|
ميزگردي پيرامون پارادايم «جامعهشناسي اسلامی» زندگي با نظريهاي مرده
پرسش نخست سید محمد تقی ابطحی چیستی پارادایم بود. در جواب حجتالاسلام بستان با بیان اینکه اصطلاح جا افتاده پارادایم یک نگاه پسینی را تداعی می کند توضیح داد که ما شاهد شکل گیری پارادایم هایی بوده ایم و سپس این اصطلاح برای بیان آنها جعل شده است بنابراین وقتی از پارادایم صحبت می شود نگاه به گذشته معطوف است اما در این جلسه تأکید بر این کلمه نیست و صرفاً از این واژه استفاده می شود تا ابزاری برای انتقال ایده باشد. پس در اینجا به پارادایم نگاه پیشینی میشود که ممکن است حتی جنبه تجویزی پیدا کند. به این معنا که میگوییم ما میخواهیم به «پارادایم جامعه شناسی اسلامی» برسیم و ببینیم آیا چنین چیزی میتواند وجود داشته باشد ؟
وی با بیان اینکه لازمه جنبه توصیفی آن است که هم اکنون باید وجود داشته باشد، تصریح کرد در این حالت باید علم محقق شده و اجتماع علمی شکل گرفته باشد اما در اینجا هنوز این شرایط موجود نیست و بنابراین این بعد از مفهوم پارادایم مورد نظر نخواهد بود.
اما سید محمد تقی موحد ابطحی نیز با ابراز اینکه اگر تعریف کاملی در ابتدا از مفهوم پارادایم ارائه نشود بالطبع در تبیین «پارادایم جامعهشناسی اسلامی» دچار مشکل خواهیم شد، عنوان داشت : اگر تعریف اولیه کوهن بر مبنای چهار عنصر مطروحه مبنا قرار داده شود راهکار با هنگامی که تعریف متأخر او مبنا قرار داده شود متفاوت خواهد بود.
حجتالاسلام بستان در پاسخ دوباره با اشاره به اینکه کوهن تعریف واحد از پارادایم ارائه نمیدهد اظهار داشت که تعریف مورد نظرش تعریف مجمل پارادایم است که مجموعه ای از پیش فرضها و مبانی معرفت، روش و انسانشناسی و جهانشناسی و تعابیر مختلفی است که در پی توضیح یک مسئله است و مجموعهای است که به یک علم جهت میبخشد و لزومی برای فرض دقیق این اصطلاح با تمام لوازم و تبعاتش نیست.
در ادامه دکتر حسين کچوئيان با بیان اینکه تصورش بر این بوده که این واژه وجهی نداشته است به خوش آهنگی و رواج این اصطلاح اشاره کرد و عنوان داشت که مراد از آن می تواند بیان گونه ای متمایز در جامعه شناسی در کنار سایر گونهها به نام جامعه شناسی اسلامی باشد و اصراری بر استفاده تام و تمام از آن نیست. وی با بیان اینکه معلوم نیست آنچه قرار است شکل بگیرد الزاماً در قالب این تئوری کوهنی بگنجد تصریح داشت تئوری کوهن یک تئوری پسینی است و وضعیت اتفاق افتاده را توصیف میکند امکان دارد آنچه اتفاق میافتد متفاوت اتفاق بیفتد. بنابراین الزامی برای به کار بردن این اصطلاح وجود ندارد . وی ادامه داد اگر به روال پیش از رواج تئوری کوهن برگردیم میتوان «از مکتب جامعه شناسی اسلامی» در مقابل مکاتب دیگر سخن گفت.
دکتر پارسانیا نیز در ادامه درباره لفظ «پارادایم» گفت : پارادایم ظرفیت خوبی دارد و توجه به آن نیز به دلیل همین ظرفیت بوده است اما محدودیت هایی نیز دارد که از تئوریک بودن آن نشأت میگیرد و ظرفیت تاریخی خاصی از دهه شصت فرصت بروز این تئوری را ایجاد کرده است. وی با اشاره به اینکه ایستادگی بیش از حد روی پارادایم باعث میشود تا تئوری که آن را پوشش می دهد و این لفظ در آن زاده شده است نیز به دنبال آن ورود پیدا کند و به هدف اصلی صدمه بزند گفت: فرصت این لفظ توجه به این معنی است که «ساینس» معرفتی مستقل از سایر حوزههای معرفتی و حتی رفتاری نیست. وقتی علم شکل میگیرد هم سرمشق و الگوی روشی و مبانی نظری دارد و هم عزمی جمعی لازم است. این است که اگر «عزم جمعی» را از پارادایم مراد کنیم اکنون وجود ندارد. بنابراین فرصت آنجاست که این بیان تصلب نگاه پوزیتیویستی را فرو میریزد. اما محدودیت آن نیز این است که علم را از اول هم محدود فرض کرده و نظر به مفهومی از علم دارد که درنیمه اول قرن بیستم رایج است و آن دانش آزمونپذیر است و آنچه را که آزمون پذیر نیست را پیشاپیش علم نمیداند . بنابراین آنچه را که از بیرون از علم آن را دربرمی گیرد پارادایم
می نامد و معلوم نیست بتوان دیدگاه خود را تا آخر با آن سازگار کرد. اما بسیاری از دوستان حوزوی به علت رسوخ تعریف آزمونپذیری علم، بر این لفظ به اشتباه پافشاری میکنند.
محدودیت دیگر این است که استفاده از پارادایم ما را به عرصه نسبی گرایی وارد میکند و ختم روشنگری را اعلام میکند. خدمتی که کوهن با زمین گیر کردن حلقه پوزیتیویستی وین به نسبی گرایی فهم و حقیقت کرد خدمت بی نظیری است که عملاً جامعه شناسی معرفت را به جای معرفت و وجود شناسی مینشاند.
سید محمد تقی موحد ابطحی نیز به عنوان مجری جلسه خواستار شد که تعریف کوهن از پارادایم کاملاً بررسی شود و عنصر منجر به
نسبی گرایی و سایر محدودیتها در آن مشخص گردد و معلوم شود که این عنصر چگونه قرار است کنار گذاشته شود . وی بیان داشت اگر بحث تنها طرح نظریه جامعه شناسی اسلامی است می توان دیگر پارادایم را در ادامه به کار نبرد.
حجتالاسلام بستان عضو پژوهشکده علوم اجتماعی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه در پاسخ با بیان اینکه با توجه به کارکردی که این اصطلاح در جامعه علمی پیدا کرده است اصطلاح دیگری که مفهوم آن را برساند موجود نیست و نظریه را جزئی از پارادایم دانست که نمی تواند به معنای آن به کار گرفته شود . وی بر مجموعه پیش فرضهایی که قرار است علم بر مبنای آنها جهت دار شود اصرار داشت و تصریح
کرد : این پیشفرضها شامل مبانی انسان شناسی، هویت انسان ، نسبت واقعیت اجتماعی و تعریف اجتماع که موضوع علم است، چگونگی نظریه پردازی و معیار ارزیابی آن که در چند محور می تواند خلاصه شود : محور هستیشناسی، معرفت شناسی، انسان شناسانه (تعریف جامعه) و ارزشها و روش است. وی با بیان اینکه برای انتقال مفهوم واژه پاردايم لازم است تأکید کرد اگر واژه دیگری بود از آن استفاده میکردیم .
سپس دکتر حميدرضا پارسانیا عضو هیأت علمی دانشگاه باقر العلوم(ع) گفت: از این نظر حق با آقای بستان است زیرا نه اینکه واژه دیگری نباشداما اگر پیشنهاد شود پذیرفته نمی شود و وقتی با جامعه علمی حرف میزنیم این جامعه علمی است که تعیین کننده خواهد بود و کسی به واژه پیشنهادی گوش نمیسپارد. میتوان از اصطلاح «اصل موضوعی» که ابن سینا به کار می برد استفاده کرد که ناظر به روابطی است که علوم با یکدیگر دارند همچون علوم هم عرض و علومی که در طول هستند. میتوان چند واژه نیز برای بیان زمینههای تأثیرگذار به کار برد . اما امروزه فلسفه علم موقعیتی در جامعه علمی ایجاد کرده که الفاظ آن وارد شدهاند و این یک «فرصت» است. شاهدی است برای تقابل با رقیبی که در جامعه علمی عادت شده بود. وی با بیان اینکه خود بیشتر از «روش شناسی بنیادین» استفاده میکند آن را چارچوبی دانست که ظرفیت نظریه پردازی را در داخل هر علم ایجاد می کند.
در نهایت سید محمد تقی موحد ابطحی در جمع بندی منظور بحث از پارادایم گفت : مبانی هستی، معرفت و روش شناختی و ارزشی که علم مبتنی بر آن تأسیس می شود بخشی از مفهوم پارادایم است که در نظر گرفته می شود و روی عنصر چهارم تعریف آن که مثالوارهای است که بر طبق آن باید به مسائل جواب داد تأکیدی وجود ندارد. نکته مهم دیگری که دکتر کچوئیان بیان کرد ورود نه از راه طرح مبانی اولیه و اصول و روشها بلکه از راه طبیعی منطق علم به علم بود. وی گفت: به مبانی و روشها باید پرداخت اما این با سیر طبیعی علم متفاوت است . علم در دنیای عمل با پرداختن به مبانی و روش ساخته نمیشود و از پرداختن به این مبانی محصولی به وجود نمیآید. به عنوان مثال فمینیسم ظرف ده یا بیست سال پارادایمی قوی در بیشتر
حوزه های علم ارائه کرده است اما ما سی سال است که به این بحث ها پرداخته ایم و محصولی به دست نیاورده ایم. بنابراین باید علم را از آنجا که به طور طبیعی و تاریخی شکل گرفته است دنبال کرد . به گفته وی هیچ گاه اهل علم به صورت مستقیم به صحبت از این مبادی و مبانی نپرداختهاند زیرا بسیاری از این مبانی و مبادی در مقام عمل معلوم نیست کدامیک موضوعیت پیدا کنند و به کار بیاید . واضعان علم به این مبانی و مبادی
اندیشیده اند و هر چه در طرح علم جلو رفتهاند این مبانی برای خودشان بیشتر روشن شده است و وجه آگاهانه کار قویتر شده است. اما آگاهی و اشعار به مبانی و مبادی معمولاً در جریان «حل مسئله» پیش میآید.
از نظر وي ما چون نمیتوانیم بگوییم چرا بسیاری از تئوریهای جامعه شناسی موجود را نمی خواهیم برای گفتن آن سریع به سراغ مبانی و مبادی می رویم و بحث درون علمی نمی کنیم و هنگامی که آنها را نقد میکنیم گویی نظریه ای در عرض نظریههای موجود به وجود میآید . نکته مهم این است که ما تمایز ماهوی در نقدمان وجود ندارد و باید روشن کنیم که «چرا این مکاتب را نمی خواهیم و این مکاتب دارای چه مشکلاتی است ؟ »
به عنوان مثال نظریه فمینیستی دقیقاً بر اساس شناخت این خلأها عمل می کند. از آنجا میآغازد که چه چیزهایی را نظریه موجود
نمی پوشاند و چه مواردی را توضیح نمیدهد و در چه جاهایی دچار انحراف است. واضعان علوم اجتماعی در پی نظریاتی بودند که به شکل تجویزی اهداف مد نظرشان را تأمین کند و به عنوان مثال اقتدار، آزادی و ... ایجاد کند. همواره دلیل تغییر نظریه پردازی وجود «یک مسئله» بوده است . برای مارکس مسئله این است که نظریه موجود توضیح خوبی برای وضعیت موجود نبوده و مصیبت زاست و باید نظم و سازمان متفاوتی با نظریهای جدید ایجاد کرد و به همین ترتیب هریک از نظریه پردازان صاحب مکتب شروع کارشان با ناخوشنودیهایی از نظریه موجود بود که دقیقاً این ناخوشنودیها را نیز میشناختند. بنابراین یکی از مهمترین کارها این است که باید پرسید صرف نظر از مبادی نظریات : چرا نظریههای موجود بد است ؟ نظریه چه چيزي را توضیح نمی دهد که شما آن را مسئله می دانید و نظریه ای برای توضیح آن ارائه می دهید.
جامعه شناسی چون فیزیک نیست که با کار نکردن نظر در عالم واقع سریع ایراد نظریه مشخص شود و اینگونه است که بسیاری از مکاتب همچنان سالها در کنار هم مطرح هستند. خطر آنجاست که می توان با یک نظریه جامعه شناسی مرده، زندگی کرد. این خاصیت حوزه نظری است که ممکن است سالهای سال موضوع آن مرده باشد اما خود مکتب که ناظر به موضوعی است که دیگر وجود ندارد موجود باشد زیرا نسبت تنگاتنگی با جهان واقع ندارد که مردگی آن را بنمایاند. بنابراین مهمترین مسئله در علوم اجتماعی این است که گفته شود نظریه کجا را توضیح نداده یا غلط توضیح می دهد و از جایی که از پارادایم بيرون افتاده کار خود را شروع کند و متأسفانه ما اینگونه به نظریه ها نپرداختهایم تا بتوانیم از جایی که از پارادایم قبلی بیرون افتاده است به شکل طبیعی علم جدید را آغاز كنيم.
منبع : روزنامه ایران 890426
|