائمه(ع) نوز الله عزوجل»، روايت اول. [27] ـ همان [28] ـ همان. [29] ـ همان. [30] ـ تغابن : 8 [32] ـ كافي، كتاب الحجه، باب «فيما جاء انّ حديثهم صعب مستصعب. [33] ـ بحار، ج 26 ـ ص 1. [34] ـ همان. [35] ـ اصول كافي، كتاب الحجه، باب «اَنّ الا ائمة (ع) نور الله عزوجل»، روايت اول. |



